Sunday, August 06, 2006

صد سال پس از انقلاب مشروطیت


روز 14 مرداد 1385 / 5 اوت 2006، مصادف با صدمین سالگرد انقلاب مشروطیت است. با وقوع این انقلاب بزرگ، " ممالک محروسه ایران"، تحت کنترل ایل قاجار و توده رعیت و نیمه آزاد آن، بصورت یک ملت جدید پای بر عرصه جهان گذارده، و مردم ایران، قانوناً، موقعیت حقوقی شهروندان را کسب نمودند. از طریق این تحول، تمرکز سیاسی- اقتصادی و توسعه مناسبات سرمایه داری در ایران، شتاب گرفت. انقلاب مشروطیت اما خود بر زمینه تکامل اقتصادی-اجتماعی تدریجی سده های قبل، و بویژه از نیمه دوم قرن نوزدهم به سرانجام رسید. در نتیجه تحولات داخلی، منطقه ای و بین المللی، نظام سیاسی و نهادهای اولیه جامعه بورژوایی هر چه بیشتر خصوصاً در تهران، تبریز و مناطق شمالی کشور، نضج یافته و متمرکز شده، مرزهای نهایی کشور با ملل همسایه تعیین گشته، پیدایش بازار واحد نیروی کار آزاد و سرمایه آغاز گردید . به این اعتبار، انقلاب مشروطیت، نمونه کلاسیک یک انقلاب بورژوایی در تاریخ معاصر جهان، و هموارکننده مسیر گسترش تحولات سرمایه داری در جامعه ایران، محسوب میشود.

انقلاب مشروطیت در عین حال بدلیل سلطه دیرپای سلطنت و مذهب، حمایت قدرتهای بین المللی از این نیرو، پاسداری آنها از مناسبات مالکیت فئودالی و ممانعت عملی از تعلق کامل حقوق شهروندی به کارگران و زحمتکشان ، در نیمه راه متوقف ماند. استقرار رژیم دیکتاتوری رضا خان بکمک امپریالیسم انگلستان در سال 1300، از یکطرف نمایش شکست انقلاب مشروطیت در تحقق خواستهای توده های مردم بود و از سوی دیگر، توسعه مناسبات سرمایه داری و برچیدن فئودالیسم را بمثابه جهت گیری اجتناب ناپذیر این انقلاب، به یک پروسه بوروکراتیک، در چهارچوب منافع قدرتهای امپریالیستی و دستگاه سلطنت گره زد؛ از همین رو، تعیین تکلیف قطعی با مالکیت فئودالی بر زمین، 57 سال پس از استقرار رسمی نظام مشروطه، صورت گرفت. نتیجه روند توسعه ارتجاعی سرمایه داری، استقرار روابطی در جامعه است که بعدها از سوی مبارزین کمونیست نسلهای بعدی، " سرمایه داری وابسته " نام گرفت. قدرت گیری رژیم اسلامی در سال 57، با ماهیت وکارکرد این ساختار اقتصادی- اجتماعی رابطه مستقیم داشته، صرفاً با واقعیت تبهکاری دستگاه مذهب، جریان ملی- اسلامی و اوضاع بین المللی، قابل توضیح نیست.
. بعبارت دیگر، اشکال سیاسی، فرهنگی، حقوقی، مذهبی و عادات و روحیات اجتماعی موجود، و کارکرد این عوامل در جریان مقابله نیروهای اجتماعی حامل آنها با انقلاب بهمن، خود بازتولید مناسبات پایه ای تری بود، که بنیادهای آن با ناکامی انقلاب مشروطیت در تحقق اهداف خود، پیوند داشت.

شرایط کنونی کشور تحت سلط رژیم اسلامی، خود بنوعی گواه شکست انقلاب مشروطیت، در تحقق اهداف نیروهای محرکه رادیکال این انقلاب است. بورژوازی تجاری( بازار دلالی اسلامی) و دستگاه مذهب، سرمایه داری انگلی وغیر مولد، و حفظ گرایش به سلطه بر مردم به شیوه رژیم سلطنتی در جناحهایی از بورژوازی، همان نیروی ضد انقلاب مشروطیت است که بر سکان قدرت و مالکیت، تکیه زده است. این نیروی فوق ارتجاعی، با غلبه بر انقلاب بهمن، که خود تلاشی بزرگ برای کسب حقوق بتاراج رفته مردم ایران بود، همه آثار بر جای مانده از انقلاب مشروطیت را نیز، با بیرحمی غیر قابل تصوری نابود ساخت.

بمناسبت صدمین سالگرد انقلاب مشروطیت، مقاله " آذربایجان در جنبش مشروطه"، از صمد بهرنگی و بویژه با تکیه بر نقش مردم آذربایجان در این انقلاب، باز تکثیر میشود. امید که برای کارگران کمونیست و دانشجویان چپ، موضوع مطالعه و توجه قرار گیرد. برای بازنویس، ارائه دقیق تاریخ نگارش آن در این لحظه، مقدور نیست. تنها میتوانم تاریخ اواسط دهه 40 را به
خواننده معرفی کنم.
در مطالعه اثر صمد بهرنگی، باید به این موضوع دقت نمود، که نویسنده نه از موضع یک محقق
دانشگاهی، بلکه بمثابه یک مبارز رادیکال و فعال در رژیم دیکتاتوری سلطنتی، به سراغ بررسی انقلاب مشروطیت رفته است. او در واقع در حال توضیح تجربه انقلاب مشروطیت و اقدامات انقلابیون و تزلزل و خیانت همراه شده گان موقتی با آن، برای نسل جوان جامعه خود در اواسط دهه 40 است. این دوره ای است که پیدایش یک نیروی انقلابی در جامعه، درک و جذب تجارب و نقاط قوت و ضعف جنبشهای انقلابی گذشته را برای آن، به یک ضرورت بدل ساخته است. بحث صمد پیرامون انقلاب مشروطیت، در واقع آموزش چگونگی پیش برد یک مبارزه انقلابی مشخص در دوره فوق، با توجه به تجربه انقلاب مشروطیت، و ترویج جنبه های مثبت این تحول بزرگ است. تلاش صمد بهرنگی علیرغم کم تجربه گی نسلی که هنوز در آغاز زنده گی فردی و اجتماعی مستقل قرار دارد، پر محتوا و ارزشمند، در عین حال مطمئناً از محدودیتهای عینی دوره فوق، مبرا نیست.

آذربایجان در جنبش مشروطه، صمد بهرنگی

به ضمیمه: فرمان اصلی مشروطیت و فرمان تکمیلی

در صدمین سالگرد انقلاب مشروطیت
پانزدهم مرداد 1385- 6 اوت 2006
----------------------------
بازنویسی و توضیحات: اکبر تک دهقان
www.j-shoraii.blogspot.com damawand58@yahoo.com
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


آذربايجان در جنبش مشروطه

صمد بهرنگی


توضیح ضروری در آغاز: علامت ( ) در داخل متن، با عدد و یا با توضیح در درون آن، از نویسنده مقاله صمد بهرنگی است. علامت [ ] در درون متن، چه با عدد و ستاره و یا با توضیح و نکته تکمیلی در میان آن، از سوی باز نویس بکار رفته است. در تمام متن، تأکیدات از طریق خط کشی زیر جمله، از بازنویس است. علامت < > در این نوشته، بمعنی علامت نقل قول غیر مستقیم و از سوی بازنویس، مورد استفاده قرار گرفته است. از آنجا که نویسنده مقاله، جمله و یا عبارت را بعنوان نقل قول، اما بدون قرار دادن در داخل علامت " "، منتقل نموده است
.
--------------------------------


احمد کسروی مینویسد: < جنبش مشروطه را تهران آغازید و تبریز آن را پاسداری کرد و به انجام رسانید.>

هر چند آدمهای کج اندیشی هنوز هم معتقدند، که مجاهدان آذربایجان یک مشت اوباش بودند و ستارخان، آن انسان نیک نفس و مبارز، راهزنی بیش نبود وتنها به خاطر غارت و چپاول میجنگید.
سخن کسروی، اغراق نیست. راست است که برقراری رژیم مشروطه، کاملاً به نفع توده مردم تمام نشد و حتی جنگاوران و پیشه وران، کارشان به خواری و سختی کشید( برای مثال: ستارخان). اما در هر صورت، جانبازیها و مبارزات [*1] مجاهدان پاکدل آذربایجان بود، که محمد علی میرزای گستاخ را به زانو در آورد، و دیگر توده های مردم را برانگیخت و ثابت کرد، که شرقیان هم شاینده زندگانی آزاد میباشند.(1)

دو روحانی تهرانی ( آقايان طباطبائی و بهبهانی )[*2] كار را شروع كردند، مردم را شوراندند، اما در راه بردن و به ثمر رساندن جنبش، به بيراهه افتادند. آنها به چند خط فرمان بی خاصيت مشروطه، دل خوش كرده بودند. حتی آن زمان كه محمدعلی ميرزا با خودكامگی حكم میراند و مجلس و نمايندگان را به هيچ میگرفت، اينها با ساده لوحی و خوش بينی زيانباری كه داشتند، خيال میكردند باز هم میتوان كار را با نشستن و حرف زدن و موعظه كردن وجوش و خروش، پيش برد.
آنها از اين اصل مسلم غافل بودند كه برای پيروزی كامل بر دشمن خونريز، بايد چون خود او مسلح شد، و از خون ريختن باكی نداشت. رهبران تهران میتوانستند آزاديخواهان را به خريدن تفنگ و افزار جنگ وادارند، از شهرهای ديگر تفنگچی داوطلب بخواهند، و با دستی كاملا مسلح و نيرویی آماده به مقابله برخيزند.

آنها حتی میتوانستند محمدعلی ميرزا را به نام سوگند شکنی از پادشاهی بردارند و نقشه های محيلانه اش را نقش برآب كنند؛ چنانكه همين كار را پس از چند روزی، انجمن [ایالتی] تبريز كرد.رهبران تهران به هيچ يك از اين راهها التفات نكردند. آنها میخواستند كار را با ستمديده گي و نمايش مظلوميت ملت، و برانگيختن حس ترحم و انساندوستی محمدعلی ميرزا و ديگر سردمداران از پيش ببرند، و نيازی به آماده گی نظامی و قيام مسلحانه نمی ديدند، و اگر روز بمباران مجلس، آزاديخواهان تهران با وجود شجاعت بسياری كه نشان دادند، نتوانستند بيش از چند ساعتی جنگ را ادامه دهند، علتش همين نداشتن آماده گی بود. ناگفته نماند، عده ای از همين مجاهدان، عضو" انجمن آذربايجان " در تهران بودند.اما در تبريز از همان روز گرفتن فرمان مشروطه، تفنگچی و مجاهد تربيت میشد؛ به عبارت ديگر و روشن تر، برای قيام مسلحانه، برای برانداختن دشمنان داخلی و خارجی، زمينه چینی به عمل می آمد.

فعاليت اعضای انجمن ايالتی تبريز و مهمتر از آن، طرحهایی كه اعضای انجمن سری "مركز غيبي " [ آن] میريختند، و به دست انجمن اجرا میكردند، از چيزهایی بود كه تبريز را برای مقابله با قشون استبداد و ادامه يك جنگ 11 ماهه، آماده كرده بود.قطعه شعری كه روز جمعه بيست و هشتم شهريور 1286 در تبريز در مسجد مقصوديه، هنگام برچيدن ختم عباس آقا تبريزی قاتل اتابك اعظم، كه به وسيله ميرزا غفار زنوزی، از مجاهدان قفقاز خوانده شد، روحيه و طرز فكر مجاهدان را به خوبی نشان میدهد. مطلع اين قطعه چنين است:

" آی قارداشلار، قان تؤكون تا جوشه گلسين كايناتثابت اولسون تا جهانه بيزده كی عزم و ثبــــــــات "
ترجمه فارسی: " رفقا، خون بريزيد تا كاينات به جوش آيد و بر جهانيان ثابت شود كه ما صاحب چه عزم و ثباتی هستيم." [*3]

موقعيت

تبريز پس از تهران، بزرگترين شهر ايران و وليعهد نشين بود، به همين جهت با وجود فاصله زياد هميشه با تهران در تماس بود، و از پيش آمدهای تهران زودتر از مناطق ديگر آگاه میشد. در نظر بگيريم كه از تهران به تبريز دو سيم تلگراف كشيده شده بود، يكی دولتی و ديگری، متعلق به كمپانی[*4].

آگاهی از وضع تهران، خود مايه بيداری مردم بود. نزديكی آذربايجان به خاك قفقاز و عثمانی و رفت و آمد بيحد مردم اين دو منطقه نيز، در بيداری آذربايجانيان مؤثر بود. اصولا تبريز،[بر] سر راه اروپا واقع شده بود.سالانه گروه انبوهی از مردم، از بازرگانان و دهقانان و کارگران و خیل بیکاران، در جستجوی کار به قفقاز و عراق و ... میرفتند، و در شهرهای مختلف به کارهای مختلف دست میزدند. احوال مردم آذربايجان و گاهی ايران كه در قفقاز ساكن میشدند، به تجارت يا قاچاق ميان دو كشور يا كارهای ديگر میپرداختند، در ادبيات آذری آن روزگار به خوبی منعكس شده است. برای نمونه داستان " اوستا زينال " را از جليل محمد قلی زاده و نمايشنامه "سرگذشت مرد خسيس " را از ميرزا فتحعلی آخوندوف، نام میبريم.

اغلب، شدت فقر و بيكاری بود كه توده مردم، از دهقانان و شهری را به آن سو میكشاند.هنوز هم پيرمردان آذربايجان فراموش نكرده اند، كه چگونه هر از گاهی بار سفر می بستند كه بروند كيسه ها را پر كنند و برگردند. حتی زوار مشهد از راه قفقاز و بالای دريای خزر خود را به مشهد میرساندند و هم از آن راه برمیگشتند. البته انتخاب چنين راه دوری، به سبب ناامنی راههای داخلی كشور و تعرض راهزنان سر گردنه ها بود. از اين رهگذر نيز مقداری لغت روسی وارد زبان آذربايجانی شده است. اين رفت و آمدها، ناگزير راه چيزهای تازه و افكار نو را به داخل كشور باز میكرد، و سبب بيداری مردم میشد؛ سفر استانبول نيز همين اثر را داشت.آذربايجان هميشه به طريقه های گوناگون، با استانبول در تماس بوده است. چنانكه در دوره استبداد محمدعلی ميرزا و شدت جنگهای تبريز، در استانبول انجمنی به نام" سعادت " داير شد، كه بيشتر اعضايش از ميان بازرگانان آذربايجانی بودند، و خود را نماينده انجمن ايالتی تبريز، معرفی میكردند. همين انجمن بود كه اخبار آذربايجان را به روحانیون[*5] نجف و كشورهای اروپايی و ديگر کشورها میرساند، و برای مجاهدان كمكهای مالی مؤثری جمع آوری میكرد.

بازرگانی

احمد كسروی مینويسد که: < آذربايجانيان در بازرگانی و فرستادن كالا به كشورهای بيگانه، از همه مردم ايران جلوتر میبودند و در بيشتر شهرهای همسايه، رشته بازرگانی بيشتر در دست اينها بود.>

همچنين در استانبول و برخی از شهرهای اروپا،[ تجار آذربایجانی] در بازرگانی، دست گشاده داشتند. گاهی بازرگانان به نام شهری كه با آن در ارتباط و معامله بودند، مشهور میشدند. مثلا گفته میشد: " حاجی باقر استانبولچی "؛ بعدها اين القاب، به صورت نام خانوادگی درآمد. امروزه خانواده هایی به نامهای مسكوچی، تهرانچی، بغدادچی، استانبولچی و غيره وجود دارند. اين واقعيت، نشانی از رشد و توسعه بورژوازي تجاري در آذربايجان بود. گاهی نيز بازرگانی، برای حفظ جان و مال خود از دست عمال و فئودالهای وابسته دربار، پسوند "اوف" به آخر اسم خود می آورد، و بدين ترتيب خود را غير مستقيم تحت حمايت دولت روس تزاری كه نفوذ همه جانبه ای در ايران داشت، قرار میداد. از اين ميان میتوان " فتح الله اوف " را نام برد.بازرگانان از يك سو مال می اندوختند، و از سوی ديگر از جهان و پيشرفتهای نقاط ديگر، خبرهایی به ارمغان می آوردند. اگر چه بيكاره ها و آزمندان بسياری هم در اين ميان بودند؛" زينال " قهرمان داستان جليل محمد قليزاده، بنای بيكاره و به شدت خرافاتی و متعصبی است كه فقط بلد است وراجی كند، و بد " ارمنی های كافر " را بگويد.صفحه های مجله معروف " ملا نصرالدين " پر است از مذمت شيخ ها و حاجی های طمعكار و رياكار ايرانی مقيم قفقاز.

فقط مردم بيداردل و بازرگانان آزاديخواه بودند، كه در بيداری مردم مؤثر افتادند، و در كشاكش انقلاب ضد فئودالی از بذل جان و مال، دريغ نكردند. لازم به گفتن نيست كه در اينجا، بايد به مفهومی كه بورژوازی از آزادی و عدالت و امنيت و غيره دارد، توجه كرد.

فرهنگ

اولين دبستان ايران، در تبريز به وسيله حسن رشديه پا گرفت و بعد به وسيله هم او، در تهران. از
روزنامه های رسمی كه بگذريم - و تبريز خود در زمان وليعهدی مظفرالدين ميرزا، روزنامه رسمی داشته ـ نخستين روزنامه غير رسمی، [ روزنامه] " اختر " بوده، كه كسانی از تبريزيان آن را در استانبول مینوشته اند. بعد كه در خود شهرها روزنامه درآمده، تبريز پس از تهران، اولين شهر بوده، كه روزنامه بيرون میداده[ است].

بعلاوه تأثير مجله معروف ملا نصرالدين، و روزنامه های نظير آن را كه به زبان خود مردم نوشته میشد، و نسخه هايش دست به دست ميان توده مردم میگشت، نبايد دست كم گرفت. هنوز پيرمردان تبريزی، اشعاری از همان مجله را از حفظ دارند.

همه اين عوامل و نيز تأسيس اولين چاپخانه ايران در تبريز در زمان عباس ميرزا، خود مايه بيداری مردم و آمادگی آنها، برای مقابله با محمدعلی ميرزا میشده است.[*6]

مذهب
كشاكشهای مذهبی در آذربايجان، خيلی شديد بود. داستان سنی و شيعه از آنجا كه آذربايجان ميدان
جنگ شاه اسماعيل شيعی و سلطان سليم سنی بوده، در اينجا كينه های فراوانی پرورده و خونهای بسياری ريخته است.

از نقطه نظر تاریخی، بی هيچ تردیدی اين دشمنی مذهبی، باقيمانده سياستهای خاص و متضاد دستگاههای رهبری دسته ها و دولتهای مختلف، در ايران و خارج از ايران است.
اما در دوره مشروطه خواهی که توده مردم معمولاً دنبال ریشه های تاریخی سنتها و آداب و بقایای فرهنگی نیست، فریفته تبلیغات دستگاه استبدادی میشد و به بهانه دشمن دین، به روی هموطن آزادیخواه خود دست بلند میکرد و چه بسا که خونش را میریخت؛ بدون آنکه ملتفت شود، که همه مردم از تمام فرقه های مذهبی، یکسان استثمار میشوند و دشمن مشترکی دارند.گذشته از دشمنی ميان شيعه و سنی، گرفتاريهای ديگر هم به نام شيخی و متشرع و كريمخانی در ميان بود، كه خود مايه جدايی مردم میشد، و آنها را از كارهای مملكتی غافل می كرد و كار نهضت را لنگ می كرد. چنانكه در زمان استبداد محمدعلی ميرزا و جنگهای تبريز يك گرفتاری انجمن ايالتی اين بود، كه آتش نزاع دسته های مختلف مذهبی را در شهرهای دور و بر خاموش كند.

ناگفته نماند كه در دوره جنگهای 11 ماهه تبريز، تمام فرقه های مذهبی دوشادوش به جنگ پرداختند و با هم بر سر يك سفره نشستند، و در تشييع جنازه شهداء يكديگر با ميل و رغبت شركت كردند. اين در نتيجه كوششهای انجمن ايالتی و مركز غيبی بود، كه درد مشترك مردم را آشكار، و آنها را رهبری میكردند.

وضع مردم
توده های مردم و دهقانان آذربايجان هم مثل ديگر نقاط ايران، زير فشار و تجاوز انبارداران و فئودالها و حكام و محتكرين، به سختی روزگار میگذراندند.
مردم شهر نشين و بازرگانان و بازاريان هم از وضع موجود، و تسلط روزافزون امپرياليزم اروپايی
بر دستگاه حكومتی و مملكت، هيچ دل خوشی نداشتند. امپرياليزم اروپايی هر روز امتيازات اقتصادی فوق العاده ای ( مثلا امتياز انحصار توتون و تنباكو و گمركات ) به دست می آورد، و هر روز بيشتر از روز پيش، جری تر میشد و دست و بال بورژوازی تازه رشد و توسعه يافته ملی را میگرفت.[*7]

محمدعلی ميرزای وليعهد
مردم آذربايجان با آن آمادگی برای بيداری، در زير فشار گرفتاريهای بی شمار، نمیتوانستند تكانی بخورند و همچنان میزيستند تا زمان مظفرالدين شاه، كه پسرش محمدعلی ميرزا را وليعهد كرد، و كارهای آذربايجان را به او سپرد.

از يك سو ستمگری و بدی خوی او و از سوی ديگر برخی پيشآمدها، خواه نا خواه مردم را به زبان آورد و آتش به باروت انقلاب زد.از پيش آمدهایی كه خود معلول علتهای ديگری بوده ( وضع معيشت و روابط ظالمانه اقتصادی) در اينجا سخن نمی گوييم. همين قدر بايد دانست، كه بعضی از حوادث، برای نمونه، كشته شدن ميرزا آقا خان كرمانی، خبيرالدوله و شيخ احمد روحی در تبريز، و جنگ ارمنی و مسلمان در قفقاز و غيره، باعث گرد آمدن و همفكری مردم شد.

برای نمونه، در جنگ ارمنی و مسلمان،آنچه بيش از همه روی مردم اثر گذاشت و سر زبانها افتاد، اين بود كه در آن واقعه چند هزار تن ايرانی بی گناه از بازرگانان و كارگران كشته شدند، و دولت ايران هيچ پروا ننمود و به روی خود نياورد.[*8]

اين امر شدت بی اعتنايی و بيكاره گی دولت قاجاری را بخوبی نشان داد، بخصوص كه در همان موقع دولت انگليس به عنوان خونبهای يك ميسيونر انگليسی، كه در راه ارومی – تبريز كشته شده بود، پنجاه هزار تومان از دولت ايران پول گرفت.

مردم با مقايسه اين دو وضع خشمناك میشدند، و از دولت قاجاری پاك دست می شستند.رفتار بد محمدعلی ميرزا در تبريز، از يك سو انگيزه ای برای مردم آذربايجان بود، و از سوی ديگر، آنگاه كه خود او شاه شد، آذربايجانيان بر خلاف مجاهدان و رهبران تهران، فريفته قول و فعل رياكارانه او نشدند، و تا توانستند جلو فسادكاريهايش را گرفتند.

بايد دانست كه محمدعلی ميرزا از همان[ دوره] وليعهدی، صد در صد آلت دست دولت تزاری روس بود، و شاپشال معلم روسی او، او را چون عروسك خيمه شب بازی، در دست می چرخاند.بدكاری و بدرفتاری وسختگيری محمدعلی ميرزا بدانجا رسيده بود، كه مثلا از حاجی ميرمناف پول گرفت و پسر 16 ساله او را سرتيپ كرد، و به قول مجله ملا نصرالدين: < تا وقتی محمدعلی ميرزا در تبريز بود، بچه های زيبا رو نمیتوانستند قدم به كوچه بگذارند، و در عوض چند سالی كه در تبريز بود، كوهها و سنگهای ايران را به جای نان به خورد تبريزيان داد، كه ديگر چيزی برای دولت انگليس، باقی نماند!>(2)

تاريخ نگاران مشروطه مینويسند، كه فشار و جلوگيری در تبريز بيشتر از تهران بود، و رفتار محمدعلی ميرزا بدتر از عين الدوله در تهران بود.

محمدعلی ميرزا با اين فسادكاريها به شدت جلو زبان مردم را ميگرفت، كه كسی گله و شكايتی نكند. مأموران و راپورتچيانی ميان مردم میفرستاد، تا او را از هر گونه بدگويی درباره اش آگاه كنند. ترس چنان در دلها جا گرفته بود، كه مردم حتی در خانه های خود نيز از گفتگو خودداری میكردند.وليعهد با اين همه ظلم و فساد كاری، سخت تظاهر به دينداری میكرد. روز عاشورای محرم تكيه برپا میكرد و شب عاشورا پا برهنه به كوچه ها می افتاد و چنان كه رسم مردم تبريز است، در چهل و يك مسجد شمع روشن میكرد، و مرتب كتابهای دينی و دعا به چاپ می رساند.
برای مثال در محرم همان سال كه نهضت مشروطه برخاست، حاج شيخ محمد حسين نامی، نسخه تازه ای از " زيارت عاشورا " پيدا كرده بود. وليعهد با شتاب آن را در چاپخانه خصوص خود چاپ، و ميان مردم پخش كرد.

انجمن ايالتی و مركز غيبی چه بود؟

آنگاه كه بست نشينان شاه عبدالعظيم و آزاديخواهان ديگر شهرها، مظفرالدين شاه را مجبور كردند
كه " مشروطه اعطا كند و مجلس باز كند "[ *9]، انجمن ايالتی تبريز هم پا گرفت.
هدف از تشكيل انجمن، نخست فقط برگزيدن نمايندگان مجلس شورا بود، اما پس از انجام دادن اين كار، انجمن پراكنده نشد و خواهيم ديد كه به كمك انجمن سری " مركز غيبی " [آن] به چه كارهايی برخاست، و چگونه جنبش مشروطه را پاسداری كرد و راه برد، اگر چه احتمالا گاهی هم، دچار لغزش شده باشد

اما مركز غيبی، خود چه بود؟
دكتر نريمان نريمانوف، آزاديخواه و سوسياليست و نويسنده اجتماعی – سياسی بسيار
معروف آذربايجان شمالی، در دوره مشروطه خواهی ايران پيش از انقلاب بلشويكی روسيه بود.
بدون شک میتوان او را از خدمتگزاران آزاداندیش ملل شرق نامید. وی حوادث دوره مشروطیت را بدقت بررسی میکرد، و در مقاله های سیاسی و اجتماعی خود، به آزادیخواهان ایران راه صحیح را نشان میداد و آنها را دل و جرئت میبخشید. از مقاله های او " گفتگو با يك ايرانی" و" قانون اساسی و مشروطيت ايران" را میتوان نام برد.در اثنايی كه دولت تزاری روس براي خفه كردن انقلاب، كمكهای همه جانبه ای به استبداد قاجاری میكرد، در ماورای قفقاز از طرف حزب سوسيال دمكرات [ روسیه ]، كميته های كمك به انقلاب ايران تشكيل شد.

نريمان نريمانوف كه سرپرست كميته كمك تفليس بود، برای ستارخان و باقرخان اسلحه و مواد منفجره و ادبيات انقلابی و ديگر چيزهای ضروری را میفرستاد، بعد نيز در سال 1906 ميلادی، با همكاری مستقيم نريمان، تشكيلات سوسيال دموكرات " اجتماعيون عاميون " [ایران] در باكو به وجود آمد، كه ايرانيان مقيم قفقاز در آن عضويت داشتند.(3)

چندی بعد حاجی علی دوا فروش، علی مسيو و ديگران، مرامنامه "اجتماعيون عاميون " را به فارسی ترجمه كردند، و با همكاری مستقيم حيدر عمو اوغلو عضو " اجتماعيون عاميون "، دسته مجاهدان را در تبريز پديد آوردند، و خود انجمن سری به نام " مركز غيبی" برپا كردند، كه رشته رهبری دسته را در دست داشته باشد. حيدر عمو اوغلو با نريمانوف ارتباط مستقيم داشت، و گزارش فعاليتهای نهان و آشكار خود را برای او می فرستاد.[*10]

بدين ترتيب معلوم میشود، كه مجاهدان از كدام چشمه آب ميخوردند، و نيز بی پايگی اظهار نظرهای مغرضانه اشخاصی كه مجاهدان را مشتی اوباش مینامند، محقق میگردد. بد نيست در همين فصل، مختصری از شرح زندگی قهرمان آزادی، حيدر عمو اوغلو را بياوريم.

حيدر عمو اوغلو
«تبريزدن مرنده امانت گئتدی
او بومبی حيدر خان تهيه ائتدی »

حيدر خان عمو اوغلو چراغ برقی ( مهندس تاروردیوف) اجداداً اهل سلماس بود. وی تحصيلات ابتدایی را در گمری ( از شهرهای ارمنستان ) و تحصيلات متوسطه و عالی را در تفليس و باكو تمام كرد. در سال 1319 میلادی ( 1298 شمسی) [*11] در بادكوبه به سمت مهندسی برق كار میكرد. از پانزده شانزده سالگی داخل مبارزات سياسي شد، و از 1900 ميلادی ( 1277 شمسی) با نريمانوف شروع به همكاری كرد و عضو " اجتماعيون عاميون " شد. بعد به دستور همين تشكيلات، " اجتماعيون عاميون " تبريز را به رياست علی مسيو، تشكيل داد.كارخانه برق صحن حضرت رضا را در زمان مظفرالدين شاه، او نصب و داير كرد. حيدر عمو اوغلو در مدت اقامت خود در مشهد شروع به تبليغات كرد، و با استفاده از موضوع نان مردم را بر ضد حاكم وقت شوراند، و مردم عزل او را خواستند.

حيدر عمو اوغلو خيلی كوشيد كه شعبه " اجتماعيون عاميون " را در مشهد تأسيس كند، ولی به عللی موفق نشد.حيدر عمو اوغلو به تهران آمد، و به كارهای مختلف و تبليغات دامنه دار در ميان طبقات مختلف دست زد، تا موضوع تحصن در سفارت انگليس پيش آمد ( 1285 شمسی ). حيدر عمو اوغلو در اين موقع، سرپرست سيم كشان مدرسه سپهسالار بود. حيدر عمو اوغلو با متحصنين تماس نزديك و دائم برقرار كرده بود و از خارج به كمك چند نفر ديگر، آنها را به درخواست مشروطه، تشويق میكرد.به كمك حيدر عمو اوغلو در تهران چند رقم عمليات خطرناك مسلحانه طرح و اجرا شد، كه مستبدان و سردمداران را به ترس انداخت. از آن جمله است بمب انداختن در خانه یکی از وزيران وقت و بمب انداختن در خانه علاء الدوله كه حيدر عمو اوغلو شخصاً و به تنهایی اين كار را انجام داد؛ قتل اتابك اعظم به وسيله عباس آقا تبريزی و بمب انداختن بر كالسكه محمد عليشاه در سه راه اكباتان.
حيدر عمو اوغلو، غالباً تحت نظر بود. بارها زندانی شد، بارها متواری شد و دوباره با لباس مبدل به ايران برگشت و فعاليت خود را از سر گرفت.
يك بار پس از گرفتاری، خود را مأمور خارجه معرفی كرد، و به فرانسه ( 3 ) صحبت كرد و بدين ترتيب مأموران دولتی را گول زد و آزاد شد. پس از اين آزادی كه به تبريز آمد، با ستار خان همكاری نزديك داشت.
از عمليات و طرحهای مشهور حيدر عمو اوغلو در جريان جنگهای تبريز، سه فقره زير معروفيت پيدا كرد:
1-برای شجاع نظام مرندی، بمبی به صورت تحفه ای نادر و لايق فرستاد، كه سبب قتل او و پسرش شد.

2- زير زين اسبی، مواد منفجره گذاشت و به ميان دشمنان رها كرد، و از دشمنان كه برای تصاحب اسب بی صاحب سر و دست می شكستند، بيست سی نفر را كشت.

3- در جريان محاصره تبريز شجاع الدوله بالای تپه ای نرسيده به " سردری " می ايستاد و فرمان
میداد. حيدر عمو اوغلو نقشه كشيد و در همان محل زير خاك مقدار زيادی مواد منفجره گذاشته شد، كه صبح سبب قتل شجاع الدوله شود. روباهی فلك زده، شبانه به داد شجاع الدوله رسيد، و كار به نتيجه مطلوب نرسيد.
یکی ديگر از كارهای معروف حيدر عمو اوغلو، حل مسأله نان در خوی بود. محتكران و انبارداران، مردم را در گرسنگی و زحمت نگاه میداشتند و حاضر نمیشدند، گندم خود را بفروشند. حيدر عمو اوغلو با كاردانی و جانفشانی در مدت كوتاهی ( 10 روزه )، مشكل نان را در خوی به خوبی حل كرد و پوزه محتكران و دشمنان خلق را به خاك ماليد، ومردم به قدردانی از قهرمان زحمتكش خود، به نام او شعر گفتند و سر زبانها انداختند:
عمو اوغلو گلدی خويا
خويلولارا قرار قويا
يتيملرين قارنی دويا
ياشاسين گؤزل عمو اوغلو!
*
عمو اوغلو مينيب فايتونا
تومار و ئريب ئوز آتينا
چؤرك يئنيب يوز آلتينا
ياشاسين گؤزل عمو اوغلو!
*
راستا بازار لار راستاسی
گلير مجاهد دسته سی
عمو اوغلو دور سر كرده سی
ياشاسين گؤزل عمو اوغلو!
*
باققال – بازار چيراق قويدو
كاسيب باخدي قارني دويدو
هر بيرايشه قانون قويدو
ياشاسين گؤزل عمو اوغلو!

ترجمه فارسی:

عمو اوغلو به خوی آمد و برای خویی ها قرار و مدار گذاشت، تا شكم يتيمان همه سير شود، زنده باد عمو اوغلوی خوب!
*
عمو اوغلو سوار درشگه شده و اسبش را تيمار داده، نان به يوز آلتين ( دو شاهی ) تنزل كرده، زنده باد عمو اوغلوی خوب!
*
اينجا راسته بازار است، دسته مجاهدان می آيند، سركرده شان حيدر عمو اوغلوست، زنده باد عمو اوغلوی خوب!
*
بقال و بازار چراغ گذاشت ( ارزان كرد)، فقير به يك نظر شكمش سير شد، او به هر كار قانونی گذاشت، زنده باد عمو اوغلوی خوب!
*
پس از فتح تهران ( سال 1288 شمسی )، عده ای از آزاديخواهان كه حيدر عمو اوغلو نيز جزء
آنها بود، با تلاشهای پيگيرانه ای" فرقه دمكرات ايران " را تشكيل دادند. از اين تاريخ به بعد، حيدر عمو اوغلو، مرتب برای مأموريتهای مخفی به شهرهای مختلف ( مشهد، اصفهان، قم و ايل بختياری) رفته است.

بعد از قتل سيد عبدالله بهبهانی ( 1289 شمسي )، حزب اعتدال شهرت داد، كه بهبهانی را دموكراتها كشته اند و بنابراين حيدر عمو اوغلو با عده ديگری دستگير شد، اما پس از چهل روز كه هيچگونه مدرکی بدست نياوردند، [ او] آزاد شد، اما تحت تعقيب تروريستهای حزب اعتدال قرار گرفت، و دو بار از گلوله آنها جان به سلامت برد.

بعد از اين واقعه بود كه به مأموریتی هفت هشت ماهه به ميان ايل بختياری رفت، و در بازگشت مخفی خود در خانه آقای " محمود محمود "، پنهان شد. چندی بعد از طرف يفرم خان[ رئیس شهربانی در دولت مشروطه] پيغام رسيد، كه مقامات دولتی ( البته دولت تازه مشروطه !؟ )، از جايگاه او آگاه شده اند و بهتر است از ايران خارج شود. حيدر عمو اوغلو، ناچار با لباس مبدل از ايران خارج شد.

از اين تاريخ تا انقلاب شوروی[ 1917]، حيدر عمو اوغلو در خارج از ايران به فعاليتهای مختلفی دست زد و با اشخاص انديشمند بسياری نشست و برخاست كرد، تا اين كه توانست به روسيه شوروی برود و همانجا به فعاليتهای خود ادامه دهد. در نخستين كنگره بين الملل سوم [ کمینترن]، به عنوان نماينده ايران شركت كرد.در سال 1919 ميلادی [1299 شمسی]، ميرزا كوچك خان سردار جنگل، در گيلان قيام كرد. حيدر عمو اوغلو كاملا ناظر جريان بود و بالاخره به صلاحديد رهبران درجه اول شوروی، كه حيدر عمو اوغلو با آنها نشست و برخاست داشت، رهبری حزب عدالت انزلی (اجتماعيون عاميون)، به عهده او و دوستانش گذاشته شد.

در همين موقع ها، كلنل محمد تقی خان پسيان در خراسان قيام كرده بود، و شيخ محمد خيابانی در آذربايجان. حيدر عمو اوغلو در صدد ارتباط مستقيم با اين سه قيام، كه میتوان گفت، دنباله انقلاب ناتمام مشروطه بود برآمد. متأسفانه نمايندگان حيدر عمو اوغلو، وقتي به خراسان و آذربايجان رسيدند كه كلنل[ پسیان] و خيابانی را قداره بندان از پای درآورده بودند، و آتش قيام خاموش شده بود. حيدر عمو اوغلو مخفيانه با چند نفر ديگر به گيلان آمد، تا دست كم دسته های مختلف قيام جنگل را يكپارچه كند، و از نزديك با ميرزا كوچك خان مذاكره كند. حيدر عمو اوغلو در اين مأموريت، به دست عناصر ارتجاعی و احياناً فريب خورده، شهيد شد.عارف شاعر مشهور، حيدر عمو اوغلو را چكيده انقلاب ناميده[ است ].ستار خان، بازوی نيرومند انقلاب مشروطه، هميشه میگفته است: " حرف همان است كه حيدر خان بگويد. "

فعاليتهای انجمن ايالتی و مركز غيبی
در پايان سال 1285 و آغاز سال 1286 پيش از بمباران مجلس( دوم تير ماه 1287)، آزاديخواهان تهران و تبريز با دو روش كاملا متقابل، مبارزه میكردند. مبارزان تهران، از جمله طباطبایی و بهبهانی ، با خوشبینی چشم به درباريان داشتند، كه خواستهای ملت را اجراء كنند، و مملكت را از فلاكت نجات دهند. اين دو روحانی میخواستند، همه چيز را با زبان خوش و اندرزهای عاقلانه درست كنند و به جنگ و خونريزی نيازی نمیديدند. چنان كه تجربه های تاریخی قديم و معاصر در دنيا نشان میدهد، چنين روش مسالمت جويانه ای، تاكنون هيچ ملت رنجديده ای را از قيد استعمار و استثمار رهایی نداده است. بدون داشتن كينه و يا تنها با مشتهای خالی گره كرده، نمیتوان بر دشمن درنده ای كه به انواع سلاح و حيله مجهز است، غلبه كرد.

اما در تبريز در همان روزها به دستور انجمن ايالتی، كه تجربه فوق الذكر را انگار نيك دريافته بود و به كار می بست، روزهای جمعه بازارها بسته میشد و مردم در مسجدها گرد می آمدند و سخنگويان بالای منبر میرفتند و با آنها سخن میگفتند، و شعرهایی شورانگيز به دو زبان فارسی و ترکی قرائت میشد. " واعظان مشروطه " كه روز به روز شماره شان بيشتر میشد، سخن از قانون و برابری و همدستی میراندند، و مردم را به گرفتن تفنگ و آموختن تيراندازی و فنون جنگ، تشويق میكردند. مردم بيرون از آجی كؤرپوسو ( پل تلخه رود) كه آنموقع دشت و بيابان بود، دسته دسته و پياده و سواره جمع میشدند. سوارگان به اسب سواری و پيادگان به تيراندازی میپرداختند. گذشته از بزرگسالان، برای بچه ها هم تفنگ چوبی ساخته بودند، كه آنها هم برای خود، جنگ و تيراندازی بياموزند.
بعدها، كار صورت بهتری يافت. در هر كویی، دسته ای به آموزگاری یکی از سركردگان فوجها، به مشق و تمرين پرداختند. پير و جوان صف میكشيدند و به آواز " یك، دو "، پا به زمين میكوبيدند. ملایان با عمامه و رخت بلند، تفنگ به دوش انداخته و همپای ديگران، مشق میكردند.
اين آمادگيهای جنگی فقط در تبريز و بعدها در رشت به عمل می آمد. در تهران، در مجلس شورا، اين كارها را بی ارزش جلوه میدادند، و آشكارا مركز غيبی را مسخره میكردند. حتی خود نمايندگان آذربايجان و دو روحانی تهرانی، روی خوش نشان نمیدادند.
در تبريز هزاران مجاهد مسلح و از جان گذشته تربيت شد، كه پول و مزدی نمیگرفتند و اسلحه و فشنگ را هم خود ميخريدند. انجمن فقط بعدها از پولهای جمع شده، فشنگ میخريد.آذربايجان و محمدعلی ميرزا، يكديگر را خوب شناخته بودند. از همين رو بود كه وی بعد از به شاهی رسيدن، بزرگترين دشمن خود را آذربايجان میشمرد، و تمام قوای خود را برای برانداختن تشكيلات آنجا به كار میبرد، و برای نابود ساختن كادر رهبری و هسته مركزی نهضت، تلاش میكرد. وی توطئه میچيد، آدمهای معلوم الحالی را سر وقت تبريز میفرستاد، ايلها و مخصوصاَ شاهسونها را میشوراند، و به غارت و چپاول شهرها و روستاهای آذربايجان وا میداشت، عثمانيها را به دشمنی بر می انگيخت، قشون میفرستاد و بالاخره راه را برای ورود روسهای تزاری به آذربايجان و تبريز و كشتار و اعدامهای بيرحمانه آنها هموار میكرد. بيان مختصر جنايتهایی كه روز عاشورای 1330 ه. ق. در تبريز به دست سالداتها [ سربازان روسی] صورت گرفت، مو بر تن سيخ میكند.تبريز هيچگاه فريفته ظاهر آشتی جوی محمدعلی ميرزا نشد و همواره با او از در مخالفت درآمد؛ حتی در مورد قرضهایی كه میخواست از دول بيگانه بگيرد. كار بدانجا رسيد، كه در خرداد 1286 آنگاه كه دشمنی محمدعلی ميرزا با مشروطه آفتابی شد، و مجلس شورای ملی بی اعتباری و آلت دست بودن خود را ثابت كرد، انجمن ايالتی به نمايندگان خود در تهران تلگراف كرد، كه اگر آنجا كاری پيش نمیرود، بياييد در اينجا دست به هم داده و به چاره دردها بكوشيم. بعد هم كار انجمن [ ایالتی تبریز] بالا گرفت و از مجلس خواستند، كه محمدعلی ميرزا را از كار بركنار كنند، و بعد هم خود، اين كار را كردند.محمدعلی ميرزا در تمام خلافكاريهايش انجمن ايالتی را سنگ راه خود میديد. حتی پس از بمباران مجلس، كه انجمن ايالتی خود را جانشين آن اعلام كرد، و رشته كارها را در دست گرفت، موقعيكه محمدعلی ميرزا خواست، خودسرانه از دولتهای بيگانه پول قرض كند. انجمن ايالتی به جای مجلس به تمام كشورهای دنيا اعلام كرد، كه استقراض محمدعلی ميرزا " نظر بر اينكه باعث اضمحلال ملتی خواهد شد كه در راه اخذ حقوق انسانيه خود جان سپاری میكند، ملت ايران هم به هيچوجه خود را ذمه دار اين استقراض نخواهد دانست."

اثر و نتيجه مبارزات چهار ماهه نخست تبريز ( از تير ماه 1287 تا آخر مهر ) اين شد، كه آزاديخواهان شهرهای ديگر ايران، كه بعد از بمباران مجلس خاموش شده بودند، تكانی خوردند و به همكاری با آذربايجان پرداختند و همين تكان و همكاری بود، كه پس از 13 ماه كه از بمباران مجلس میگذشت، به فتح تهران و فرار محمدعلی ميرزا انجاميد.آقای اميرخيزی در كتاب خود مینويسد: < آنروز كه در تبريز بر سر خانه های مردم، بيرق سفيد میزدند و آنها را به پناه روسيه تزاری میخواندند، اگر ستارخان به كوچه ها نمی آمد و بيرقهای سفيد را یکی یکی بر نمیداشت، جنبش مشروطه در همان لحظه خفه میشد. چرا كه فقط در محله كوچکی از تبريز جنبش باقی مانده بود و آن هم در حال خفه شدن.>شرح اثرات و كارهای انجمن ايالتی، در اين مختصر نمیگنجد. همين قدر بگوييم كه غير از كارهایی كه برای پيش بردن نهضت در سراسر ايران میكرد، در خود تبريز و آذربايجان هم دست به اصلاحات دامنه داری زد. از جمله نخستين شهرباني ايران را در تبريز بنياد نهاد. انجمن چنان قدرت و محبوبیتی يافت، كه حتی برای آذربايجان والی انتخاب كرد ( اجلال الملك را میگوييم ) وديگر منتظر دستور مجلس شورا نمیشد، چنانكه هنوز قانونی برای عدليه تصويب نشده بود كه انجمن پيشگام شد و بی اجازه والی وقت، استيناف " دادگاه دوم "، تشكيل داد.
انجمن برای سر و سامان دادن به كار شهرهای ديگر آذربايجان، كسانی را روانه میكرد، و در تمام نقاط مختلف، انجمن راه می انداخت و جنبش را جان میدميد.

انجمن، روزنامه مخصوص هم چاپ و نشر میكرد.نتيجه همه اين جانفشانيها اين شد، كه از روزی كه محمدعلی ميرزا مجلس را به توپ بست، و آزاديخواهان تهران را در سه چهار ساعت پراكنده كرد( زيرا آماده گی نداشتند )، تبريز بنای جنگ را گذاشت و 11 ماه با قدرت ایستاده گی كرد، و در اين 11 ماه قربانيهایی داد و سختی هایی كشيد، كه با گفتن تمام نمیشود.
برای نمونه، وقتی كه تمام راهها بسته بود و شهر در محاصره، مجاهدان يونجه میخوردند و جنگ
میكردند. ضرب المثل مشهور ترکی از همان روزها باقی مانده [ است] : يونجا يئييب مشروطه آلميشيق! ( يونجه خورديم و مشروطه گرفتيم!).

جنگجویی دريا دل و بی باك چون ستار خان، فرمانده اين جنگها بود؛ جنگهایی كه در شرايط سختی میگذشت. غير از دو محله بزرگ تبريز كه در دست دولتيان بود، و با مشروطه چی ها دشمنی میكرد، از چهار سو قشون بر سر مجاهدان ريخته بود:

1- سپاه قره داغ زير فرمان رحيم خان.2- سپاه مرند زير فرمان شجاع نظام.3- سپاه ماكو زير
فرمان عزت الله خان.4- سپاه عين الدوله كه قسمتی را از تهران آورده بود، و قسمتی از اسكو و سردری و آن طرفها، جمع كرده بود.

كارشکنی دشمنان داخلی را هم نبايد فراموش كرد، كه سفارت روس تزاری و جمعی از ملايان انباردار و مالك ( برای مثال: ميرهاشم دوه چی، امام جمعه و حاجی ميرزا حسن مجتهد) و قداره كشان و " لومپن " های شهری بودند؛ برای مثال، یکی از همين قداره كشان در كشاكش دعوا، آب شهر را قطع كرد.

در همين جنگها بود، كه محمدعلی ميرزا به رحيم خان نوشت: " هر چه زودتر مخالفين دولت را سركوبی كردی، زيادتر مورد مرحمت ملوكانه ما خواهید بود. شرط و شروط مصالحت يعني چه؟ رعيت بايد در مقابل احكام دولت، تسليم محض باشد. مشورت با جنرال كونسول روس بنما و تحصن را به هيچ مشمار."

مطالعه كتاب " پنج نمايشنامه از انقلاب مشروطيت " نوشته غلامحسين ساعدی و همچنين داستان بلند " توپ " اثر همين نويسنده، برای فهم اوضاع آذربايجان و احوال مردم آن روزگار، بسيار مفيد است.

حرف آخر

كار آذربايجان به خصوص تبريز در نهضت مشروطه خواهی، به صورت نيروی محركه توده ها بود در وقت سستی گرفتن، و هدايت نهضت به راه راست و مبارزه بود؛ آنگاه كه احتمال از راه به در شدن و گمراهی میرفت. دريغ كه [ آذربایجان] نتوانست وظيفه خود را تا آخر دنبال كند، و در نيمه راه، ابتكار عمليات از دست تبريز به در رفت، و عمارت [انجمن] ايالتی با خاك يكسان شد.مشروطه دوباره برقرار شد؛ اما وضع توده های مردم، فرقی نكرد. گرد آزادی، ستارخان، در تهران در دوران حكومت مشروطه! به دست همانهایی كه سنگ آزاديخواهی و مشروطه به سينه میزدند، گلوله خورد و خانه نشين شد، و بعد حيدرعمو اوغلو، اجباراً جلای وطن كرد. چرا كه امثال اين آزادگان، سد راه اشراف بورژوا – فئودال بودند كه ميوه درخت مشروطه را چيدند، بی آنكه در كشت و پرورش آن دستی داشته باشند.در اين كشاكش، " فئوداليسم و بورژوازی با هم آشتی كردند "[*12] و كلاه مردم چنانكه پيش از اين، پس معركه ماند..
.

آزادگان و رزمندگان از ميدان به در شدند و به " گمنامان " تاريخ پيوستند، و فرصت طلبان و طاووس صفتان ماندند و شدند، رجال صدر مشروطيت و دانشمندان پر قدر و قيمت!..

------------------------------

توضیحات مؤلف اثر، که به زیر نویس انتقال یافته اند.

(1) روزنامه ي تايمز چاپ لندن دو سه روز پس از بمباران مجلس، پس از نكوهشهای بسيار می نويسد: « اين نمونه ای به دست داد از آن كه، شرقيان شاينده زندگانی آزاد نمیباشند.»
بنقل از: تاريخ مشروطه – احمد كسروي

(2) – بنقل از: مجله ملا نصرالدين – سال دوم – شماره پنجم.

(3) به نقل از: ماهنامه آذربايجان – چاپ باكو – شماره 1968- این شماره گذاری، در متن اصلی وجود ندارد. بلکه بجای آن، توضیح" ماهنامه .... " در ذیل عبارت بالای آن ذکر شده است. بازنویس، توضیح داخل متن پیرامون منبع اطلاعات را به زیر نویس انتقال داده، علامتی نظیر ( ) که صمد در این متن بکار گرفته است را با شماره ( 3) در داخل مقاله و در اینجا اضافه کرده است.

(4) حيدر عمو اوغلو، به 5 زبان آشنایی كامل داشت
.
------------------------------
توضیحات از: وبلاگ جمهوری شورایی

[*1]- کلمه " مردانه گی" در ادبیات سیاسی کنونی و بویژه چپ، دیگر مرسوم نبوده، با دیدگاههای صمد بهرنگی نیز، که یک کمونیست انقلابی و دموکرات پیگیر بود، خوانایی ندارد. بکارگیری آن از سوی صمد، صرفاً ناشی از عادت به استفاده از آن در دوره فوق است. همچنین نباید فراموش کنیم، در انقلاب مشروطیت زنان شهری، بویژه در آذربایجان، در انقلاب شرکت فعال داشته، حتی بخشی از نیروی جنگی را تشکیل میداده اند. این کلمه از این رو، به کلمه " مبارزات " تغییر یافته است. از دید بازنویس، برای صمد بهرنگی، در همان دوره نگارش این مقاله، این جابجایی، نمیتوانست مشکل و یا موضوع یک جدل، محسوب شود.

[*2] - عبارت " دو سید بزرگوار تهرانی"، اندکی با محتوی بحث که کاملاً جدی و سیاسی است، کمتر خوانایی داشته، اصطلاحی عوامانه است. از این گذشته، در سراسر متن، هیچگونه علامتی، که بر توهم صمد بهرنگی به مذهب و نقش آخوندهای ارتجاعی دلالت کند، وجود ندارد. از این رو تغییر در آن، تغییری با محتوای سیاسی نیست. در کنار آن، در شرایط سلطه یک رژیم ترور اسلامی، از جنس همان دسته جات "مشروعه چی" دوره مشروطیت، اصطلاح بالا در شرایط کنونی، نوعی امتیاز دادن به این ماشین آدمکشی است؛ رژیمی که خود را وارث راست ترین گرایش ضد مشروطیت، یعنی شیخ فضل الله نوری میداند، نباید مفت و مجانی، مدافع مشروطیت معرفی گردد. با استدلال بالا، عبارت فوق به " دو روحانی تهرانی" مبدل میشود. در همان حال روشن است، که ترکیب جدید، کاملاً خنثی بوده، ایجاد یک پیش داوری منفی، نسبت به دو فرد نامبرده را مد نظر ندارد. در بخشهای دیگر متن نیز، " سید " به " روحانی" تغییر یافته است.

[*3]- " خون بریزید " در این عبارت را، هر چند نه جمله صمد بهرنگی، بلکه یک نقل قول مستقیم است، باید فقط در مفهوم مبارزه و فداکاری و مقابله مسلحانه با دشمن درک کرد. نه گوینده اصلی شعر و نه منتقل کننده آن، مسلماً نمیتوانند، مدافع " خون ریختن" تلقی شوند.

[*4]- ترکیب " مال کمپانی"، با عبارت " متعلق به کمپانی"، تعویض گردیده است. "کمپانی" در اینجا، "کمپانی هند شرقی"، یک کنسرن بزرگ انگلیسی در هندوستان و آسیا را مد نظر دارد.

[*5]- جایگزینی " علما "، با اسم " روحانیون". توضیح مشابه برای آن، در بالا و تحت شماره [*3]

[*6]- برخوردهای تحقیر آمیز علیه شهروندان آذربایجانی، که با موضوع لجن پراکنی روزنامه فاشیستی " ایران" به اوج خود رسید، در عین حال بمثابه واکنشی ارتجاعی، با موضوع توسعه یافتگی تاریخی آذربایجان نسبت به مرکز استقرار دولت بی رابطه نیست. هم مدرسه، چاپخانه و هم روزنامه، هم شهربانی جدید و هم قضاوت مدرن، هم تشکل صنفی، حزب سیاسی و هم سوسیال دموکراسی انقلابی، و هر ایده نو و مدرنی در تاریخ معاصر ایران، قبل از همه در آذربایجان شکل گرفته است. در عوض، پایتخت کشور، علیرغم مبارزات و جانفشانیهای توده های زحمتکش و مردم آزادیخواه آن، در دوره گذشته و هم اکنون، مرکز سلطه گری ارتجاع مذهبی، دیکتاتوری سلطنتی و نفوذ قدرتهای امپریالیسی بوده است. با اطمینان میتوان از آذربایجان، بعنوان نماینده توسعه دموکراتیک سرمایه داری در دوره آغازین آن، و از پایتخت بمثابه تجسم توسعه ارتجاعی سرمایه داری در ایران نام برد. برخورد تحقیر آمیز علیه مردم آذربایجان همچنین بنوعی، ناشی از عقب مانده گی سیاسی- فرهنگی بورژوای سرکوبگر و مزدور صفت مرکز نشین، و بیان احساس حقارت آن در برابر سایر شهروندان کشور هم هست.


[*7]- منظور صمد در این عبارت از "... دست و بال بورژوازی تازه رشد و توسعه یافته را میگرفت"، مطمئناً به معنی ممانعت " امپریالیسم اروپایی" از رشد و توسعه مستقل بورژوازی ملی است. نویسنده از این طریق قصد بیان چرایی، شکل گیری یک اپوزیسیون بورژوایی بنفع انقلاب ضد فئودالی را دارد. صرفنظر از اینکه چنین " رشد و توسعه... ملی.." در شرایط پیدایش امپریالیسم و نقش مسلط آن در ایران، امکان داشت و یا خیر. خود نویسنده هم، بحث را اساساً به این کانال هدایت نمیکند.

[*8]- صمد بهرنگی در اینجا به " جنگ ارمنی و مسلمان"، با هزاران کشته حتی از ایرانیان اشاره میکند؛ و این مربوط به حداقل 10 یا 15 سال قبل از انقلاب اکتبر است. قابل توجه ضد کمونیستهای قسم خورده و کینه توز ایرانی، که درگیریهای آذربایجان و ارمنستان را حوادثی ناشی از اقدامات کمونیستها معرفی کرده، وجود علائق مذهبی و یا ملی نیرومند، ناشی از ادعای دروغین مبنی بر سرکوب حقوق ملی در شوروی را، عامل این درگیریها ذکر میکردند.

[*9]- منبع نقل قول در اینجا، روشن نیست.

[*10]- خواننده نباید از روابط فعالانه حیدر عمو اغلو، سلطانزاده و دیگران با سوسیال دمکراتهای قفقازی، دچار این اشتباه گردد که گویا، آنها " وابسته"! به روسیه بودند. اولاً در دوره انقلاب مشروطیت، هنوز قفقاز، کم و بیش یک مجموعه فرهنگی-اجتماعی بهم پیوسته است، و حیدر عمواغلو حتی تحصیلات دبستانی، دبیرستانی و دانشگاهی خود را در آن منطقه سپری کرده است. ثانیاً دهها هزار و یا بیش از آن، کارگران ایرانی از دو یا سه نسل قبل، در منطقه فوق کار و زندگی میکنند. ثالثاً هم سوسیال دموکراسی ایران و هم سوسیال دموکراسی قفقاز و روسیه، یک دشمن مشترک دارند و آن قدرت مطلقه و استعماری روسیه است که مردم روسیه را به بند کشیده، در قفقاز و در شمال ایران، قدرت سرکوب مستقیم علیه مردم است. اینکه حیدر عمو اغلو و سلطانزاده، طرف مشورت اصلی لنین، رهبر بزرگترین انقلاب تاریخ بشر در مسائل شرق هستند، نه وابستگی سوسیال دموکراسی ایرانی به روسیه، بلکه قدرت و توانایی آن در قیاس با سایر کشورهای شرق را، و همطرازی آن با سوسیال دموکراسی اروپایی را بیان میکند.

[*11]- تاریخ قمری فوق در اینجا، در اصل ناقص بوده، ناروشن است. بازنویس، معادل شمسی تاریخ میلادی بالا را از طریق تاریخ شمسی زیرین، استخراج کرده، در بالا قرار داده است. برای هماهنگی، هر دو معادل شمسی را در درون علامت ( )، جای داده شده است.

[*12]- منبع نقل قول در اینجا، روشن نیست.

- در چند مورد نیز، تغییرات کوچکی نظیر استفاده از " منطقه یا مناطق" بجای " جا و جاها"، " برای مثال" و " برای نمونه"، بجای " مثلاً "، بجای " حساب"، کلمه " بهانه" و نظایر آن صورت گرفته است. همچنین بکارگیری نقطه و علائم دستوری( ، ؛ :) و یا جابجایی آنها در جمله، هر بار که ضروری تشخیص داده شده، بکار رفته است. در موارد دیگری، با اطمینان از غلط چاپی بودن و یا فراموشی از سوی نویسنده، علامت نقل قول مستقیم " " در دو طرف یک عبارت و یا جمله، قرار داده شده است
.
-----------------------------

فرمان مشروطیت فرمانی است که
مظفرالدین شاه قاجار در جریان جنبش مشروطه ایران امضا کرد و از طریق آن با ایجاد مجلس شورای ملی و مشارکت مردم در امر حکومت موافقت کرد.
خطاب فرمان به صدراعظم یعنی
میرزا نصرالله‌خان مشیرالدوله است که خود در تهیه آن و راضی کردن شاه به امضای آن کوشش کرده بود. اصل فرمان به خط احمد قوام (قوام‌السلطنه) است.

متن فرمان مشروطیت
جناب اشرف صدراعظم -- از آنجا که حضرت باریتعالی جل‌شأنه سررشته ترقی و سعادت ممالک
محروسه ایران را بکف کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبه اهالی و رعایای صدیق خودمان قرار داده لهذا در این موقع که اراده همایون ما براین تعلق گرفت که برای رفاهیت و امنیت قاطبه اهالی ایران و تشیید مبانی دولت اصلاحات مقننه به مرور در دوائر دولتی و مملکتی به موقع اجرا گذارده شود چنان مصصم شدیم که مجلس شورای ملی از منتخبین شاهزادگان قاجاریه و علماء و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف بانتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه تهران تشکیل و تنظیم شود که در مهام امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه مشاوره و مداقه لازمه را به عمل آورده به هیئت وزرای دولت خواه ما در اصلاحاتی که برای سعادت و خوشبختی ایران خواهد شد اعانت و کمک لازم را بنماید و در کمال امنیت و اطمینان عقاید خود را در خیر دولت و ملت و مصالح عامه و احتیاجات قاطبه اهالی مملکت به توسط شخص اول دولت به عرض برساند که به صحه همایونی موشح و به موقع اجرا گذارده شود. بدیهی است که به موجب این دستخط مبارک نظامنامه و ترتیبات این مجلس و اسباب و لوازم تشکیل آن را موافق تصویب و امضای منتخبین از این تاریخ معین و مهیا خواهد نمود که به صحه ملوکانه رسیده و بعون‌الله تعالی مجلس شورای ملی مرقوم که نگهبان عدل است افتتاح و به اصلاحات لازمهء امور مملکت و اجراء قوانین شرع مقدس شروع نماید و نیز مقرر می‌داریم که سواد دستخط مبارک را اعلان و منتشر نمایند تا قاطبه اهالی از نیات حسنه ما که تماماً راجع به ترقی دولت و ملت ایران است کماینبغی مطلع و مرفه‌الحال مشغول دعاگوئی دوام این دولت و این مجلس بی‌زوال باشند -- در قصر صاحبقرانیه به تاریخ چهاردهم جمادی الثانیه ۱۳۲۴ هجری در سال یازدهم سلطنت ما
---------------------------
چون در این فرمان با ذکر "شاهزادگان قاجاریه و علماء و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف" ذکری از دیگر طبقات مردم نشده بود، به در خواست نمایندگان
پناهندگان سفارت، فرمان دیگری صادر شد:
---------------------------

جناب اشرف صدراعظم - در تکمیل دستخط سابق خودمان مورخه چهاردهم جمادی‌الثانیه ۱۳۲۴ که امر و فرمان صریحاً در تأسیس مجلس منتخبین ملت فرموده بودیم مجدداً برای آنکه عموم اهالی و افراد ملت از توجهات کامله ما واقف باشند امر و مقرر می‌داریم که مجلس مزبور را به شرح دستخط سابق سریعاً دایر نموده بعد از انتخابات اجزاء مجلس فصول و شرایط نظام مجلس شورای اسلامی را مطابق تصویب و امضای منتخبین به طوری که شایسته مملکت و و ملت و قوانین شرع مقدس باشد مرتب بنمائید که به شرفعرض و امضای همایونی ما موشح و مطابق نظامنامه مزبور این مقصود مقدس صورت و انجام پذیرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در این فرمان عبارت "منتخبین ملت" آمده و نیز به جای "مجلس شورای ملی" از "مجلس شورای اسلامی" نام برده شده است.

-----------------------------
منبع برداشت مقاله " آذربایجان در جنبش مشروطه" اثر صمد بهرنگی
http://samad-behrangi.blogspot.com/2003_02_16_samad-behrangi_archive.html#89273114
منبع برداشت فرمان مشروطیت و توضیحات همراه آن:
http://fa.wikipedia.org/wiki/فرمان_مشروطیت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح بازنویس پیرامون فرمان مشروطیت

همچنانکه در متن کوتاه بالای فرمان نیز ذکر شده است، فرمان مشروطه با مشورت مشیرالدوله و به قلم احمد قوام( قوام السلطنه) نخست وزیر بعدی در دوره محمد رضا شاه، صادر شده است. قوام از چهره ها و شخصیتهای کلاسیک بورژوازی وابسته ایران، بقولی، مغز متفکر تأسیس و تحکیم رژیم پهلوی دوم بود. قوام که بشدت ضد کمونیست، مهمتر از آن، حیله گر و عوامفریب بود، در سرکوب جنبش دموکراتیک در آذربایجان و کردستان نیز، نقش مهمی ایفا کرد.

سهم چهره های نامبرده و بویژه قوام السلطنه در تنظیم فرمان مشروطیت، که هنوز حکم برسمیت شناسی حقوق شهروندی از طریق قطره چکان را دارد، نشان میدهد، کشمکشهای سیاسی در این دوران، نه فقط تضاد طبقات جدید با طبقات کهن، بلکه در عین حال، مبارزه طبقاتی آشکار میان بورژوازی ارتجاعی و طبقه کارگر و مردم محروم را نیز، منعکس میکرده است. بورژوازی ایران، در اتحادی محکم با سلطنت و مذهب، فئودالیسم و امپریالیسم، حتی در دوره ای که خود سکاندار تحولات اجتماعی گردیده بود، به چیزی بیش از " مجلس شورای اسلامی"، رضایت نداده است. نقش این نیروی ارتجاعی تثبیت شده در دوره فوق، بسیاری از ناروشنیها، دلایل و چگونگی بقدرت رسیدن بعدی رضاخان، و قلع و قمع کامل دستاوردهای انقلاب مشروطیت را توضیح میدهد
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Thursday, August 03, 2006

! خطر اعدام 10 نفر از شهروندان عرب


رژیم سرکوبگر اسلامی، در پی دست زدن به جنایتی دیگر، علیه شهروندان عرب کشور است. یکی از بیدادگاههای رژیم اسلامی در شهر اهواز، با صدور حکم اعدام برای 10 نفر از بازداشت شده گان بمب گذاریهای اواخر خرداد ماه سال گذشته، قصد ارتکاب این آدمکشی عریان، با هدف تشدید فضای ترس وارعاب در منطقه و کشور را دارد. این در حالی است که بنا به اعلام یکی از اصلاح طلبان حکومتی*1، محکوم شده گان، ارتباطی با بمب گذاریهای مورد بحث نداشته اند؛ صرفنظر از اینکه انفجارات موضوع محاکمه نیز، بعنوان واکنشی ناشی از استیصال مردم در برابر جنایات رژیم، انجام گرفته است. زندانیان که بعد از ماهها بازداشت در سلول انفرادی، بدون ملاقات با اعضاء خانواده، و با وکلای مدافع خود تنها در روزهای آخر صدور حکم روبرو شده اند، تماماً جوانانی از خانواده های محروم اهوازی هستند. بازداشت شده گان به جمعی 19 نفره از زندانیان سیاسی تعلق داشته، که 8 نفر از آنان نیز به زندانهای طولانی مدت از 10 تا 20 سال، محکوم گردیده اند. در ماه اسفند سال گذشته دو نفر از دستگیر شده گان مربوط به پرونده فوق همچنین، بنامهای علی عفراوی و مهدی ناصری، به شیوه ای ضد انسانی، در ملاء عام در شهر اهواز به دار آویخته شدند.

اسامی زندانیان سیاسی که هم اینک در معرض خطر فوری اعدام قرار دارند، بقرار زیر است:

1. ریسان سواری، معلم- متولد 1975

2. زامل باوی فرزند حاج سالم- متولد 1978

3. عبدالرضا نواصری- متولد 1974

نامبرده، برادر زندانی سیاسی مهدی نواصری است، که در تاریخ 02.03.2006 بدست دژخیمان رژیم اسلامی در شهر اهواز، بدار آویخته شد.

4. حمزه سواری فرزند لفته

5. علی فرزند عبدالنبی حلفی

6. عبدالامام فرزند محمد زائری

7. جعفرسواری

8. ناظم فرزند سبکان بریهی

9. عبدالزهرا فرزند خزعل اهلیجی

10. یحیی فرزند منصورالنا
-----------------------------
توضیحات

1* نامه اصلاح طلب حکومتی، عماد الدین باقی در این نشانی: http://www.kare-online.org/yaddasht/saf16.htm
*** *** ***
www.j-shoraii.blogspot.com damawand58@yahoo.com
اکبر تک دهقان، 12 مرداد 1385- 3 اوت 2006

سرنگونی رژیم ترور اسلامی - اعلام آزادیهای عمومی - فراخوان کنگره شوراها

کنگره شوراها یک کنگره عمومی است که در لحظات سرنگونی رژیم اسلامی، از تجمع نماینده گان شوراها، سندیکاها و اتحادیه ها، کمیته ها، نهادها و ارگانهای صنفی و دموکراتیک همه اقشار و طبقات سهیم در سرنگونی رژیم اسلامی، در داخل کشور تشکیل میگردد. این کنگره، از قدرت گیری سازمان مجاهدین و سلطنت طلبان، بمثابه جریانات ارتجاعی و سرکوبگر ممانعت بعمل آورده، راه سوء استفاده از خلاء قدرت برای شروع کشمکشهای قومی، توسل به تخریب و انتقام جویی را سد نموده، خطوط کلی نظام سیاسی آتی را روشن ساخته، موعد انتخابات ارگانهای دائمی در کشور را معین میکند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Tuesday, August 01, 2006

! جنایت جدید رژیم اسلامی


زندانی سیاسی اکبر محمدی، در مبارزه پیگیرانه با رژیم اسلامی و در پی یک اعتصاب غذای 9 روزه، در زندان اوین جان باخت. یادش گرامی، نفرت بر جنایتکاران حاکم!

این اولین بار نبود که اکبر محمدی، دانشجوی مبارز و زندانی سیاسی مقاوم، به اعتصاب غذا در مبارزه با ماشین آدمکشی اسلامی، توسل می جست. طی 7 سال زندان و شکنجه های طاقت فرسا، او چندین بار به اعتصاب غذا و هر شکلی از مقاومت و مبارزه برای اعتراض به رژیم جنایتکار اسلامی متوسل شده بود. آخرین اعتراض پیگیرانه و پایداری اکبر محمدی، دفتر زندگی او را برای همیشه بست و بازهم لکه ننگی بر دامن یکی از ضد انسانی ترین درنده گان حاکم بر سرنوشت مردم در تاریخ سده های اخیر جهان گذاشت. سرنوشت اکبر محمدی که مرگ را بر تسلیم شدن به این دستگاه خون و کثافت ترجیح داد، نباید دانشجویان مبارز را به محافظه کاری و احتیاط، بلکه به تعقیب روشهای مقابله رادیکال تر و همه جانبه تر با رژیم اسلامی سوق دهد. مرگ دانشجوی مبارز اکبر محمدی، حاوی پیامی روشن برای جنبش دانشجویی است: باید تا آخرین لحظه زندگی، برای نابودی این ماشین ترور و تخریب مبارزه کرد؛ حتی اگر به قیمت زندگی فردی مبارزین تمام شود. نسل گذشته این کشور، خود را به آب و آتش زد، تا از تثبیت این رژیم بربرمنش جلوگیری کند. نسل مبارز کنونی هم، همانگونه که بکرات اثبات شده است، راهی جز این در پیش رو ندارد.

طی دوران سلطه رژیم اسلامی، جریانات محافظه کار، بویژه تحت پوشش چپ، مردم را به درپیش گرفتن اشکال غیرمؤثر اعتراض و در بهترین حالت، مقاله نویسی در خارج از کشور مشغول کردند. از این طریق، امر بسیج نیرو، ایجاد تشکل در صفوف مردم و فعالین مبارز به فراموشی سپرده شده، حتی بقایای سازمانهای سیاسی نیز، به تجزیه و نابودی کشانده شدند. این روش مخرب، به تنزل سطح اعتماد بنفس جامعه به قدرت خود و به رواج روحیه ترس و کنار کشیدن از خطر منجر گردید؛ یعنی آنچه که هدف اصلی رژیم اسلامی را، از کشتارهای بزرگ زندانیان سیاسی تشکیل میداد. شرایط کنونی خاورمیانه و شخم زدن لبنان توسط ارتش اسرائیل نشان میدهد، مسائل سیاسی و سرنوشت مردم ایران در این میان، تا چه میزان جدی و دستخوش خطر، و تا چه حد به جدیت و تلاش همگانی نیاز دارد. خطرات عظیمی که هم اینک با تشدید فوق العاده سرکوب در کشور نیز علنی شده است، تنها نمایش رأس قله کوه یخ خطرات بمراتب بزرگتر آتی بوده، حل آنها کار صدور اطلاعیه و نگارش مقاله در خارج از کشور نیست. نسل جدید مبارزین، قبل از همه کارگران کمونیست و دانشجویان چپ، باید القائات بی ارزش و پوچ چپ اپورتونیست و منفعل را بدور ریخته، هر چه زودتر خود را بر ایجاد و تحکیم سازمانهای سیاسی و صنفی مستقل خود متمرکز ساخته، تعیین سرنوشت کشور را تنها و تنها، وظیفه سیاسی خود تلقی کنند. آنچه که امروز تحت عنوان سازمانهای سیاسی ایرانی در خارج از کشور وجود دارند، چیزی جز محافل صنفی- تفریحی افراد سابقا مبارز نبوده، فاقد کمترین سطحی از شور مبارزه و رادیکالیسم بوده، جز خدمت به منافع فردی اعضاء آنها، کارکرد دیگری ندارند. اینکه علیرغم اینهمه تلاش کارگران و دانشجویان در کشور، این به اصطلاح سازمانهای سیاسی در خارج، کمترین تأثیری از این مبارزات نگرفته، هیچ شکافی در پوسته ذخیم دنیای کوچک سایت و پالتاک آنها ایجاد نشده، از تهی بودن و دروغین بودن ادعاهای رسمی این جریانات ناشی شده، امری تصادفی نیست. در حالیکه جریانات راست و راست افراطی در خارج طی چند سال اخیر، مداوماً بر تلاش برای ایجاد اتحاد در صفوف خود افزوده، مرتباً با برگزاری نشست و اجلاس، نسبت به شرایط سیاسی کشور و منطقه واکنش نشان میدهند.

در دوران مبارزه علیه رژیم سلطنتی و سرنگونی آن، نیروی داخل و مبارزین فعال در سازمانهای سیاسی کشور بودند که نقش اصلی را ایفا نمودند؛ این اساساً از منطق دینامیزم تحولات سیاسی در هر جامعه ای ناشی میگردد. مبارزه با رژیم اسلامی، سرنگونی آن و برپایی یک نظام دموکراتیک نیز، از همین واقعیت تبعیت میکند. علاوه بر این، جریانات ارتجاعی- قومی و راست افراطی " آریایی" که برای تکه پاره کردن مردم " غیر خودی"، در این یا آن منطقه کشور روزشماری میکنند، در خارج از کشور مستقر بوده، با وقاحت مقاصد ارتجاعی خود را تبلیغ نموده، مردم را به روی آوری به کشمکشهای قومی، تشویق میکنند.

تشدید بحران سیاسی کشور و اوج گیری بحران جنگی خاورمیانه، انفعال کامل احزاب سابق اپوزیسیون در خارج و تجارب نسل مبارز گذشته نشان میدهند، کارگران و دانشجویان باید هر چه بیشتر خود را بر هدف تشکل سیاسی و صنفی مستقل خود در داخل، متمرکز سازند. اگر از مقاومت و جانباختن زندانی سیاسی اکبر محمدی، باید درسی گرفته شود، همین است
.
*** *** ***
www.j-shoraii.blogspot.com damawand58@yahoo.com
اکبر تک دهقان، 10 مرداد 1385 - 1 اوت 2006

سرنگونی رژیم ترور اسلامی - اعلام آزادیهای عمومی - فراخوان کنگره شوراها

کنگره شوراها یک کنگره عمومی است که در لحظات سرنگونی رژیم اسلامی، از تجمع نماینده گان شوراها، سندیکاها و اتحادیه ها، کمیته ها، نهادها و ارگانهای صنفی و دموکراتیک همه اقشار و طبقات سهیم در سرنگونی رژیم اسلامی، در داخل کشور تشکیل میگردد. این کنگره، از قدرت گیری سازمان مجاهدین و سلطنت طلبان، بمثابه جریانات ارتجاعی و سرکوبگر ممانعت بعمل آورده، راه سوء استفاده از خلاء قدرت برای شروع کشمکشهای قومی، توسل به تخریب و انتقام جویی را سد نموده، خطوط کلی نظام سیاسی آتی را روشن ساخته، موعد انتخابات ارگانهای دائمی در کشور را معین میکند
.

Monday, July 31, 2006

سایه ای که همراه ما است


از کشتار بزرگ زندانیان سیاسی، این آخرین بازمانده گان پیشروترین نسل تاریخ نیم قرن اخیر این کشور، 18 سال دیگر گذشت؛ نسلی که از فردای کودتای جنایتکارانه 28 مرداد سال 32، شوق یک انقلاب بزرگ را در سر پرورانده، آن را تا سرنگونی سرکوبگرترین رژیم جهان پس از جنگ دوم، در 22 بهمن سال 57 به پیش برد. این نسل آگاه و نماینده گان حقیقی یک جامعه انسانی و آزاد از سلطه سرمایه و سلطنت و مذهب، تلاش بزرگ خود را علیرغم درنده خویی رژیم ترور، خیانتهای برخی و اشتباهات مهلک برخی دیگر از مسئولین سازمانهای سیاسی، تا تابستان سال 67 با شور و استواری، ادامه داد. با قتل عام کامل زندانیان سیاسی مقاوم، که خود به فعالترین عناصر انقلاب بهمن تعلق داشتند، آخرین سنگر باقی مانده از این انقلاب بزرگ نیز فرو ریخت.

کشتار زندانیان سیاسی از روز استقرار رژیم اسلامی، جزء اصلی موجودیت نفرت انگیز آن را شکل داده است. دهه 60 و نسل کشی تابستان 67، تنها اشکال افراطی ددمنشی این ماشین آدم کشی را به نمایش گذاشت؛ اما اولین و آخرین جنایات این رژیم پلید نبودند.

شرایط سالهای 60 تا 67، دوره تهاجم فاشیستی و تروریسم عریان رژیم اسلامی، برای تثبیت آن را در بر میگیرد. این مقطع از طریق نابودی سازمانهای سیاسی و تشکلهای کارگری و اعدام دهها هزار نفر از فعالین سیاسی، تشدید جنگ، ویرانی و کشتار صدها هزار نفر از مردم در آن، تثبیت شرایط نظامی - مذهبی در محیط کارخانجات و سلطه عمیقاً ضد انسانی رژیم اسلامی بر زندگی اجتماعی مردم، مشخص میگردد. این شرایط همچنین دوران درهم شکستن نقش کارگران صنعت نفت، بدلیل ویرانی پالایشگاههای نفتی جنوب، آواره گی صدها هزار نفر از مردم، و وابستگی کشور به واردات نفت را شامل شده، دوره ای است که طبقه کارگر نه فقط از فعالین کمونیست، بلکه بویژه، از تآثیر پیشروترین بخش جنبش کارگری نیز محروم گشته است.

سال 1364، سال آخرین ضربات پلیسی به سازمانهای سیاسی است. در آبان ماه این سال، بخش داخل سازمان چریکهای فدایی خلق ایران- اقلیت بطور کامل زیر ضرب قرار گرفته، دهها نفر بازداشت شدند. از سال 65 رژیم اسلامی، کم وبیش از عدم وجود نیروی مبارز تشکیلاتی در جامعه مطمئن شده، تمرکز بر زندانها برای سرکوب قطعی و درهم شکستن آخرین سنگر مقاومت عمده میگردد. فاصله سالهای 64 تا 67، برای سرنوشت زندانیان سیاسی، تعیین کننده است. طی این دوره، مبارزات و مقاومت زندانیان سیاسی شدت گرفته، در انتهای آن، شرایط زندانهای تهران بطور کامل، از کنترل توابین خارج میگردد.

جنگ ارتجاعی ایران و عراق از اواخر فروردین سال 67، وارد دوره عقب نشینی و شکست رژیم اسلامی میگردد. ارتش عراق در چندین عملیات، نیروهای رژیم را از خاک آن کشور بیرون رانده، پیشروی به خاک ایران را آغاز میکند. نتیجه این حملات و استقرار ارتش عراق در نزدیکی شهر اهواز، پذیرش شکست و قطعنامه 598 سازمان ملل متحد، از سوی خمینی جنایتکار در روز 27 تیر همان سال است. سازمان مجاهدین بتصور خود تغییر شرایط را درک کرده، در عصر روز 3 مرداد ( " عید قربان" این سازمان مدعی مدرنیسم!)، با آغاز عملیاتی تحت عنوان " فروغ جاویدان"، بقصد سرنگونی رژیم اسلامی، بخش اعظم نیروی خود را به صحنه های جنگ با پاسداران اعزام میکند. درگیری میان مجاهدین و مأمورین سرکوب اعزامی رژیم، تا بامداد روز 6 مرداد ادامه یافته، به شکست کامل نیروهای سازمان مجاهدین، منجر میگردد. روز 7 مرداد، جنایتکار موسوی اردبیلی، قصد رژیم به کشتار همه زندانیان سیاسی را، ظاهراً به بهانه انتقام گیری از عملیات مجاهدین، در ملاء عام، در مراسم نماز جمعه تهران، اعلام میکند. از فردای آن روز، 8 مرداد، کشتار سیستماتیک زندانیان سیاسی آغاز میگردد. بر اساس قرائن، رژیم اسلامی با وجود غلبه برعملیات مجاهدین، دیگر نیازی به کشتار زندانیان سیاسی نداشت؛ اما چرا دست به این جنایت بیسابقه زد؟

شروع جنگ ارتجاعی در شهریور سال 59، بخش مهمی از استراتژی نابودی دست آوردهای انقلاب بهمن، قبل از همه، درهم شکستن سازمانهای انقلابی و تشکلهای کارگری را، دنبال میکرد. رژیم اسلامی، خود از مدتها قبل برای آغاز جنگ، دست به تحریکات متقابل زده، از این رو، از وقوع جنگ بمثابه " نعمت الهی" یاد میکرد. در چهارچوب این هدف جنایتکارانه، پایان جنگ تنها میتوانست با تثبیت رژیم اسلامی، و نابودی همه امکانات شکل گیری یک مقاومت آتی تأمین گردد. رژیم اسلامی اما، قادر به ختم جنگ از طریق یک پیروزی نظامی تعیین کننده نگشت، بلکه این ارتش عراق بود که همه پیروزیهای نظامی حکومت اسلامی را طی مدتی کوتاه پس گرفته، حتی بیش از آغاز جنگ، دست به پیشروی در داخل خاک ایران زد. به این ترتیب، پایان جنگ در چنین حالتی، به نتیجه دلخواه رژیم منجر نشده، بلکه به اعتبار و اتوریته سیاسی آن نیز لطمه زد. از این طریق برای رژیم اسلامی، " خطر" شکل گیری اعتراضات توده ای، به محتمل ترین عرصه کشمکشهای بعدی و تهدیدی برای آن، مبدل شد؛ همانگونه که بعدها شورشهای شهری اوایل دهه 70، آن را آشکار ساخت. شکست در جنگ برای رژیم اسلامی، بخودی خود، امکان کشتار زندانیان سیاسی را در خود داشت. بدون تردید بر سر آن، توافقات لازم میان همه سردسته گان جانیان حاکم صورت گرفته بود. اگر نه چه دلیلی وجود دارد، که علیرغم اینهمه تضادها و کشمکشهای روزمره باندهای حاکم، هیچیک از آنها، موضوع کشتار زندانیان سیاسی را حداقل به یکی از موضوعات مربوط به افشاگریهای روزمره خود علیه دیگری، بدل نمی کند؟ حتی یکی از عاملین اصلی این جنایات بزرگ، بدون هیچ مانعی و بساده گی از سوی همه باندهای حاکم، بعنوان وزیر کشور تعیین میگردد.

رژیم اسلامی اما نه فقط بدلیل شکست در جنگ، بلکه همچنین بمنظور تضمین زمینه تهاجم آتی به زندگی اقتصادی مردم نیز، دست به ارتکاب این جنایت بزرگ زد. دولت پس از جنگ، در پناه ویرانی، گسیختگی جامعه، استیصال و فرسوده گی توده های مردم، قصد تهاجمی همه جانبه به سطح زندگی مردم را داشت. حراج مؤسسات دولتی، اجرای تام و تمام سیاستهای صندوق بین المللی پول، اخراجهای دسته جمعی و استثمار فوق تصور نیروی کار کشور، خود یکی از اهداف اصلی بر سر کار آمدن و توسل به اینهمه بربرمنشی از سوی آن بود. از این رو، انتظار اولیه حامیان جهانی و سپس تأمین کننده گان سلاح و پشتیبانان بعدی آن، که چندین هزار میلیارد دلار سود از نتایج جنگ، و بحران جنگی در خاورمیانه نصیب خود ساخته بودند، باید پاسخ میگرفت. رژیمی که در مقابله با جنبشهای انقلابی، کمونیستها و مبارزین، اینهمه ددمنشانه عمل مینمود، به نان مردم و دستمزد ناچیز کارگران، آنهم پس از شکست در جنگ، رحم نمیکرد.

توضیح اهمیت زمینه های موجود که به زیان زندانیان سیاسی عمل میکرد، اما بمعنی اجتناب ناپذیری توسل رژیم به این ددمنشی، در شکل انجام یافته آن نیست. برای تحقق این نقشه فاشیستی و نسل کشی آشکار، باید رژیم اسلامی قادر میشد " خطر " اپوزیسیون برای شرایط پس از شکست در جنگ را، برای نیروی اجتماعی و جناحبندی های درونی خود، اثبات کند. آدم کشان خیابانی، بسیجیان و پاسداران و اصلاح طلبان کنونی آن، نظیر خاتمی و حجاریان و گنجی، تنها در صورت احساس چنین خطری، از انگیزه های کافی برای همکاری فعالانه با اهداف هولناک رژیم برخوردار میشدند. اثبات وجود این " خطر" فرضی فوری برای موجودیت این رژیم پلید را، مسعود رجوی و همدستان مرتجع او بر عهده گرفتند. شروع عملیات مجاهدین، که علیرغم حماسه سازیهای مبلغین دروغ پرداز آن، بدون ایجاد معضلی جدی برای نیروی نظامی رژیم اسلامی درهم شکست، فرصتی بود که همه جناحهای باندهای حاکم را برای توسل به نسل کشی بزرگ سال 67، متحد ساخت. حتی اصلاح طلبان کنونی تا به امروز، به این تبهکاری بزرگ اشاره ای نکرده اند؛ از آنجا که در مقطع فوق، آگاهانه و فعالانه در انجام و یا پوشاندن آن، سهیم بودند. این جناح اما نمیتوانست به این گردونه آدمکشی کشیده شود، اگر شرکت در آن را در شرایط فوق، بنفع حفظ رژیم خود نمی دید. عملیات جنایتکارانه*1 " فروغ جاویدان" مجاهدین، نه فقط دسته جات رژیمی را برای ارتکاب توحش سال 67 متحد نمود، بلکه به سکوت 18 ساله جامعه نیز، منجر گشت. اینکه درست یک روز پس از این خودکشی قطعی سازمان مجاهدین، آغاز کشتار زندانیان سیاسی اعلام شد، از یک طرف نشاندهنده وجود نقشه آماده برای نسل کشی صورت گرفته، از سوی دیگر، اهمیت عملیات مجاهدین در عملی ساختن هر چه سریعتر این طرح ضد انسانی را اثبات میکند. بدون عملیات مجاهدین، دست رژیم اسلامی، برای توسل فوری به بربریت علنی باز نبوده، چه بسا گرگهای حاکم در شروع آن، به ساده گی به توافق کامل نمی رسیدند؛ به این موضوع اضافه کنیم، هر چه آغاز این جنایت بزرگ به داراز میکشید، بهمان میزان فرصت برای مردم و فعالین سیاسی مقیم خارج از کشور، برای جلوگیری از وقوع آن نیز طولانی تر میگشت.

رهبری ارتجاعی سازمان مجاهدین، با تحلیلی دروغین و بکلی پوچ و بی اساس، مبنی بر قرار گرفتن رژیم در آستانه سقوط، دست به این عملیات نظامی زد. این سازمان اما بر خلاف تصور برخی، نه حقیقتاً به قصد سرنگونی رژیم اسلامی، بلکه برای تحکیم موقعیت رهبری این جریان، در شرایطی مساعد به این منظور، همچنین خلاص شدن از خیل مزاحمین ناراضی خود، این ریسک بزرگ را به هزاران نفر از فعالین این سازمان و زندانیان سیاسی، تحمیل نمود؛ بویژه اینکه کشمکشهای خصمانه آن با سازمانهای کمونیستی*2 وعدم دنباله روی این سازمانها از آن، رهبری مجاهدین را نسبت به سرنوشت زندانیان غیر مجاهد نیز، بی تفاوت نموده، تبدیل آنها به گوشت دم توپ را، برای خود مجاز میدید. نتیجه این تبهکاری علنی، کشتار نزدیک به 1500 نفر از فعالین این سازمان در اثر درگیری نظامی، و قطعی شدن قتل عام کامل زندانیان سیاسی در روزهای پس از آن بود.

اما این تصوری کاملاً نادرست است، هر آینه تنها سازمان مجاهدین مسئول و سهیم در ایجاد زمینه مناسب برای قتل عام زندانیان سیاسی، محسوب گردد. جنایت بزرگ سال 67 درعین حال از آنجا امکانپذیر شد، که عناصر دارای موقعیت در اپوزیسیون چپ و مبارز نیز، مشغول تیشه زنی به ریشه سازمانهای سیاسی و تضعیف ابزارهای مقاومت مردم، علیه کشتارهای آتی رژیم اسلامی بودند. اینکه رژیم جنایتکاران حرفه ای، دست به قتل عام کامل زندانیان سیاسی زد، تنها یک روی سکه است؛ روی دیگر سکه، عدم وجود امکان مقاومت و بسیج نیرو در مقابل آن بود. همه آنها که هم اکنون در جریانات سیاسی، عنوان عضو و کادر را یدک کشیده، در موقعیت تصمیم گیری قرار دارند، بطور غیر مستقیم در تسهیل شرایط وقوع این جنایت بیسابقه در قرن بیستم، تا آنجا که به سازماندهی نیروی مقابله با آن برمیگردد، گناهکارند. رهبری و عناصر مسئول در سازمان فدایی- اقلیت، جریان حزب "کمونیست" کومله، حزب دموکرات کردستان و سازمان راه کارگر نیز، با ارتکاب سیستماتیک اشتباهات مهلک در اشکال مختلف، شرایط برای وقوع این بربریت عریان علیه زندانیان بی دفاع را، مساعد ساختند.

در سال 1364 با شکل گیری یک دسته بندی ارتجاعی در سازمان چریکهای فدایی خلق ایران- اقلیت، سرنوشت آتی این سازمان سراسری و مؤثر در دفاع از زندانیان نیز، رقم خورد. جناح عباس توکل- حسین زهری و عناصر منفعل در مبارزه اما افراطی در دفاع از این جناح انحلال طلب( بعدها تحت عنوان عوامفریبانه: "هسته اقلیت")، به جان سازمان فدایی افتادند. در مقابل این گروهبندی، یک باند ارتجاعی و سردسته توطئه گر آن مصطفی مدنی، با همدستانی نظیر حماد شیبانی، یدی شیشوانی و فرید، با هزار و یک رشته مرئی و نامرئی متصل به جریان " اکثریت" و چپ اپورتونیست، سربلند کرد. کشمکش این دو باند مخرب و بیگانه با بدیهی ترین سنتهای مبارزاتی در جامعه ایران، به یک درگیری مسلحانه در 4 بهمن سال 64 در مقابل مقر رادیو صدای فدایی در روستای گاپیلون در کردستان عراق، منجر گردید. در این جنایت آشکار عناصر نامبرده در هر دو جناح، 5 نفر از اعضاء و فعالین سازمان کشته، 6 نفر دیگر زخمی شدند. این درگیری به تجزیه کامل سازمان فدایی و حذف آن از عرصه سیاست بمثابه یک جریان قادر به بسیج نیرو، در برابر نقشه های ضد انسانی آتی رژیم اسلامی انجامید. درگیری مسلحانه در مقر سازمان فدایی اما، نه فقط بر زمینه شکست انقلاب بهمن، ضربات سنگین به تشکیلات سازمان و تهاجم خصمانه جریانات ضد فدایی برای ایجاد انشعاب در آن، بلکه همچنین بر زمینه وجود شرایط جنگی در مناسبات دو حزب اصلی در کردستان ایران، ممکن گشت.

در این مقطع، یک جنگ داخلی درکردستان ایران جریان دارد. سازمان کومله( تحت عنوان: حزب " کمونیست " ایران) و حزب دموکرات، که کردستان را حیات خلوت خود و مردم کرد را نظیر رعیت خود محسوب میکردند، به یک تقابل مسلحانه کشیده شده، مردم تحت ستم را به بازیچه تمایلات سلطه طلبانه خود، مبدل ساختند. این جنگ، یک سال پس از اتحاد کومله و گروه سهند*3 تحت عنوان تشکیل حزب " کمونیست " ایران*4 آغاز گردیده، خود، محتوای غیرکمونیستی و غیر دموکراتیک این ائتلاف بوروکراتیک را به نمایش گذاشت. درگیری سراسری دو جریان، بمثابه یک جنگ ارتجاعی، بمدت 4 سال ادامه یافت و با سقوط کامل سطح اعتماد خلق کرد به هر دو حزب و همه جریانات فعال در کردستان، اضمحلال نیروی نظامی آنها، وقوع انشعاب بزرگ در هر دو جریان، و قطع کامل مبارزه مسلحانه در کردستان به انتها رسید. این جنگ، فضای سیاسی برای حل اختلافات درون سازمانی در این منطقه را نیز بشدت مسموم ساخته، در زمینه سازی درگیری مسلحانه 4 بهمن سال 64 در مقر سازمان فدایی، آشکارا نقشی مؤثر ایفا کرد؛ نه فقط نقش آفرینان اصلی و بحران سازمان ناشی از شکست انقلاب، بلکه شرایط مشخص منطقه نیز، در شکل بروز و حل این بحران، سهمی جدی بعهده داشت. جنگ میان کومله و دموکرات، امکانات عظیمی را برای سازماندهی یک مقاومت بزرگ در خارج از کشور، در شرایط نزدیک شدن پایان جنگ، و خطر کشتار زندانیان سیاسی، از بین برد؛ بویژه اینکه مأمورین رژیم بارها در فرصتهای مختلف، به سرانجام هولناک زندانیان سیاسی اشاره کرده بودند.

عناصر حاکم در جریانات دیگر، نظیر راه کارگر*5 و جناحبندی های ناشی از انشعاب خونین فدایی- اقلیت در این مقطع نیز، مشغول تخریب باقی مانده انرژی و توان مردم ایران در احزاب سیاسی بوده، فرصتهای مقابله با قتل عام زندانیان سیاسی را به نابودی سوق دادند. این جریانات نیز با توسل به تسویه عناصر منتفد سیاستهای سرکوبگرانه حاکم، با هدف تعطیل امکانات مبارزه در کردستان و اقامت در خارج از کشور، شرایط مقاومت در برابر توحش آتی رژیم اسلامی را تخریب نمودند.

کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال 67، نه فقط بر بستر عملکرد عوامل نامبرده، بلکه همچنین بر زمینه شرایط بین المللی مساعد برای ارتکاب این جنایت بزرگ، شکل گرفت. رژیم اسلامی از این موضوع که بدلیل کشتار کمونیستها و مبارزین، مورد اعتراض جدی دولتهای امپریالیستی واقع نخواهد گشت، کاملاً مطمئن بود. برای دولتهای امپریالیستی، از هر نوع آن، کشتار کمونیستها در شرایط پس از پایان جنگ، ادامه استراتژی جنگی رژیم اسلامی برای تثبیت مناسبات ضربه خورده سرمایه داری در ایران بود. عدم انجام اعتراضی جدی از سوی دولتهای غربی، انجام هیچ اقدامی برای محکومیت فوری رژیم در سازمان ملل متحد و خواست توقف فوری کشتارها، از وجود یک توافق نانوشته در میان محافل غربی، برای کشتار زندانیان در ایران حکایت میکند. از این گذشته، قدرتهای امپریالیستی، خود مبتکر کودتای 28 مرداد سال 32 بوده، از فردای آن، کشتار کمونیستها و مبارزین رادیکال را در دستور کار دولت سرسپرده خود قرار میدهند. دولتهای غربی، بویژه دولت آمریکا، در سرکوب کمونیستها و جنبش کارگری، و تضمین شرایط غارت کشور از سوی کمپانیهای بین المللی، هیچ اختلافی با رژیم اسلامی نداشتند. در همان حال، برای طراحان سیاستهای امپریالیستی، نباید موضوعی پنهان تلقی گردد، که پایان جنگ و احتمال تثبیت قطعی رژیم اسلامی، بمعنای فرا رسیدن دوره سهیم شدن آنها، در پروسه بازسازی خرابیهای ناشی از جنگ از یک طرف و صدور وسیع کالا و سرمایه به ایران از سوی دیگر بود. این اما عملی نمی بود، اگر هنوز هزاران مبارز پر شور و فعال در جامعه و زندانها، فرصت پایان جنگ را به امکانی برای تشدید مبارزه علیه رژیم اسلامی مبدل میساختند. اینکه حکومت اسلامی، هرگز از فشار غرب برای رعایت حقوق بشر نگران نیست، چیزی جز همین حقیقت را که کشتار زندانیان سیاسی، از طرف رقیبان بین المللی آن نیز تأیید شده بود، بیان نمیکند. دولتهای غربی از نقش جنایتکارانه خود در این زمینه بخوبی آگاه بوده، از این رو بر موضوع اعمال فشار حول مسئله رعایت حقوق بشر، تأکید نمیکنند. صرفنظر از اینکه پرونده رعایت حقوق بشر از سوی ارتشهای غربی و اسرائیلی در عراق و افغانستان، فلسطین و لبنان، سند آشکار پوچ بودن ادعاهای کشورهای غربی در این زمینه بوده، قادر به کشاندن رژیم اسلامی به مواضع دلخواه غرب نیست.

در بررسی قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67، پاسخ به یک سوال همواره ناگفته باقی مانده است. چرا زندانیان سیاسی، علیرغم اطلاع تدریجی بخش بزرگی از آنها از سرنوشتی که در انتظارشان بود، دست به یک شورش بزرگ نزدند؟ بحثی که در زیر ارائه میگردد، باید مقدمه ای برای بحثهای بعدی تلقی گشته، تلاش فکری در این زمینه را تسهیل سازد.

1- توسل به یک شورش بزرگ در میان زندانیان سیاسی، به عوامل و زمینه های متعددی مربوط بوده، نمی توانست بمثابه اقدامی ابتداء به ساکن و کور، شکل بگیرد. زندانیان سیاسی این دوره از یک طرف بسیار جوان و از سوی دیگر اما، در سرنگونی رژیم سلطنتی دخالت داشته، دارای خط سیاسی و وابستگی تشکیلاتی بودند. این به معنای انجام محاسبات دقیق در اتخاذ هر تاکتیک سیاسی در زندان، همچنین در نظر گرفتن تمایل و " خط" احتمالی سازمان خود بود.

2- برای اقدام به یک شورش بزرگ، باید فرهنگ تعرض رادیکال و نه فقط مقاومت و پذیرش مرگ به جای تسلیم شدن، رواج میداشت. اما در ایران پس از سرنگونی رژیم سلطنتی، بدلایل متعددی این روحیه رواج نیافته، چه بسا بطور سازمانیافته، تضعیف گردید.

سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، بمثابه سنت دار رادیکالیسم در جامعه، از فردای قیام بهمن، بشدت تحت تهاجم جریانات محافظه کار از درون و بیرون قرار گرفت. دفاع از مبارزات فداییان در دوران رژیم سلطنتی، نوعی عقب مانده گی و رد آن، نوعی افتخار و "کارگری" شدن تلقی میگشت. این شرایط که عمدتاً از سوی حزب توده و جریانات موسوم به خط 3 و خط 4 ایجاد شد، به حفظ و ترویج روحیه تعرض انقلابی در جامعه لطمه زد. ادامه این وضعیت بشدت زیانبار، به وقوع انشعاب بزرگ در خرداد سال 59 منجر شده، جریان اکثریت از موضعی افراطی حتی، مبارزات نسل گذشته را بطور کامل نفی و انکار نمود. نسل پیش از انقلاب بهمن، با روحیه تعرضی دست به مبارزه با رژیم سلطنتی زده، در اوایل ورود به زندانهای رژیم شاه، با قدرت و اعتراضات هر روزه، جو خمود و ساکت زندانها را تغییر داده بود. نسل پس از سرنگونی رژیم سلطنتی، از طریق بحثها و تحلیلهای ضد مبارزه مسلحانه، از کسب روحیات تعرضی باز مانده، با ورود به زندانها، عمدتاً مقاومت در برابر مصاحبه و عدم تسلیم شدن بطور کلی را در پیش گرفت. زندانهای رژیم اسلامی، علیرغم وجود ورزش جمعی، سرود خوانی و مناسبات کم و بیش سازمانیافته تا خرداد 60 اما، به محیط تعرض جدی و طرح خواستهای بیش از امکانات قانونی فرا نروئیدند. برای اینکه زندانی سیاسی دست به شورشی بزرگ میزد، باید به عادات و آموزشهای رادیکال، و فراتر رفتن از وضع موجود مسلح میبود. در حالیکه جریانات به اصطلاح نقد کننده مبارزه مسلحانه، درست همین سنتهای مبارزاتی را زیر ضرب گرفته، روشهای محافظه کارانه در مبارزه سیاسی را ترویج کرده، نسل جدید را از کسب عادات خاص شرایط بمراتب مشکل تر مبارزه، محروم ساختند. تأثیر این روند معکوس و در اساس ضد انقلابی، بویژه در شرایط خارج از زندان محسوس بود. حملات هر روزه عوامل رژیم به تجمعات، روزنامه فروشیها و راهپیماییهای نیروهای مبارز، معمولاً بندرت با مقابله، پاسخ میگرفت. قشرعظیم خرده بورژوازی محافظه کار و لایه های محافظه کار تر از میان طبقه متوسط شهری، تمایلی به شرکت در تجمعاتی که احتمال درگیری در آنها میرفت، نداشت. توده کارگران نیز بدلیل عدم توانایی جریانات چپ در ایجاد اتحاد سیاسی در صفوف طبقه کارگر، قادر به دخالت فعالانه در کشمکشهای سیاسی روز نبود. نتیجه اینکه هر روز توسل به اقدامات تعرضی از سوی مبارزین برای دفاع از خود کمتر شده، گستاخی عوامل حزب اللهی، در کوچه و خیابان افزایش مییافت. این دوره از این طریق، به دوره ای از کسب آموزش سیاسی برای حفظ خود، و نه تعرض به طرف مقابل مبدل شد. انعکاس روحیات و عادت کسب شده در این دوره، تآثیرات مخرب خود را، در زندان نیز برجای گذاشت.

3- نقش سازمان مجاهدین در این دوره و در زمینه موضوع مورد بحث، علیرغم فداکاری و مقاومت تحسین برانگیز زندانیان مجاهد، نقشی منفی است. این سازمان در شرایط داخلی زندانها دخالت کرده، کم و بیش مجاهدین اسیر، میبایست منتظر " خط سازمان" از بیرون میماندند. این امر باعث عدم رشد اتکاء بخود در میان زندانیان سیاسی تا سالهای 60، بویژه اینکه مجاهدین هنوز اکثریت زندانیان را تشکیل میدادند، گردید. زندانیان چپ قادر به یک اقدام مؤثر نبودند، اگر همراهی و حداقل توافق نسبی مجاهدین وجود نمی داشت. صرفنظر از اینکه که اساساً توسل به یک اقدام رادیکال، شرایط زندان را برای همگان دشوار میساخت و این خود توافق همگانی را، پیشاپیش الزامی مینمود.

نقش منفی سازمان مجاهدین در تأثیر بر شرایط زندانها، بازهم از آنجا روشن تر میشود، که این جریان تا روزهای خرداد 60، هنوز رژیم اسلامی و حتی خمینی را تأیید نموده، تلاش میکرد از نظامات قانونی- اسلامی فراتر نرود. از این طریق درعمل، سهمی جدی در پرورش روحیات تعرضی در میان اعضاء خود نداشته، در بهترین حالت آنها را با کاراکتر عبودیت مذهبی نسبت به شخص رجوی، پذیرش قربانی شدن و کسب جایگاه یک مظلوم، آموزش میداد.

نتیجه روحیات و عادات ترویج شده از سوی مجاهدین، از پاییز سال 60 با رواج خط " توبه تاکتیکی" از سوی بخش بزرگی از زندانیان، به شکلی بسیار ویرانگرانه ظاهر گردید. بر اساس این " خط سازمان" که مصاحبه تلویزیونی، ارائه اطلاعات واقعی و همدستی با زندانبانان علیه زندانیان در چهارچوب آن ممنوع بود، فضای زندانها به سمت انحلال موقعیت زندانی سیاسی، جهت گیری کرد. زندانی سیاسی بودن، آداب و مراسم و شرایط خاص آن تضعیف شده، فضایی غیر سیاسی، تسلیم طلبانه و مساعد برای فروپاشی ارزشهای انقلابی، رواج یافت. دوره غلبه " توبه تاکتیکی" تا سال 64 کم و بیش ادامه یافته، خود نقشی جدی در دامن زدن به فضای توبه واقعی نیز، ایفا کرد. سال 64 به بعد، مقطع بیرون آمدن از زیر آوار توبه تاکتیکی و کنار زدن فشار فصای ناشی از سلطه توابین است.از این سال بتدریج با گسترش مقاومت، زندانی سیاسی و بازیابی هویت آن مطرح شده، جریان مقاومت، جریان توبه را به عقب میراند. به این ترتیب میتوان سالهای 64 به بعد را، آغاز شکل گیری هویت مستقل زندانی سیاسی، و اینبار نه بر اساس " خط " این یا آن سازمان از بیرون، بلکه متکی بر منافع و موقعیت زندانیان بحساب آورد. خود- آگاهی زندانی سیاسی بودن، بمعنی حقیقی و مستقل آن در این دوره بتدریج رشد کرده، تحکیم میگردد. فاصله سه سال پس از آن، هنوز فرصت کافی برای زندانیان، برای کسب و تمرین روحیات تعرضی در زندان را ایجاد نکرد؛ هر چند سال 66 را، با چندین اعتصاب غذا و بعضاً مقابله فیزیکی با پاسداران، باید سرآغاز تجدید سازمان سیاسی و فردی زندانیان، برای تمرین توسل به یک مقاومت بزرگ محسوب نمود.

4- زندانیان فدایی- اقلیت بنا به شواهد بسیار، دومین نیروی تأثیرگذار بر شرایط سیاسی و مقاومت در زندانها محسوب میشدند. اما این نیروی مقاوم، خود در اثر اقدام جنایتکارانه 4 بهمن 64 از سوی مسئولین آن در کردستان عراق و تحمیل 4 انشعاب به سازمان طی یک سال، تحت فشار بلاتکلیفی سیاسی، تئوریک و تشکیلاتی قرار داشت. درگیری مسلحانه 4 بهمن در کردستان، بدون هیچ تردیدی به روحیه مبارزاتی و اعتماد بنفس رفقای فدایی در زندانها لطمه زده، جایگاه سیاسی شناخته شده و نقش تأثیر گذار آنان را در میان زندانیان سیاسی تنزل داد. از این رو آنها قادر به استفاده از ظرفیتهای موجود، برای بسیج نیرو در زندان نبوده، باید عمدتاً خود را با کشمکشهای درونی، مشغول میکردند. سازماندهی یک مقاومت بزرگ در زندان باید از مدتها پیش، حد اقل از سال 64 بطور سازمانیافته در دستور کار زندانیان قرار میگرفت. این اما مستلزم سطحی از وحدت و ثبات درونی در میان زندانیان چپ، بویژه زندانیان فدایی بود. تبهکارانی که درگیری مسلحانه سال 64 را موجب شدند، این فرصت استثنایی برای بکارگیری پتانسیل مبارزاتی زندانیان سیاسی فدایی را نیز، نابود ساختند. بویژه اینکه مأمورین رژیم در برخی زندانها، اطلاعات مفصلی پیرامون این درگیری، بصورت روزنامه دیواری و نظایر آن در میان زندانیان توزیع نموده، تلاش کردند از آن برای درهم شکستن روحیه مقاومت در میان زندانیان فدایی، استفاده نمایند. امروز دیگر نمی توان ادعا کرد، این اقدام زندانبانان در تخریب شرایط مقاومت در زندان، بی تأثیر بوده است.

روشن است میتوان از احتمالات متعدی دیگری، در توضیح علل عدم وقوع دفاع فعالانه از خود از سوی زندانیان سیاسی، در جریان کشتارهای سال 67 نام برد. برای مثال، زندانیان سیاسی در صورت توسل به تعرض بزرگ، دست به یک ریسک کامل زده، احتمال قتل عامهای بیشتری را میدادند. در صورتی که مطمئناً از دید برخی از آنها، برخورد حسابگرانه میتوانست برای بخشی از زندانیان، سطحی از احتمال زنده ماندن را ممکن سازد. همچنین وجود مرزبندیهای فرقه ای و عدم وجود روابط کاملاً درهم تنیده و درک همه جانبه از منافع مشترک نیز، میتواند یکی از دلایل دشواری تصمیم گیری توسل به یک اقدام همگانی بحساب آید. از این رو موارد بر شمرده در بالا، هنوز حکم یک بررسی همه جانبه را نداشته، تنها، قوی ترین احتمالات را به بحث گذارده است
.
--------------------
توضیحات از وبلاگ جمهوری شورایی

*1 " قیام بی موقع، جنایت است"- لنین
----------------------
*2 سازمان مجاهدین خلق در دوره مورد بحث، گروهی تحت عنوان " سازمان چریکهای فدایی خلق ایران ( پیرو برنامه هویت) را سرهم بندی کرده بود. این جریان تحت مسئولیت مهدی سامع قرار داشت که تا مقطع اوایل سال 1362، عضو کمیته مرکزی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران- اقلیت و مسئول کمیته کردستان سازمان بود. فرد مزبور فضای کار و تلاش در محیط کمیته کردستان را به چنان درجه ای ناسالم و غیر انقلابی میسازد، که سلب مسئولیت از او، یکی از خواستهای اصلی پیشمرگان و اعضاء این کمیته را تشکیل میداد. شدت مخالفت با روشهای تماماً انحلال طلبانه مهدی سامع، پیشمرگان سازمان را حتی به سرافت مبارزه مرگ و زندگی، برای برکناری فرد مزبور انداخت. این کشمکشها، با طراحی یک عملیات نظامی در کردستان، همزمان میگردد. یک گروه 11 نفری از پیشمرگان سازمان، تحت مسئولیت مسئول نظامی کمیته کردستان، رفیق مسعود رحمتی( برادر کاک خلیل رحمتی)، علیرغم عدم وجود آماده گی کافی، اقدام به برنامه ریزی یک مأموریت نظامی مینماید. در این گروه حتی 4 نفر از زبده ترین فرماندهان نظامی کمیته کردستان نیز حضور داشتند. بنا به روایتی کاملاً موثق و مطمئن، رفیق مسعود رحمتی، پیش از حرکت تیم پیشمرگه در اوایل بهمن 1361، به رفقای بدرقه کننده صریح و روشن اعلام میکند: " اگر از این عملیات سالم برگردم، مهدی سامع را بیرون خواهم انداخت. اگر کشته شوم، خون من او را بیرون خواهد انداخت". متعاقب آن، در یک درگیری نظامی بزرگ که در روز 19 بهمن 1361 در جاده بوکان- سقز روی داد، همه اعضای تیم پیشمرگه، پس از نبردی نابرابر با پاسداران رژیم اسلامی جان باختند. مهدی سامع نیز در فاصله سه تا 4 ماه، از سازمان فدایی اخراج گردید. او در افسانه سازی پیرامون " خط اصولی" ادعایی و رقابتهای بوروکراتیک با عباس توکل، همواره نقش منفی و تخریب کننده خود در کمیته کردستان سازمان را لاپوشانی میکند. مهدی سامع در سازمان فدایی جایی نداشت، از آنجا که صریح و روشن برای تبدیل یک سازمان کمونیستی، به دنبالچه " مسعود و مریم"، تلاش میکرد. فرد مزبور، نماینده بدترین گرایش انحلال طلبی در سازمان، بلافاصله به سوی مجاهدین شتافته، با استفاده از کمکهای مالی و تبلیغی آن، گروه یاد شده در بالا را به راه انداخت. سازمان مجاهدین و گروه مزبور بشدت نسبت به سازمان فدایی- اقلیت مواضع خصمانه اتخاذ نموده، دست به تهاجم تبلیغی وسیع، برای ایجاد انشعاب در سازمان و تضعیف آن زدند. این تهاجم ارتجاعی به سازمان، بویژه پس از وقوع درگیری 4 بهمن سال 64، به اوج خود رسیده، هر روز چندین ساعت از برنامه های رادیویی مجاهدین را به خود اختصاص میداد. جناح خارج از کشور جریان توکل- زهری نیز با توسل به اقدامات نمایشی و نقض حد و مرزهای کشمکشهای سیاسی با مخالفین خود، دست به ایجاد مزاحمت برای مسئولین این جریان در کشور فرانسه زد. از این طریق بتدریج بخش بزرگی از ظرفیتهای سازمان فدایی در خارج از کشور و پراکنده در جناحهای مختلف آن، برای مقابله پیشاپیش با کشتار زندانیان سیاسی در سال 67، آسیب دید. آنچه مسلم است، سرکوبگری و کینه توزی سازمان مجاهدین و گروه مهدی سامع، برای لطمه زدن به سازمان فدایی، در تخریب شرایط بنفع رژیم اسلامی و به زیان بسیج نیرو برای دفاع از زندانیان سیاسی، نقش مهمی ایفا نمود.
------------------------
*3 " اتحاد مبارزان کمونیست ( سهند)". محفلی روشنفکری، فاقد پیشینه مبارزاتی در رژیم سلطنتی و عناصر بعدی آن، تا اواسط سال 57 در خارج از کشور. بنا به اعلام و اشارات مداوم مسئولین و اعضاء کنونی آن، این جریان هیچگونه پیوندی با سنتها و تاریخ جنبشهای انقلابی در تاریخ معاصر ایران نداشته، تاکنون حتی، کودتای جنایتکارانه 28 مرداد سال 32 را محکوم نکرده است.

برای شناخت انگیزه های برخورد این جریان به سازمان فدایی، همچنین دلایل اصلی در اتحاد آن با کومله، جمله زیر باید کفایت کند. این عبارت، دیدگاه یکی از تشکیل دهنده گان اصلی گروه " اتحاد مبارزان کمونیست( سهند)"، پیرامون مبارزه انقلابی، در ایران تحت شرایط ترور و دیکتاتوری را منعکس میسازد:

" ما هیچگاه معتقد به فداکاری و از خود گذشتگی و یا قربانی کردن زندگی شخصی در فعالیتهای سیاسی و حزبی افراد نبوده ایم. " حمید تقوایی ( از حزب " کمونیست" کارگری)
نشانی:
http://www.rowzane.com/0000_m_e/0m_e_2006/2607/M28-HamidT.html

قطعه بالا بخشی از متن یک نامه، به یکی از همکاران سابق گوینده عبارت فوق است. نقل آن در این شکل، مچ گیری از صاحب نقل قول و یا انتخاب تکه ای گسیخته از یک متن نیست؛ این روش را به اهل آن واگذار کنیم. خواننده علاقمند، خود با مراجعه به منبع اصلی، بر بی غرضی انتقال دهنده نقل قول، گواهی خواهد داد.

به این ترتیب کشف اینکه این جریان و گروههای مشابه آن، از چه موضعی، سازمان فدایی و مبارزه مسلحانه علیه رژیم سلطنتی را به اصطلاح " نقد " میکردند، چندان مشکل نیست. این برای فعالین فدایی نه تنها از سال 58، بلکه از سال تشکیل سازمان، امری بدیهی و روشن بود که مخالفین سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، نه همه آنها، اما عمدتاً، از موضعی فرصت طلبانه، ناصادقانه و در اساس بر زمینه منافع شخصی و مخالفت با هر تلاش انقلابی، تهاجم سیاسی به سازمان فدایی را در پیش گرفته اند؛ ادعای کارگری بودن و "کار سیاسی" در میان کارگران هم، کما بیش، پوششی برای پنهان ساختن ماهیت منفعل این عناصر و جریانات بود. از آنجا که هر تلاشی در شرایط یک دیکتاتوری تروریستی، به سطحی از فداکاری و نفی منافع شخصی در قبال منافع اجتماعی نیاز دارد. سازمانده کارگری، جعفر پیشه وری هم، باید بیش از 10 سال از زندگی خود را صرفاً به دلیل " کار سیاسی" در میان کارگران، در شکنجه گاه رضا خان سپری ساخته، " از خود گذشتگی" بخرج میداد. این حقیقت باید امروز برای فعالین فدایی، بویژه منفردین و فعالین مستقل کاملاً روشن باشد، که تهاجم به جریان فدایی تحت عنوان " نقد مشی چریکی" ، " نقد پوپولیسم" و نظایر آن، نه از موضعی انقلابی، بلکه غالباً از موضعی ارتجاعی صورت گرفته، فاقد حقانیت سیاسی و ارزش علمی بود. مبتکران چنین برخوردهایی به سازمان فدایی، در همان دوره نقد به اصطلاح تئوریک خود، دارای انگیزه های پیشرو نبوده، در چهارچوب پراتیک انقلابی عمل نمیکردند.
در این رابطه باید بصراحت، حساب زندانیان سیاسی و بویژه جانباختگان مبارزات مردم ایران را از افراد مورد بحث در موضوع بالا، کاملاً جدا نمود. آنها با " فداکاری" بزرگ خود، چه در مقاومت علیه شرایط زندان، و این یعنی شرکت فعال در پراتیک انقلابی، و چه پذیرش مرگ در قبال تسلیم شدن، برای جامعه و انسان، سنت مقاومت و کار وتلاش را برجای گذاشته، بسهم خود، نظیر دورانهای گذشته، تکامل اجتماعی جامعه خود را به جلو سوق دادند؛ همان فداکاری و از خود گذشتگی، که عنصر جدایی ناپذیر مبارزه طبقاتی، در طول تاریخ بشر محسوب میگردد. این خود نشان میدهد که بخشی از شهروندان آگاه و مبارز این کشور، علیرغم محاصره شدن از طریق نظریات نادرست در حزب و گروه خود اما، تأثیری جدی از این دیدگاهها در رد پراتیک انقلابی نگرفته، در شرایط حساس مبارزه، به رادیکالیسم و انقلابی گری وفادار ماندند.
-------------------------
*4 جریان حزب " کمونیست " ایران، در شهریور سال 1362 با برگزاری یک کنگره مشترک در روستایی در کردستان ایران، تشکیل گردید. در تشکیل این حزب، سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران- کومه له، و اتحاد مبارزان کمونیست ( سهند )، شرکت نمودند. علیرغم ادعاهای به اصطلاح تئوریک گرداننده گان آن، هدف اصلی از این اتحاد اما، تجمع نیرو در صف جریانات سنتی ضد شوروی و ضد فدایی، با هدف انحلال مبارزه انقلابی و تبدیل ذخایر چپ مبارز، به پشتوانه ایجاد یک نیروی جدید سوسیال دموکراتیک در ایران بود. تشکیل این حزب، بازتاب غلبه کامل گرایش انحلال طلبی در میان روشنفکران سابقاً مائوئیست در شرایط شکست انقلاب بهمن، و تلاش برای تسویه حساب قطعی با سنتهای انقلابی در جامعه بود. تجارب بعدی و نزدیکی بخش بزرگی از جناحهای انشعابی این حزب به سلطنت طلبان و جریانات راست در کشورهای امپریالیستی، ناموفق بودن این اتحاد در تحقق اهداف اولیه آن را، به روشنی به اثبات رساند. این جریان به کمترین سطحی از اعتماد در جامعه ایران دست نیافته، تأثیرگذاری آن در عرصه سیاست کشور، مطلقاً با نقش جریان فدایی در سالهای قبل و پس از قیام، قابل مقایسه نبود؛ اساساً یکی از دلایل اصلی انشعابات بعدی از سوی عناصر اصلی آن، همین ناکامی آن در مقبول شدن در جامعه، اعلام گردید. عدم حمایت لایه های به اصطلاح مدرن بورژوازی از این جریان، که نقطه امید آن را تشکیل میدادند، فقدان ظرفیت بورژوازی متوسط ایران، به تشکل حزبی مستقل و مطرح شدن در کشمکشهای قدرت را، برای چندمین بار آشکار ساخت؛ بویژه اینکه چنین اتحادی، باید انقلابیگری و تلاش بزرگ نسل گذشته را دفن کرده، بر ویرانه های آن بنا میگردید. مدعیان تازه از راه رسیده کمونیسم و کارگر در شرایط سرکوب هولناک، این حقیقت بدیهی را که " تاریخ همه جوامع تاکنونی، تاریخ مبارزه طبقاتی است" و تاریخ معاصر ایران، تاریخ جنبشهای انقلابی است، یکسره فراموش کرده بودند. طبقه متوسط و بورژوازی " شاد و مدرن" تجریش و نیاوران، به چیزی کمتر از سلطه بیرحمانه بر طبقه کارگر راضی نبوده، و تبدیل تمایلات آن به برنامه هر گروه سیاسی، جز اضمحلال کامل آن جریان را بدنبال نمی داشت؛ حتی اگر چنین جریاناتی در استفاده از کلمات " کمونیسم" و " کارگر"، علیرغم بی روح بودن خود بخودی آنها در این نوع ادبیات سیاسی، مرزهای افراط را پشت سر گذاشته، مخاطبین خود را از بی خطر بودن " کمونیسم" و " کارگر" ادعایی، کاملاً مطمئن میساختند. البته جریان باقی مانده از این اتحاد تحت عنوان قدیمی خود ( حزب "کمونیست" ایران )، در محتوای سیاستها و اقدامات عملی، تفاوت کیفی با دو گرایش بالا نداشته، حتی عناصر آن در محیط محفلیسم اینترنتی، نزدیکی به جریانات انشعابی را، پنهان نمیکنند؛ صرفنظر از اینکه در ادبیات رسمی آن نیز، هیچگونه نقدی از تاریخ گذشته اتحاد کومله با جریانات غیر کمونیست وجود ندارد. این حزب اما با ایجاد چهره ای معصوم و آرام برای خود، هر از گاهی در این یا آن تجمع محفلی، بقصد اعلام حضور و رعایت تشریفات حاضر شده، برای جبران کمبود جمله سازان خنثی و بی خط و بی آزار برای پر کردن صفحات نشریه خود، دست به جمع آوری تئوریسینهای سرگردان و عبارت پردازان بی سازمان میزند. ظاهراً مسئولین خارج از کشور این حزب، عاقبت، راه جلوگیری از انشعابات بعدی در این جریان را کشف کردند: از آنجا که انشعاب، ناشی از وجود نظر مخالف است، محض محکم کاری بهتر است، اصلاً نظر وجود نداشته باشد؛ چه موافق، چه مخالف
---------------------------
*5 سازمان کارگران انقلابی ایران( راه کارگر) نیز در این میان، بخشی از استراتژی خود برای جذب نیرو را، بر ایجاد انشعاب در سازمان فدایی قرار داده بود. مبارزه به اصطلاح " ضد پوپولیستی " آن، قرض گرفته از جریانات مدافع بورژوازی امپریالیستی، چیزی جز پوششی ظاهراً تئوریک برای این هدف نبود. جریانی که امروزه رهبر آن با مدافع علنی جنایتکاران، داریوش همایون، مناظره رادیویی ترتیب میدهد، اگر حقیقت بالا را انکار کند، با صدای رسا، آن را وارونه ساخته است. بدون یک اقدام جدی و گسترده در خارج از کشور، امکان ممانعت از شروع کشتارهای دسته جمعی زندانیان وجود نداشت. برای به میدان آوردن یک نیروی تأثیر گذار، باید سازمانی نظیر فدایی، نه به طعمه ای برای تکه پاره شدن، بلکه بمثابه یک ارگان بسیج حداقل نیرو، باقی میماند؛ در اینصورت چه بسا، جریانات دیگر نیز، موضوع را جدی گرفته، از این طریق از اوائل سال 67، سدی در برابر توحش آتی رژیم علیه زندانیان بی دفاع، ایجاد میگردید.
---------------------------------------
www.j-shoraii.blogspot.com damawand58@yahoo.com
اکبر تک دهقان، 9 مرداد 1385- 31 ژوئیه 2006

سرنگونی رژیم ترور اسلامی - اعلام آزادیهای عمومی - فراخوان کنگره شوراها

کنگره شوراها یک کنگره عمومی است که در لحظات سرنگونی رژیم اسلامی، از تجمع نماینده گان شوراها، سندیکاها و اتحادیه ها، کمیته ها، نهادها و ارگانهای صنفی و دموکراتیک همه اقشار و طبقات سهیم در سرنگونی رژیم اسلامی، در داخل کشور تشکیل میگردد. این کنگره، از قدرت گیری سازمان مجاهدین و سلطنت طلبان، بمثابه جریانات ارتجاعی و سرکوبگر ممانعت بعمل آورده، راه سوء استفاده از خلاء قدرت برای شروع کشمکشهای قومی، توسل به تخریب و انتقام جویی را سد نموده، خطوط کلی نظام سیاسی آتی را روشن ساخته، موعد انتخابات ارگانهای دائمی در کشور را معین میکند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Saturday, July 22, 2006

! چراغ سبز" برای جنایت


لبنان در دهمین روز تجاوز جنایتکارانه ارتش اسرائیل، همچنان مورد اصابت بمب و موشک و توپ باران قرار گرفت. بگفته یکی از مقامات این کشور، تا امروز بیش از 300 نفر از مردم غیرنظامی، قربانی توحش ارتش اسرائیل شده اند. از سوی دیگر ارتش مهاجم نیز، مردم جنوب لبنان را به تخلیه کامل این منطقه فراخوانده است. این درحالی است که منابع متعددی از جمله اسرائیلی، از ضرورت و احتمال حمله گسترده زمینی آتی به جنوب لبنان، برای تسویه حساب کامل با جریان حزب الله، سخن میگویند.

نخست وزیر اسرائیل در آخرین اظهار نظر پیرامون جنگ کنونی، بازهم تصویری واقعی تر از اوضاع و دلایل شروع جنگ بدست داد. بگفته او، سران بسیاری از کشورها، از جمله در میان کشورهای عربی، برای انجام و ادامه تهاجم کنونی علیه حزب الله، به دولت اسرائیل "چراغ سبز" داده اند. این احتمال از سوی دیگر نیز تأیید میشود، از آنجا که تلاش برای برگزاری اجلاس فوق العاده سران کشورهای عربی، با شکست مواجه شده است. مخالفت برخی " اعضای مهم " با حملات موشکی حزب الله به اسرائیل، دلیل شکست فراخوان این کنفرانس، اعلام گردیده است. در لبنان نیز، مخالفتهای عمومی علیه حزب الله گسترش یافته، از سوی مفسرین و نماینده گان احزاب سیاسی، این جریان، مسئول به خطر افتادن کشور و مردم معرفی شده است. به این ترتیب روشن است، جریان حزب الله آشکارا از همه طرف مورد تهاجم است و این نه صرفاً از اهمیت این جریان، بلکه از نقش رژیم حامی آن یعنی رژیم اسلامی در ایران ناشی شده، با تلاشهای آن در رقابتهای منطقه ای تا مرز " محو اسرائیل از روی نقشه جهان"، در ارتباط قرار دارد.

دولت اسرائیل، تهاجم کنونی را نه فقط به فرصتی برای نابودی نیروی نظامی وابسته به حریف منطقه ای خود، رژیم اسلامی، بلکه به امکانی برای التیام بخشیدن به زخم ناشی از تبلیغات ضد یهودی رژیم اسلامی نیز، مبدل ساخته است. تبلیغات احمدی نژاد برای دولت و جامعه اسرائیل تنها یک تهدید نظامی نبوده، بلکه با انکار هولوکاست و خواست نابودی این کشور، یک تحقیر ملی علنی و حکم نمک پاشیدن بر زخم مردمی را داشت، که کابوس کشتار یهودیان در جنگ دوم، هسته اصلی خود-آگاهی ملی آنان را تشکیل داده است. دولت جنایتکار اسرائیل از این برخورد آشکارا فاشیستی احمدی نژاد، سرمایه ای اخلاقی و سیاسی برای خود ساخته، جنایت کنونی علیه مردم بی دفاع لبنان و فلسطین را توجیه میکند. با اطمینان میتوان ادعا نمود، " چراغ سبز " کنونی برای آدم کشی در لبنان و فلسطین، تا حد معینی به موضوع تبلغیات ضد یهودی رژیم اسلامی بر میگردد.

بحران کنونی خاورمیانه، مستقیماً به مردم و سرنوشت جنبشهای اجتماعی در ایران مربوط است. جنگ کنونی در لبنان، نتیجه منطقی رقابتهای ارتجاعی رژیم اسلامی، دولت اسرائیل و امپریالیسم آمریکا است. از این رو نتایج آن نیز، بحران هسته ای رژیم اسلامی را شدت بخشیده، جریانات جنگ طلب در هر دو طرف این کشمکش را تقویت خواهد کرد؛ بویژه اینکه، بدون هیچ تردیدی، بازنده سیاسی جنگ کنونی، رژیم اسلامی است؛ هر چند قرائن موجود، از شکل گیری تصور آتی قدرتهای امپریالیستی و منطقه ای مبنی بر تسریع عقب نشینی کامل رژیم در مسئله هسته ای، پس از پایان این جنگ، حکایت میکنند. اما این فرضیه، هنوز نیاز این رژیم جنایتکار به بقای خود به هر بهایی را، در محاسبات خود وارد نمیکند.

تهاجم نظامی اسرائیل، زندگی صدها هزار نفر از مردم لبنان و فلسطین را به نابودی سوق میدهد، در همان حال تضادهای منطقه ای را دامن زده، زندگی میلیونها نفر مردم ایران را هم، با خطرات بزرگتری مواجه خواهد ساخت
.
*** *** ***
www.j-shoraii.blogspot.com damawand58@yahoo.com
اکبر تک دهقان، 31 مرداد 1384- 22 ژوئیه 2006

Thursday, July 20, 2006

شرایط بن بست و استفاده اسرائیل از آن


1- در روابط میان اسرائیل و فلسطین، در معضل شرایط عراق، حول موضوع پرونده هسته ای رژیم اسلامی و در مناسبات قدرتهای بین المللی پیرامون مسائل بالا، نوعی حالت بن بست و درمانده گی، و فقدان راه حل و چشم انداز روشن حکومت میکند. دولت اسرائیل با آگاهی بر این زمینه بلاتکلیفی همگانی، دست به حملات گسترده کنونی در لبنان زده است. تهاجم نظامی اسرائیل، مستقل از محاسبات دقیق و یا کلی دولت آن، باید خطر دائمی حزب الله در مرزهای شمالی آن را نابود کرده، بعنوان تأثیر جدی بین المللی، از موضع تقویت موقعیت دولت آمریکا، به بن بست موجود بویژه در موضوع پرونده هسته ای، خاتمه دهد. دولت اسرائیل قادر به حمله نظامی به ایران نیست، اما قادر است از " فرصت طلایی " کنونی استفاده کرده، به درهم شکستن کم و بیش کامل پایگاه سیاسی- نظامی رژیم اسلامی در کنار مرزهای خود، اقدام کند. این بویژه اهمیت دارد، از آنجا که هیچ اعتراض جدی نیز نمی تواند از سوی غرب علیه آن صورت بگیرد؛ همچنانکه تاکنون نیز شکل نگرفته است. تلاشهای رژیم اسلامی در استفاده از وقت کشی برای تسلط کامل بر تکنولوژی غنی سازی اورانیوم، و بی اعتنایی مداوم به پیشنهادات غرب، یک فاکتور مثبت برای دولت اسرائیل، در سیاست تهاجم نظامی آن محسوب میگردد. در کنار آن، تبلیغات ضد یهودی سران رژیم در ماههای گذشته، آشکارا نوعی حقانیت سیاسی و حمایت اخلاقی، از دولت اسرائیل را موجب شده است. از این گذشته، رژیم اسلامی با رد مداوم درخواستهای اروپا و آمریکا و استفاده کامل از ظرفیت صبر و حوصله حریفان خود، در عین حال دست خود را برای یک رقابت جدی با اسرائیل، در جنگ کنونی هم بسته است. توانایی رژیم اسلامی در شرایط فعلی نه بطور مستقیم و نه از طریق اتکاء به کشورهای عربی برای مقابله با فروپاشی نظامی حزب الله، با امکانات سیاسی، نظامی و بین المللی اسرائیل، قابل مقایسه نیست.

2- کشمکشهای قدرتهای بین المللی و رژیم اسلامی حول پرونده هسته ای آن، هنوز به نتایج روشنی در زمینه های اصلی مورد اختلاف نرسیده است. دولتهای غربی قادر نشدند، حکومت اسلامی را در دور کنونی، به پذیرش شرایط خود مجاب کنند. کنفرانس سران 8 کشور صنعتی در روسیه، نه فقط در این زمینه بجایی نرسید، بلکه بر اساس اطلاعات جسته و گریخته، حتی به ایجاد فاصله بیشتر میان روسیه و آمریکا در برخی زمینه ها، منجر گردید. رژیم اسلامی پیش از گشایش این کنفرانس، در دیدار نماینده آن با مسئول سیاست خارجی اروپا، از ارائه پاسخ به بسته پیشنهادی غرب طفره رفته بود. ارجاع مجدد پرونده هسته ای رژیم به شورای امنیت سازمان ملل هم، هنوز با کسب اطمینان از نتیجه بخش بودن فوری آن همراه نیست.

3- دولتهای غربی به دلایل متعددی، هم اینک در موقعیت تهاجم نظامی به مراکز هسته ای در ایران نیستند؛ هر چند امکان توسل به راه حل نظامی در دوره ریاست جمهوری جرج بوش، هنوز منتفی نشده است. رژیم اسلامی با آگاهی به این واقعیت، تلاش میکند حداکثر استفاده را از آن نموده، سلطه بربرمنشانه خود علیه مردم ایران را تحکیم ساخته، از دید خود، همه آثار " شل شدن" سرکوب کور گذشته، در نتیجه سالهای حکومت " اصلاح طلبان" را از بین ببرد. حکومت اسلامی در همان حال به حریفان خود، هر میزان از باج دهی غیر مستقیم، از جمله حراج 80% از مؤسسات بزرگ دولتی را اطمینان میدهد، بشرطی که تضمین امنیتی روشنی از غرب دریافت نماید. این یعنی عدم دخالت دولتها و نهادهای بین المللی در شیوه سلطه گری آن در داخل، نوع برخورد آن به مسائل خاورمیانه، سیاست آن در عراق و اقدامات اسلامی- تروریستی آن در جهان.

4- رژیم اسلامی از یکطرف در منگنه فشارها و التیماتومهای مکرر حریفان بین المللی خود قرار دارد، از سوی دیگر با استفاده از داشتن " امتیاز" آدمکشی عوامل آن در عراق، " لذت " اشغال عراق را بکام غرب، تلخ کرده است. از این طریق نوعی شرایط پات شکل گرفته است: دولت آمریکا در موقعیت اعمال فشار به رژیم اسلامی قرار داشته، اما " حل" قطعی " مسئله ایران"، عجالتاً برای آن ممکن نیست. در کنار آن، غرب در حل مسائل داخلی عراق، ناچار به پذیرفتن سهم رژیم اسلامی در تأثیر گذاری بر امور است؛ از سوی دیگر اما، باید نقش حکومت اسلامی، در تخریب شرایط سیاسی دلخواه غرب در عراق را هم نظاره کند. در حالیکه، ثبات سیاسی در عراق و خاتمه حمله به سربازان آمریکایی و ترورهای روزمره، یک برگ برنده سیاسی برای دولت آمریکا محسوب میگردد؛ درست همان موقعیتی که رژیم اسلامی هر زمان که خود بخواهد، تحقق آن را با تأخیر مواجه میکند. عراق دیگر کشوری معمولی و محدود به دنیای مردم آن نیست. عراق در مرکز منطقه ای است، که طی 26 سال اخیر 3 جنگ بزرگ را از سر گذرانده است. عراق امروز، جامعه ای گسیخته، بیمار و سوت و کور است که بخش مهمی از فعالیت مردم، جستجوی جسد بستگان ربوده شده و مشغولیت کارمندان دولت آن، شمردن جنازه ها است. مناسبات دولت آمریکا در این کشور، بیش از آنکه به دولت عراق مربوط باشد، با رژیم اسلامی ربط پیدا میکند. عراق کنونی کلاف سردرگمی است که همه تناقضات سیاسی، فرقه ای و مذهبی خاورمیانه در آن سرباز کرده است. در عراق، نقش حکومت اسلامی، موقعیت دولت و ارتش آمریکا و منافع دولتهای رقیب و دوست هر دو، در یکدیگر تنیده شده است. هر راه حل و یا روند کور حوادث که برای عراق قابل تصور گردد، بطور اجتناب ناپذیری، همه عوامل درگیر در آن را به درون خود میکشد. این، هم بمعنای تغییر شرایط به وضعیت صلح آمیز و هم بمعنای امکان تشدید درگیریهای فعلی، تا حد دخالت نظامی کشورهای همسایه و یا حتی تهاجم نظامی به ایران است. عراق امروز، نه فقط به باتلاقی برای قدرتهای امپریالیستی دخالتگر، بلکه به تله ای برای همه کشورهای درگیر در آن هم مبدل شده، سرنوشت آنها را به سرانجام این کشور، پیوند زده است.

5- دولت اسرائیل خود را از تسلیح رژیم اسلامی به سلاحهای هسته ای، در معرض خطر جدی احساس میکند؛ از این رو در تقویت موضع آمریکا در قبال اروپا و روسیه و چین، ذینفع است. حتی میتوان با اندکی چشم پوشی، از نوعی توافق نانوشته میان آمریکا و اسرائیل در این زمینه سخن گفته، فرصت برگزاری نشست اجلاس سران 8 کشور صنعتی در روسیه را، استفاده اسرائیل از امکانی برای تضعیف مخالفین سیاست آمریکا، بحساب آورد. شتاب کنونی دولت اسرائیل در تعیین تکلیف با مسئله هسته ای رژیم اسلامی اهمیت دارد، از آنجا که نه فقط قادر به شروع و ادامه یک جنگ با رژیم اسلامی نیست، بلکه حتی در نتیجه تبلیغات ضد اسرائیلی احمدی نژاد، به موقعیت سیاسی ضعیف تری نسبت به رژیم اسلامی و اپوزییسون وابسته به آن در فلسطین و لبنان، رانده شده است. تبلیغات احمدی نژاد، بدون تردید، باعث تقویت مواضع جریانات اسلامی در فلسطین و لبنان علیه دولت اسرائیل گشت. برای دولت اسرائیل، مقابله با موقعیت کسب شده رژیم اسلامی در منطقه و جبران ترس ناشی از آن در جامعه اسرائیل، بویژه در میان بخش محافظه کار، دارای اهمیت سیاسی داخلی و بین المللی است. از این رو توسل این دولت به اقدامات تهاجمی علیه دسته جات اسلامی، حتی بدون درگیریهای ظاهراً زمینه ساز جنگ فعلی هم، میتوانست قابل پیش بینی تلقی گردد.

6- بسته بودن دست غرب برای حمله نظامی به مراکز هسته ای رژیم اسلامی، در عین حال با بسته بودن دست حکومت اسلامی بمنظور کمک نظامی به گروههای اسلامی در فلسطین و لبنان نیز توأم است. جریان حزب الله که در سالهای گذشته با دریافت کمکهای مالی و نظامی از رژیم اسلامی، در موقعیت پرتاب موشکهای دور برد ( در مقیاس منطقه بحرانی )، قرار گرفته است، از وضعیت موجود در میان طرفین رقیب، بیشترین زیان را میبیند. رژیمهای حامی و مسلح کننده آن، یعنی ایران و سوریه، خود در موقعیت دفاعی نسبت به قدرتهای بین المللی قرار داشته، قادر به حمایت عملی جدی از آن در این لحظه نیستند.

7- رژیم اسلامی از ناتوانی حریفان خود در حمله نظامی به ایران، استفاده میکند. دولت اسرائیل هم با آگاهی به ناتوانی رژیم اسلامی از حمایت عملی از حزب الله، حداکثر استفاده را از شرایط کنونی نموده است.

8- حمله سنگین ارتش اسرائیل و نظاره غرب دراین میان، باید نوعی تهدید مستقیم و عقب راندن واقعی رژیمهای سوریه و ایران نیز تلقی شود. با پایان جنگ کنونی، موقعیت سوریه و رژیم اسلامی در خاورمیانه تضعیف شده، اقدامات بعدی دولت آمریکا علیه دو رژیم، با مخالفت جدی در میان متحدین و رقیبان آن، مواجه نخواهد گشت.

9- تهاجم گسترده ارتش اسرائیل به لبنان، در چهارچوب توازن قوای فعلی میان آمریکا، اروپا، روسیه و چین، تغییراتی مشهود به نفع دولت آمریکا، بدنبال خواهد آورد؛ حتی این میتواند به حضور نیروهای ارتش آمریکا در مرزهای لبنان و اسرائیل، و لبنان و سوریه نیز منجر گردد. از این رو، دولت بوش، نه فقط علیه آن مزاحمتی ایجاد نخواهد کرد، بلکه خود به حامیان نابودی قدرت حزب الله پیوسته، دست اسرائیل را باز گذارده است. تهاجم نظامی اسرائیل بمثابه جناح مدافع سیاست آمریکا در قبال حکومت اسلامی، بازهم جدی بودن سیاستهای امپریالیسم در مقابل این رژیم را آشکار ساخته، حاوی نوعی پیام غیر مستقیم آمریکا به آن است: رئیس جمهور آمریکا، حتی خواستار انزوای هر چه بیشتر رژیم اسلامی گردیده است. جنگ کنونی خاورمیانه به روشنی اثبات کرد، که مسئله هسته ای حکومت اسلامی و کشمکشهای حول آن، بر خلاف تصور برخی، نوعی سرگرم کردن مردم، " سیاه بازی "، و " جار و جنجال" نبوده، بلکه نمایش عملکرد عناصری از دایره گسترده تر بحران واقعی ناشی از رقابتهای حقیقی منطقه ای و بین المللی، محسوب میگردد.

10- مردم محروم و تحت ستم در فلسطین و لبنان و عراق و افغانستان و ایران، بیشترین صدمات را از توحش دسته جات ارتجاعی متحمل میشوند. تا روز 19 ژوئیه، بیش از 243 نفر، تنها از طرفین لبنانی و اسرائیلی کشته شده، بیش از 750 نفر زخمی، به اعلام برخی منابع، نزدیک به نیم میلیون نفر آواره شده اند. جنگ کنونی، به تشدید خشونتهای هر روزه در عراق و افغانستان منجر گشته، قربانیان بیشتری از مردم بیگناه را طلب خواهد کرد. همچنین رژیم اسلامی در ایران، آن را به فرصتی برای تهاجم وسیع تر به بدیهی ترین حقوق دموکراتیک مردم، قرار خواهد داد. سرنوشت مردم خاورمیانه دهه هاست که بازیچه دست کنسرنهای غربی تولید سلاح، کمپانیهای تولید و صدور انرژی، شرکتهای بزرگ بیمه، بورسها و بانکهای بین المللی، و قدرتهای امپریالیستی مدافع آنها است، که مستقیماً در آفریدن شرایط غیر انسانی حاکم، ذینفع هستند.

11- برای پایان دادن به اینهمه درنده خویی قدرتهای سلطه گر و دسته جات آدمکش، و به انتها رسیدن رنج و آلام مردم این منطقه، همه راهها به انقلاب ایران ختم میشود. بدون یک انقلاب توده ای و تسویه حساب کامل با رژیم ترور اسلامی، سهم مردم از زندگی، در ایران و عراق و لبنان و فلسطین و افغانستان، در بهترن حالت، همین جهنم کنونی است
.
*** *** ***
http://www.j-shoraii.blogspot.com/ damawand58@yahoo.com
اکبر تک دهقان 29 تیر 1384- 20 ژوئیه 2006

سرنگونی رژیم ترور اسلامی - اعلام آزادیهای عمومی - فراخوان کنگره شوراها

کنگره شوراها یک کنگره عمومی است که در لحظات سرنگونی رژیم اسلامی، از تجمع نماینده گان شوراها، سندیکاها و اتحادیه ها، کمیته ها، نهادها و ارگانهای صنفی و دموکراتیک همه اقشار و طبقات سهیم در سرنگونی رژیم اسلامی، در داخل کشور تشکیل میگردد. این کنگره، از قدرت گیری سازمان مجاهدین و سلطنت طلبان، بمثابه جریانات ارتجاعی و سرکوبگر ممانعت بعمل آورده، راه سوء استفاده از خلاء قدرت برای شروع کشمکشهای قومی، توسل به تخریب و انتقام جویی را سد نموده، خطوط کلی نظام سیاسی آتی را روشن ساخته، موعد انتخابات ارگانهای دائمی در کشور را معین میکند
.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Monday, July 17, 2006

!مردم محروم در چنبره رقابتهای ارتجاعی

از تهاجم بیسابقه ارتش اسرائیل به مردم محروم و آواره فلسطین ( نوار غزه ) و لبنان، سه هفته گذشت. ارتش جنایتکار اسرائیل پس از یک سال خروج از نوار غزه، در بامداد روز 27 ژوئن بدون اعلام قبلی، با یورشی ویرانگرانه به این منطقه بازگشته، همه امکانات اولیه زندگی را که مردم طی یک سال ایجاد کرده بودند، ویران کرده، دهها نفر را به قتل رسانده، صدها نفر را مجروح و بیخانمان نمود. توحش ارتش اسرائیل از زمین و هوا و دریا، زندگی را برای مردمی که از " تمدن " سرمایه داری، جز تحقیر و فقر و جنگ و مرگ نصیبشان نشده است، به جهنمی غیر قابل تحمل مبدل ساخته است. در حملات ارتش اسرائیل که با بیرحمی و شقاوت فوق تصوری صورت میگیرد، همه امکانات اولیه زندگی مردم، نظیر تأسیسات برق و آب، بیمارستانها، مدارس، مراکز مسکونی و راهها، بر سر توده های محروم ویران میشود. اقدامات جنگی ارتش اسرائیل ظاهراً پس از حمله یک گروه اسلامی- فلسطینی به یک ایستگاه بازرسی مأمورین اسرائیلی در مرز نوار غزه، در روز 25 ژوئن صورت گرفت. در این حمله، دو سرباز اسرائیلی کشته، یک نفر دیگر به اسارت دسته جات اسلامی در آمدند. تهاجم ارتش اسرائیل در فلسطین و لبنان تاکنون، حداقل 150 کشته از غیر نظامیان، برجای گذاشته است؛ تحمیل این همه خسارت، نمیتواند تنها با آزادی 3 سرباز اسیر اسرائیلی توجیه گردد.

جنگ آغاز شده در خاورمیانه، با حوادث مشخص زمینه ساز آن، تناسبی ندارد؛ این نشان میدهد، بحران جنگی فعلی باید با دینامیزم بحران منطقه، که قبل از همه از کشمکشهای رژیم اسلامی، دولت آمریکا، و اسرائیل ناشی میشود، توضیح داده شود. این بویژه اهمیت دارد که تهاجم اسرائیل به لبنان، درست در روزهای برگزاری نشست سران 8 کشور صنعتی در روسیه، و موضوع پاسخ رژیم اسلامی به بسته پیشنهادی غرب، همزمان میشود. به این موضوع، اگر آزمایشات موشکی جدید کره شمالی را اضافه کنیم، در اینصورت زمینه بین المللی جنگ کنونی در خاورمیانه، هر چه بیشتر برجسته تر میگردد.

تهاجم ارتش اسرائیل به فلسطین و لبنان، حتی اگر همین امروز هم متوقف شود، تأثیر خود را در تشدید بحران هسته ای رژیم اسلامی و رقیبان غربی و منطقه ای آن، باقی گذارده است. فراموش نکنیم که دولت آمریکا و مصوبه شورای امنیت سازمان ملل در این زمینه، بطور سربسته جانب دولت اسرائیل را گرفته، حتی خواست قطع حملات بیرحمانه علیه غیرنظامیان را نیز مطرح نکرده اند.

دولت اسرائیل در عین حال فرصت را برای جبران تحریکات ضد اسرائیلی دولت احمدی نژاد در ماههای اخیر مغتنم شمرده، همچنین تلاش میکند از دید خود، سازشکاری و یا بی عملی دولتهای غربی را در قبال مسئله هسته ای رژیم اسلامی، تلافی کند. از این رو باید از تحرکات کنونی، بمثابه بخشی از استراتژی جنگ طلبی همه طرفهای پرونده هسته ای رژیم اسلامی نیز نام برد. نخست وزیر اسرائیل خود با اعلام اینکه، موضوع بر سر" جنگ علیه محور شرارت است"، شکی در علل و انگیزه های بحران کنونی در خاورمیانه باقی نگذارده است. جنگ کنونی در خاورمیانه را باید بدون تردید، به زمینه های فعلی بحران رژیم اسلامی اضافه نموده، به انتظار تآثیر نتایج آن در مناسبات این رژیم با حریفان بین المللی آن، همچنین عواقب آن در تشدید هر چه بیشتر سرکوب مبارزات مردم در ایران نشست.

تهاجم ارتش اسرائیل و تهدیدات بعدی این کشور، مبنی بر حمله به سوریه در عمل اما، قادر به تداوم و تشدید اقدامات غیر قابل پیش بینی نیست. دولت اسرائیل یک دولت ائتلافی از دو حزب محافظه کار و حزب کارگر است. تحمیل یکباره جنگی بزرگ و منطقه ای به چنین دولتی، ساده نیست. از این گذشته، باتلاق عراق برای دولتهای امپریالیستی و عدم حمایت چین و روسیه از اقدامات نظامی علیه رژیم اسلامی، دست دولت اسرائیل را نیز برای یک اقدام استراتژیک تا کشاندن کامل آمریکا به جنگ با رژیم اسلامی بسته است. حتی میتوان با اندکی احتیاط، از ناتوانی دولت اسرائیل در ایجاد یک جنگ بزرگ منطقه ای، هم بلحاط بافت سیاسی کنونی آن و هم بدلیل امکان واکنش شدید دولت سوریه نیز، نام برد. عوامل نامبرده در مجموع، این احتمال را ممکن میسازند، که دولت اسرائیل با پشتیبانی ضمنی آمریکا، به نوعی به تقویت موضع آمریکا در قبال اروپا، روسیه و چین دست زده است. از دید دولت اسرائیل باید از این طریق، زمینه برای اعمال فشارهای هر چه بیشتر به رژیم اسلامی، مساعدتر گردد
.
*** *** ***
http://www.j-shoraii.blogspot.com/ damawand58@yahoo.com
اکبر تک دهقان، 26 تیر 1385- 17 ژوئیه 2006