Monday, November 28, 2005

سیاست و اقتصاد در یک نظام دموکراتیک- شورایی


1- دینامیزم تکامل اجتماعی جامعه ایران در صد سال اخیر، بر انقلابات و جنبشهای توده ای رادیکال متکی بوده است. هیچ تغییر سیاسی و یا فرهنگی مثبت، بدون عمل انقلابی توده ها و یا بدون تاثیرگرفتن از قدرت اعتراضات مردمی، روی نداده است. آنها که از مشروطیت سخن گفته، آن را وسیله ای برای رسیدن به اهداف ارتجاعی خود قرار میدهند، این حقیقت را پرده پوشی می کنند که انقلاب مشروطیت یک انقلاب توده ای، و نیروی محرکه اصلی آن را اقشار و طبقات انقلابی جامعه، تشکیل می دادند.

2- جنبش انقلابی- دموکراتیک کنونی، سر بر آورده از خاکستر انقلاب بهمن، در پیشروترین سنتهای انقلابی در ایران و جهان ریشه دارد. این انقلاب در مقیاس تاریخی- جهانی، در سنت انقلاب بزرگ فرانسه( 1789)، و انقلاب بزرگ اکتبر(1917) قرار داشته، در مقیاس تاریخی- ملی بر دست آوردهای انقلاب مشروطیت، جنبشهای انقلابی 1320 تا 1332، و انقلاب بهمن استوار است. در هر سه دوره انقلابات اجتماعی درایران، نقش توده های زحمتکش و سازمانهای سیاسی نزدیک به آنان، مداوماً افزایش یافته و مردم با دخالتگری فعال خود، مهر یک انقلاب توده ای را بر پیشانی شرایط سیاسی متحول کوبیده، یا برآن تأثیرات غیر قابل انکار باقی گذارده اند.

3- جنبش انقلابی مردم ایران هم اینک ظرفیت دستیابی به اهداف فوری زیر را دارا بوده، پتانسیل تحقق آن را، علیرغم هر میزان از ممانعت دسته جات اپوزیسیون بورژوایی در شرایط کنونی قدرت مقابله آنها، در خود حمل می کند:

1- سرنگونی رژیم ترور اسلامی
2- اعلام آزادیهای عمومی
3- فراخوان کنگره شوراها

کنگره شوراها، که یک کنگرۀ عمومی از سازمانهای توده ای رهبری کننده سرنگونی رژیم اسلامی است، با بدست گرفتن فوری قدرت سیاسی، از پیدایش خلاء قدرت در کشور جلوگیری کرده، راه را برای انجام تحولات دموکراتیک، هموار می سازد.

4- نظام سیاسی آتی در ایران، بر زمینه آرایش سیاسی- طبقاتی کنونی در کشور، شکل می گیرد. هیچ برنامه سیاسی، یا آرزوها و تصورات افراد، قادر به دور زدن این واقعیت نیست. تنها بکار گیری سرکوب بیرحمانه، و یا دخالت وسیع قدرتهای خارجی، توان به انحراف کشاندن جامعه از این مسیر را دارد. صف بندی های طبقاتی کنونی جامعه ایران، بر وجود یک توازن قوای سیاسی- طبقاتی نسبی، میان طبقه کارگر و طبقه متوسط، دلالت می کند. تاریخ جنبشهای انقلابی و نقش شوراها در اعمال اراده مردم، و در دوره اخیر نیز شکل گیری یک طبقۀ متوسط پرشمار با خود-آگاهی پارلمانتاریسم بورژوایی، دو پایه اصلی موقعیت نسبتاً متوازن این دو نیروی اجتماعی را بازتاب می دهند. هر تغییر سیاسی احتمالی در کشور، لاجرم از این بستر عینی، تآثیر خواهد گرفت.

5- نیروی محرکه اصلی انقلاب ایران، از طبقه کارگر و زحمتکشان( سوسیالیسم) و جناح چپ طبقه متوسط (لیبرالیسم چپ، جناح چپ جمهوری خواهان)، تشکیل می گردد. این صف آرایی طبقاتی، سرنوشت نهادهای قدرت پس از سرنگونی رژیم اسلامی را نیز، رقم خواهد زد. طبقه کارگر با خواست دموکراسی مستقیم و دخالت حقیقی در اداره کشور، و طبقه متوسط با خواست دموکراسی نماینده گی، هر یک در تلاش برای بیشترین سهم بری از تحولات سیاسی آتی هستند. این واقعیت عینی، شرایط کشاندن کشور به یک راه حل میانی، و یک سازش سیاسی در لحظات سرنگونی رژیم اسلامی را، محتمل می سازد. چنین سازش احتمالی با جناح چپ طبقه متوسط، می تواند بهترین شرایط ممکن را در این دوره، برای تحقق خواستهای محوری زحمتکشان تأمین کند. نتیجه اجتناب ناپذیر چنین ائتلاف طبقاتی، پیدایش ساختار سیاسی- اقتصادی جدیدی است، که این توازن قوای سیاسی – طبقاتی را در خود منعکس میکند. این یک نظام دموکراتیک- شورایی خواهد بود.

6- نظام دموکراتیک- شورایی در ایران، از روابط همه جانبه میان کشورها، خلع سلاح هسته ای و تحکیم صلح، حفظ محیط زیست، همزیستی دموکراتیک دولتها و ملل جهان، و حق ملل در تعیین سرنوشت خویش حمایت خواهد کرد. نظام دموکراتیک خود با برقراری روابط گسترده با همه کشورهای جهان، نقشی مؤثر و شایسته، در مناسبات بین المللی برعهده خواهد گرفت. یک نظام دموکراتیک در ایران در همه حال، از راه حلهای صلح آمیز در روابط میان دولتها پشتیبانی نموده، مخالفت خود را با لشگر کشی قدرتهای نظامی آشکارا بیان نموده، و ابزارهای سیاسی ممکن را، جهت توقف هر گونه راهزنی امپریالیستی در جهان، بکار خواهد گرفت. در عین حال مناسبات اقتصادی در عرصه جهانی باید، در مسیر برقراری عدالت در نظام تجارت جهانی، سمت گیری نموده، به بهبود شرایط زندگی ملل محروم جهان منجر شود. در شرایط کنونی، روابط تجاری نابرابر در جهان، تماماً به زیان ملل محروم، و به تحمیل فقر و گرسنگی بر بخش بزرگی از بشریت انجامیده است.

نظام رادیکال- دموکراتیک در ایران، در گسترش روابط اقتصادی- سیاسی با کشورهای همسایه، ذینفع است. هر سطحی از بهبود روابط با دولتهای همسایه، مستقیماً بر استحکام مناسبات نوین در کشور تأثیر گذارده، متقابلاً به تقویت روح نزدیکی و همبستگی میان مردم ایران با ملل همسایه، کمک خواهد کرد. ضرورتهای تقویت چنین روابطی همچنین، تعهد همه دولتهای همسایه را نیز به قراردادهای بین المللی، الزامی می سازد. یک دولت دموکراتیک در ایران، بنابه به اسناد موجود و پذیرفته شده در نظامات بین المللیِ، با هیچیک از دولتهای همسایه، دارای اختلافات ارضی نبوده، و بر قراردادهای به رسمیت شناخته شده تاکنونی در چهارچوب حقوق بین الملل، پایبند خواهد ماند.

7- رژیم ترور اسلامی، بر اساس ایجاد و حفظ نابرابری حقوقی میان مردم، بنا گردیده است. این رژیم جنایتکار تاکنون نیز، تنها با توسل به سرکوب و کشتار غیر قابل توصیف، این شرایط ضد انسانی را تداوم بخشیده است. یک نظام دموکراتیک- شورایی در اولین گام، هر شکلی از نابرابری حقوقی میان مردم را ملغی ساخته، با اعلام برابری شهروندان صرفنظر از وابستگی ملی، قومی، تابعیت کشوری، زبان و فرهنگ و مذهب، ایدوئولوژی، گرایش و یا وابستگی سیاسی و حزبی، جنسیت، تمایل جنسی و موقعیت اجتماعی، به تبعیضهای ضد انسانی موجود پایان می دهد. در رأس همه بی عدالتی ها و تبعیضهای موجود، سرکوب و ستمگری عمیقاً غیر انسانی، نسبت به زنان قرار دارد. زنان بمثابه نیمی از جامعه، از تحمیل ستمی همه جانبه، در تمامی عرصه های حقوق فردی واجتماعی رنج میبرند. بدون برچیدن هرچه سریعتر همۀ اشکال ستمگری علیه زنان، هیچ سخنی از برقراری دموکراسی و عدالت در جامعه ایران، نمی تواند در میان باشد. نظام دموکراتیک آتی، بر افزایش هر چه بیشتر نقش زنان در دستگاه دولتی تأکید کرده، استخدام زنان در نظام اداری – اجرایی را تقویت خواهد کرد. در جامعه ایران و با توجه به تاریخ جنبشهای اجتماعی در آن، هر چه نقش زنان در نظام اداری- اجرایی افزایش یابد، تحکیم دموکراسی و گسترش حقوق شهروندی، از امکانات مساعد تری برخوردار می گردد. نظام دموکراتیک در ایران، این هدف را دنبال می کند که زنان، اکثریت کارمندان بخش دولتی را تشکیل دهند.

تحت شرایط یک رژیم دیکتاتوری مذهبی و آشکارا ضد زن، میلیونها نفر از زنان کشور، در عین عدم امکان یافتن کار مناسب، وجود تبعیضها و محدودیتهای همه جانبه در این زمینه، خود باید سرپرستی خانواده خود را نیز بعهده بگیرند. این بخش از جامعه هم اینک، جزء محرومترین توده های مردم ایران است. یک نظام دموکراتیک- شورایی، باید به فوریت تربیت فرزندان و خانه داری را، بعنوان یک شغل مولد اعلام کند. برای زنان خانه دار حقوق ماهیانه دائمی، برابر با متوسط دریافتی در بخش تولید، و تضمین کننده یک زندگی انسانی تعیین نموده، زنان خانه دار را از همۀ امکانات بیمه و بازنشستگی برخوردار سازد. در کنار آن تأمین هزینه های یک زندگی انسانی برای زنان تنها، از طریق تضمین حق بهره مندی از حقوق یک زن خانه دار و یا حق بیمۀه بیکاری، به اقدامات فوری یک نظام دموکراتیک- انقلابی تعلق داشته، باید بلافاصله پس از برچیدن رژیم اسلامی، شامل همه زنان کشور گردد. چنین اقداماتی همچنین، تأثیر مستقیم بر گسترش حقوق اجتماعی، و بهبود موقعیت اقتصادی زنان در جامعه و خانواده گذارده، به طور محسوسی به رواج فرهنگ دموکراتیک در یک جامعه متکی بر مرد سالاری، کمک خواهد کرد.

8- در شرایط سلطه رژیم اسلامی در ایران، دانش آموزان و دانشجویان، نه موضوع رشد نسل خود و جامعه، بلکه به موضوع تحمیق و سرکوب و شکنجه و کشتار، مبدل گشتند. نسل جوان این کشور، هم در فردای سرنگونی رژیم سلطنتی، و هم در تمام دوران پس از دهه 60، چیزی جز سرکوب و تحقیر و بربریت عریان، ندید. هم اینک در محیط تحصیل و جامعه، نه فقط انواع محدودیت های عمیقاً ضد دموکراتیک علیه جوانان موجود است، بلکه هیچگونه تضمینی برای شکل گیری یک آینده شغلی مناسب برای نسل جوان، وجود ندارد. یک نظام دموکراتیک- شورایی، باید به همه اشکال سرکوب و تحقیر علیه روابط انسانی- عاطفی جوانان، و نابودی آینده شغلی توده جوان کشور خاتمه دهد.

نظام آموزشی در یک ایران دموکراتیک، از سطوح پیش دبستانی تا انتهای تحصیلات دانشگاهی، تماماً بر 1- رشد شخصیت فردی 2- آموزش و تأکید بر اهمیت کسب توانایی شغلی 3- شکل گیری مناسبات وسیع انسانی- عاطفی میان جوانان و 4- ایجاد کاراکتری مسلح به آگاهی سیاسی- اجتماعی پیشرو، متکی خواهد بود. از این رو هر شکلی از آموزشهای ارتجاعی تحمیق و دروغ و سرکوب گری، که در محیط های آموزشی ترویج می گردد، باید بطور کامل برچیده شود. نسل جوان جامعه باید با روح اعتماد به قدرت انسان، بیزاری از توسل به قدرتهای موهوم، و علیه دروغ و تظاهر مذهبی، تربیت گردد. مردم تحمیق شده با آموزش های دوران برده داری، و مسموم شده با روحیات ناشی از ترس و بی اعتمادی به قدرت انسان، قادر به ایجاد یک زندگی انسانی برای خود، و پیشرفت یک جامعه دموکراتیک نیستند. کاراکتر اسلامی، یعنی اتکاء به دروغ و ریاکاری، تملق و چاپلوسی، توسل به تهدید و سرکوبگری، و بنده " خد ا" و "پیامبران" دروغین آن بودن، انسان ایجاد یک جامعه دموکراتیک نیست. نسل جوان کشور باید وسیعاً با آموزشهای مدرن و انسانی، خود را آمادۀ زندگی در جهان پر تلاطم آتی سازد.

در یک نظام دموکراتیک- شورایی، کلیه مراکز آموزشی در کشور، به مجموعه های آموزشی- پژوهشی و ورزشی، با مدرن ترین محل و ابزارهای کار و یادگیری، تبدیل می شوند؛ مدارس تمام روز، وسیعاً گسترش یافته، امکانات یادگیری و فعالیت مولد پس از ساعات درس، همگانی می گردد. در ایران آینده، تحصیل و آموزش شغلی در همۀ مراحل آن، تماماً رایگان بوده، با توسل به بهترین امکانات آموزشی، بازدهی همه هزینه های سیستم آموزشی، در نتایج توسعه اقتصادی جامعه، منعکس می گردد. تحصیل در ایران آینده، باید به پیدایش پیشروترین، آگاه ترین و پرشورترین انسان جامعه منجر شود. نه فقط رشد آزادانه و همه جانبه جوانان، بلکه باید بعد از صد سال مبارزه و شکست و پیروزی، ایجاد بهترین الگوی کاراکتر انسان معاصر، در رأس هدف نظام آموزشی در ایران آینده قرار گیرد. در یک ایران دموکراتیک، تکامل سیستم آموزشی، شرط مقدم توسعه صنعتی مدرن محسوب شده، مداوماً و بطور گسترده تقویت خواهد گشت.

9- ایران دموکراتیک آینده، برای عمومیت بخشیدن، مدرن سازی و گسترش هر چه بیشتر سیستم آموزشی و تندرستی، اهمیت پایه ای قائل خواهد گشت. این امر نقش دو قشر پیشرو و زحمتکش، یعنی معلمان و پرستاران را، در توسعۀ اقتصادی- اجتماعی آتی، بسیار برجسته خواهد ساخت. معلمان و پرستاران در نظام دموکراتیک- شورایی آتی، نه فقط با افزایش مداوم سطح رفاه، مورد پشتیبانی وسیع قرار خواهند گرفت، بلکه در هر تصمیم گیری پیرامون تغییر شرایط، و بهبود نظام تندرستی و آموزشی، نقش اصلی را ایفا خواهند کرد. یک نظام دموکراتیک در ایران، قرار دادهای موقت را بطور کامل برچیده، معلمان و پرستاران را، از امنیت شغلی کامل برخوردار خواهد ساخت.

10- رژیم اسلامی نه فقط به طور ددمنشانه ای حق فعالیت سیاسی آزاد را از مردم ایران سلب کرد، بلکه دست به اعمال محدودیتها و تبعیضهای گسترده، نسبت به مردم کشور با سنتهای مذهبی و فرهنگی غیر اسلامی زد. در این میان ایرانیان متمایل به مذهب بهائیت، بیشترین ستم وتبعیض را تحمل کرده، مداوماً در خطر بازداشت و شکنجه و اعدام قرار داشته، و به شیوه عمیقاً غیر انسانی، از بخش اعظم حقوق اجتماعی خود نیز، محروم گشتند. یک نظام رادیکال- دموکراتیک، اعاده حیثیت کامل و جبران سیاسی و مالی همه تبهکاریهای رژیم اسلامی، نسبت به شهروندان بهایی را وظیفه خود قرار داده، برابر حقوقی کامل و سهیم ساختن این بخش از جامعه ایران را، در کلیه امور سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، به مورد اجرا خواهد گذاشت.

11- سلطه تبهکارانه قوانین اسلامی و محدود کننده در خانواده، مناسبات سرکوبگرانه در روابط زن و شوهر و بچه ها، فقر و بیکاری سرپرست خانواده، ترس از بی آینده گی در میان بچه ها، و تاخت وتاز باندهای جنایتکار و سوءاستفاده کننده، چه بسا وابسته به مذهب حاکم، منجر به روی آوری صدها هزار نفر از دختران و جوانان کشور، به خیابانهای شهرهای بزرگ گردیده است. این بخش از جامعه ایران، نه فقط در معرض انواع سوء استفاده های ضد انسانی قرار دارد، بلکه از حداقلی از سطح زندگی معمول در کشور نیز برخوردار نبوده، در مسیر نابودی کامل آینده خود سوق داده شده است. ادامه این وضعیت بویژه در شرایط پس از سرنگونی رِژیم اسلامی، نتایج بازهم وخیم تری بدنبال خواهد آورد. دختران و جوانان بی گناه و محروم به تدریج تبدیل به موضوع فروش سکس به توریستهای خارجی واقع شده، و کشور به زنجیره کشورهای پذیرای توریستهای غربی به این منظور، تبدیل می شود. یک چنین سرنوشتی نه فقط وسیله سقوط هر چه بیشتر زندگی این بخش از مردم ایران، بلکه موجب تضعیف اعتبار سیاسی- فرهنگی یک جامعه جدید دموکراتیک، هم در میان مردم و هم در سطح جهان خواهد گشت. از این رو یک نظام دموکراتیک- شورایی، بلافاصله حل این معضل بزرگ را یک وظیفه سیاسی - شهروندی اعلام کرده، همه امکانات و نیروهای خود را در این رابطه، بکار خواهد گرفت. باید هر چه سریعتر با تأسیس دهها مجموعه آموزش شغلی، تعلیم و تربیت و کار، ورزشی، تندرستی، و مشورتی، دختران و جوانان سرگردان در خیابانها را، به آغاز یک زندگی جدید و مولد تشویق نموده، شرایط شایسته و انسانی- عاطفی، و آینده شغلی آنها را تضمین کرد. نظام دموکراتیک- شورایی از همه ابتکارات مردمی، توصیه های متخصصان و کارشناسان در این زمینه استقبال کرده، به هر ائتلاف سیاسی لازم دست زده، و با حمایتهای مالی و قانونی نامحدود، به حل هر چه سریعتر این معضل جدی، یاری خواهد رساند.

12- رژیم اسلامی، با ایجاد شرایطی غیر قابل تحمل در جامعه و زندگی فردی، موجب روی آوری میلیونها نفر از مردم ستمدیده ایران به مصرف مواد مخدر، و تبدیل کشور به بزرگترین مصرف کننده مواد مخدر در جهان گردید. یک نظام دموکراتیک- شورایی، باید بر زندگی در جهنم اعتیاد برای میلیونها نفر از مردم شرافتمند ایران، نقطه پایان بگذارد. در اولین گام در مبارزه با معضل بزرگ اعتیاد در کشور، باید امکانات وسیعی جهت ترک اعتیاد ایجاد شده، معتادین با ارائه مشوق های حقیقی نظیر امکان آموزش شغلی و کار، آشنایی ها و ایجاد روابط انسانی- عاطفی، به ترک اعتیاد تشویق گردند. جامعه دموکراتیک باید با تخصیص بودجه های اضطراری، یک زندگی مولد برای شهروندان اسیر شده در دام اعتیاد ایجاد کرده، امید و شور زندگی را در آنان بیدار و تقویت کند. نظام دموکراتیک همچنین، هر گونه تبعیض در زندگی روزمره علیه این بخش از شهروندان کشور را محکوم کرده، از هرگونه تعرض عناصر و دسته جات ارتجاعی، نسبت به آنان جلوگیری خواهد نمود.

13- سرکوب و ترورهای هولناک رژیم اسلامی از آغاز دهه 60، به سرمایه داران و دلالان امکان داد، هر چه بیشتر به اشکال غیر انسانی تری در مناسبات با کارگران متوسل گردند. با اجرای قوانین سراپا ارتجاعی اسلامی در روابط کارگران و سرمایه داران، شرکتهای کار قرار دادی پا به عرصه حیات گذارده، وسیعاً گسترش یافته، و آخرین آثار امنیت شغلی کارگران را نیز، از بین بردند. هم اینک بیش از نیمی از کارگران ایران، کارگران قراردادی بوده، و این رقم همچنان در حال افزایش است. در این میان شرکتهای پیمانکاری جدیدی به کارخانجات هجوم آورده، آنها را قطعه قطعه کرده، به کمترین بهای ممکن در اختیار خود گرفتند. این روند نه فقط موجب تشدید بیکاری، و وخامت هر چه بیشتر سطح زندگی کارگران گردیده، و امنیت شغلی آنان را بازهم به خطر انداخت، بلکه بر ساختار سیاسی- اجتماعی طبقه کارگر، لطمات جدی وارد آورده، به اتحاد کارگران یک واحد تولیدی صدمه زده، قدرت کارگران را در مبارزه سیاسی و صنفی به نحو مؤثری کاهش داده است. این تبهکاری سرمایه داران و رژیم اسلامی آنان بویژه در صنایع نفت، آثار بسیار مخربی بر جای گذارده است، که عدم شروع جنبش سازمانیابی مستقل کارگری در این مؤسسه، تنها یکی از نتایج آن است. یک نظام دموکراتیک- شورایی، کار قراردادی را بمثابه مناسباتی غیر انسانی و برده گی آشکار فوراً ملغی ساخته، کارکرد این بخش فوق ارتجاعی نظام سرمایه داری را تعطیل کرده، و همه شرکتهای خصوصی و دولتی را موظف خواهد ساخت، شاغلین فعلی خود را فوراً استخدام رسمی نمایند. در کنار آن مالکیت افراد و مؤسسات بر بخشهای فروخته شده کارخانجات کنونی غیر قانونی اعلام شده، به مالکیت جامعه تعلق می گیرد. اینگونه تغییرات ساختاری در شرایط کار و تولید در پناه سیاست ترور رژیم صورت گرفته، و بر زندگی کارگران و ثروتهای کشور تأثیراتی مخرب باقی گذارده است. از این رو نه یک اقدام معمولی اقتصادی، بلکه راهزنی علنی محسوب گشته، ثروتهای غصب شده از این طریق، بدون پرداخت خسارت از غارتگران کنونی آن، باز پس گرفته خواهد شد.

14- در دوره حکومت اسلامی، شهروندان روستایی کشور، بویژه دور از مناطق مرکزی، مورد تبعیضهای وسیع در زندگی اقتصادی- فرهنگی واقع گشته، از محرومیتهای گوناگون رنج می برند. همه اطلاعات موجود، بر وجود فقر بمراتب بیشتری در مناطق روستایی کشور، دلالت میکند. یک نظام دموکراتیک- شورایی، نه بر اقدامات ناچیز و محدود، بلکه بر تدوین یک سیاست گسترده نوسازی تام و تمام روستاهای کشور روی آورده، هدف از بین بردن تفاوت در سطح زندگی شهری و روستایی را، دنبال خواهد نمود. در وحله اول باید سطح کمی و کیفی خدمات آموزشی، بهداشت، راهها و وسایل ارتباطی، انرژی و آب آشامیدنی، و تأمین بیمه بیکاری و بازنشستگی روستاییان با شرایط و ساکنین شهرهای کشور، در سطحی برابر قرار گیرد. همزمان با اقدامات رفاهی، توسعه صنعتی شهرهای کوچک، بویژه روستاهای بزرگ نیز، رشد صنعتی مناطق روستایی کشور را از امکانات مساعدتری، برخوردار خواهد ساخت. به این وسیله همچنین سطح درآمدهای شهروندان روستایی، از طریق توسعۀ یک اقتصاد مولد و متکی بر تولید صنعتی، بهبود می یابد. نظام دموکراتیک- شورایی، گسترش طرحهای تأمین صنعتی آب کشاورزی، سیستم های آبرسانی و بهسازی خاک، همچنین عمومیت بخشیدن هر چه بیشتر به کاربرد تکنولوژیهای مدرن در تولید کشاورزی را، در رأس برنامه های توسعه مناطق روستایی کشور قرار خواهد داد. در همین حال، در چهارچوب یک سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک، از طریق یک سیستم اعتبار ملی، مداوماً و بطور هدفمند، قدرت خرید روستاییان و کارگران کشور افزایش یافته، به ارتقاء سطح زندگی روستایی، و برابر سازی سطح مصرف روستاییان با ساکنین شهرها، اقدام میگردد.

15- در نتیجه سیاستهای نابود کننده رژیم اسلامی، هم اینک میلیونها نفر از مردم ایران از کارگران تا تحصیل کرده گان دانشگاهها، فاقد شغل و در شرایط غیر قابل تحملی زندگی می کنند. نظام دموکراتیک – شورایی در اولین گام، با برقراری یک سیستم تأمین اجتماعی، حق بیمه بیکاری مناسب برای یک زندگی انسانی را، بدون استتثناء برای همۀ جوینده گان کار تضمین کرده، عملی خواهد نمود. همزمان با آن، با بکار گیری یک سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک، هدف ایجاد کار برای مردم را، در رأس اهداف خود قرار خواهد داد. نظام انقلابی- دموکراتیک همچنین تحصیل کرده گان غیر شاغل را از طریق یک برنامه سراسری، به تشکیل گروههای کار، و شرکت در تحقیقات علمی- صنعتی مورد علاقه خود تشویق نموده، هر اقدام مطالعاتی و بازدهی ناشی از پژوهش های علمی را، با پرداخت متوسط دریافتی یک فرد متخصص، جبران خواهد کرد. این امر از یک طرف، تحصیل کرده گان دانشگاهها را به زندگی شغلی مولد پیوند داده، از سوی دیگر بنیه تحقیقات علمی- صنعتی کشور را بطور گسترده، و از طریق دامن زدن به فرهنگ پژوهشهای علمی در جامعه تقویت خواهد کرد. نتیجه مستقیم آن، رشد هر چه بیشتر اقتصادی و جذب هر چه وسیعتر تحصیل کرده گان در مراکز جدید تولیدی خواهد بود.

16- حکومت اسلامی در ایران، رژیم تروریستی- مذهبی طبقه سرمایه دار ایران است. بورژوازی ایران، از خرده بورژوازی مرفه تا هارترین جناح سرمایه مالی – تجاری، در یک توطئه آشکار، یکی از ارتجاعی ترین رژیمهای تاریخ بشر را، بر سرنوشت مردم مسلط ساختند. رژیم اسلامی با توسل به دستورات مذهبی عمیقاً ضد انسانی، بربریت عصر آدمخواری را به شیوه حکومت گری ارتقاء داده، دست به کشتار دهها هزار نفر از مردم زده، توحش مذهبی را به جان مردم انداخت. یک نظام دموکراتیک- شورایی، بدون هیچگونه مماشاتی باید قدرت فوق ارتجاعی مذهب، بویژه مذهب حاکم در ایران را در هم شکسته، جامعه را از شر هیولای اسلام، خلاص کند. مذهب و این یعنی هر نگرش متکی بر دروغ و خرافات، به طور کامل از دولت، نظام آموزش، رسانه های همگانی، محیط کار و مناسبات خانواده گی جدا خواهد گشت. نه فقط جامعه بلکه بویژه خانواده، باید از تأثیر هرگونه تفکر ارتجاعی- مذهبی مصون بماند. از این رو باید همه ابزارهای تحت کنترل نهاد مذهب حاکم، نظیر مسجد ها، حسینیه ها و مراکز تبلیغ مذهبی، "زیارتگاهها "، مراکز تربیت آخوندهای جنایتکار موسوم به حوزه های "علمیه "، و نهادهای ویژه سرکوب و جنایت آن، فوراً برچیده شده، از تصرف نهاد مذهب خارج گشته، و شیوه برخورد جامعه به آن، در چهارچوب نیازهای توسعه اقتصادی- اجتماعی، مشخص گردد. در جامعه آتی، شغل آخوند اسلامی برای مذهب حاکم منسوخ شده، استفاده از پوشش، القاب و عناوین مذهبی، غیر قانونی می گردد. مردم ستمدیده ایران حق دارند برای چندین دهه، از عذاب روحی ناشی از تحمل علائم مذهبی در ملاء عام، آزاد شوند. کتب و آثار مذهبی در ایران تماماً مروج ریاکاری، تظاهر و دروغ، مشوق بیرحمی و تبعیض بوده، از این رو فاقد هرگونه جوهر دموکراتیک هستند. کتب مذهبی " آسمانی" و غیر آسمانی، تنها در صورت تغییر کامل محتوا و پذیرش برابر حقوقی انسانها، به رسمیت شناسی حقوق شهروندی و حق مردم در تعیین سرنوشت خود و جامعه، مجاز به انتشار یافتن خواهند بود. همچنین همه املاک، مؤسسات انتفاعی و هر سطحی از دارایی و امکانات تحت کنترل نهاد جنایتکار مذهب اسلام، مصادره و به مالکیت جامعه تبدیل خواهد گشت. همه ساختار مذهب در ایران، باید از نقطه نظر حقوق شهروندی، جامعه شناسی، روانشناسی و علم تعلیم وتربیت، تا جزئیات مورد بازبینی و تغییر همه جانبه واقع شده، با نظامات دموکراتیک سازگار گردد. هیچ سطحی از دخالت مذهب در زندگی سیاسی- اجتماعی، سرنوشت فرد و تربیت کودکان پذیرفته نخواهد شد؛ هر گونه تبلیغ مذهبی توسط عوامفریبان و مؤسسات خصوصی، تا رفرم کامل همه جنبه های مذهب، ممنوع خواهد بود. تبلیغات مذهبی در هر مورد مشخص، باید از طریق نهادهای تخصصی بررسی شده، تنها در صورت دارا بودن مضمون قابل تحمل برای جامعه، مجاز گردد. ترویج خرافات مذهبی، ترساندن مردم از قدرتهای موهوم، تخریب اعتماد انسان به قدرت خود، دامن زدن به روحیات بنده منشی، اطاعت کورکورانه وتقلید مذهبی، و رواج ریاکاری و سالوسی، استفاده از حق دموکراتیک نیست؛ سوء استفاده از آن است. جامعه نه به تحمیق و ترور مذهبی، بلکه به رشد اقتصادی، عدالت و ایجاد کار، عمومیت بخشیدن به آموزش، بهداشت، رفاه عمومی، رشد شخصیت فرد، گسترش حقوق دموکراتیک، و دخالتگری سیاسی مردم در تعیین سرنوشت خود، نیازمند است.

17- موقعیت بازار سنتی، سرمایه تجاری- دلالی و شبکه توزیع در ایران، نقش اصلی را در پیدایش زمینه های قدرت گیری مذهب در جامعه ایران، ایفا کرد. اگر از دین عمیقاً فاشیستی اسلام بعنوان ایدوئولوژی بازار سنتی، دلالی و تجارت در ایران و خاورمیانه نام ببریم، مطمئناً این یک اغراق نیست. مذهب اسلام بر خلاف مسیحیت، که از توسعه نقش صنعتگر شهری و دهقانان تولید کننده آزاد، و تلاش این نیرو در تلاش برای کسب حقوق شهروندی در مقابل سلطنت و مذهب حاکم ناشی گشت، به عنوان دین دلالان و تاجران، و کسب در آمد از طریق روشهای غیر مولد، انگلی، احتکار و راهزنی شکل گرفت. از این رو اقتصادیات آن بر تخریب تولید، و علیه مناسبات با ثبات و متکی بر قانون و قرارداد، گره خورده است. سرکوب و وحشیگری، و شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی در تمام دوران حکومت ترور اسلامی، عمدتاً از طریق بازاریان و کسبه نزدیک به آنها، صورت گرفت. در این میان منطقه بازار سنتی تهران بویژه، به کانون جنایت و آدم کشی تبدیل شده، افراطی ترین جناح رژیم اسلامی را تشکیل داده، و ماشین شکنجه وترور اسلامی را، راه اندازی و اداره کرد. بازاریان سنتی، بویژه در تهران، مشوق اصلی ادامه جنگ ارتجاعی بوده، از طریق احتکار، دلالی، تخریب تولید و کشاندن در آمدهای نفتی به حوزه تجارت و کسب و کار انگلی، بیشترین منافع را به هزینه مردم فقیر و تحت سرکوب، نصیب خود ساختند. یک نظام دموکراتیک- شورایی، باید نقش بازار سنتی و نظام دلالی را به صفر رسانده، قدرت اقتصادی آن را بطور کامل نابود کند. نظام توزیع در کشور باید تماماً بر مؤسسات بزرگ و مدرن( اجتماعی، تعاونی، خصوصی) بنا گشته، سیستم توزیع سنتی – اسلامی، برچیده شده، و نقش تماماً مخرب آن از زندگی اقتصادی- سیاسی مردم ایران، حذف گردد.

18- انقلاب آتی ایران، حق همه شهروندان در آزادی بیان، تشکل و سازمانیابی حزبی و صنفی را به رسمیت شناخته، با حمایتهای قانونی همه جانبه، روند حزبی شدن و نهادی ساختن حزبیت در جامعه ایران را، تسریع خواهد نمود. هر چه یک جامعه حزبی تر، و اقشار و طبقات گوناگون متشکل تر، به همان میزان زمینه های توسعه اقتصادی- اجتماعی مساعد تر، و کارکرد نهادهای قدرت، قابل کنترل تر می گردد. یکی از بزرگترین تبهکاریهای رژیمهای سلطنتی و اسلامی، همچنین عناصر نزدیک به آنها در میان جریانات اپوزیسیون، ممانعت از تشکیل احزاب و سرکوب بی وقفه فعالین سیاسی کشور است. عدم وجود احزاب سیاسی، چیزی جز محروم ساختن جامعه، از امکان تلاش و تغییر نیست. کشتار دهها هزار نفر از فعالین سیاسی در رژیمهای ضد مردمی تاکنونی، جامعه ایران را از پیشروی در مسیر توسعه سیاسی- اقتصادی بازداشت. همچنین اقدامات راهزنانه عناصر سرکوبگر و توطئه گر در درون این احزاب، و تبدیل سازمانهای سیاسی نسل های مبارز گذشته به باندهای حرفه ای، دسته جات شبه مافیایی، محافل شخصی و خانواده گی در خارج از کشور، مزید بر تبهکاری های رژیمهای حاکم گشت. دوران آغار و زوال تدریجی انقلاب بهمن، بر زمینه کشتار فعالین سیاسی مبارز، به ویژه به گسترش روحیات انحلال طلبانه و تخریب حزبیت، در میان جریانات جدید و محصولات جنبی توسعه سرمایه داری وابسته، دامن زد. در پناه دست آوردهای مبارزات مسلحانه نسل پیشرو و مبارز گذشته، همچنین قیام مسلحانه 22 بهمن، عناصر غیر مبارز مدعی چپ در حاشیِه رژیم سلطنتی نیز، که ترقی شغلی در رژیم ساواک را بر مبارزه با آن ترجیح می دادند، میدان ابراز وجود پیدا کردند. گروهبندیهای فوق پس از سرنگونی رژیم سلطنتی، به تبلیغات سیاسی روی آورده، هدف انحلال و در هم شکستن احزاب چپ انقلابی را در پیش گرفتند. این گرایشات از توسعه سرمایه داری وابسته ناشی شده، از این رو جریاناتی نزدیک به سرمایه انحصاری امپریالیستی، و مخالف هر گونه مبارزه ای با سلطه اقتصادی- سیاسی امپریالیسم بودند. گرایشی از آنها، با توسل به اقدامی جنایتکارانه و انشعابی خونین، از جناح مذهبی خود( سازمان مجاهدین، سال 54) جدا گشتند. این نیروی ارتجاعی که گروهی از آن (کورش لاشایی، مشاور شاه و پرویز نیکخواه، سرپرست رادیو تلویزیون رژیم شاه) پیش از انقلاب، به ماشین سرکوب سلطنتی پیوسته بود، از موضع نزدیکی به بورژوازی غرب، بر امواج سوء استفاده از کاستی های یک جنبش در حال رشد سوار شده، به سازماندهی روحیات انحلال طلبانه در جامعه، دست زد. بزرگترین سازمان چپ سراسری ایران در سالهای 60 تا 66، بطور خصمانه ای تحت تهاجم چنین دسته جات انحلال طلبی از درون و بیرون قرار گرفته، به سمت تجزیه و فروپاشی سوق داده شد. فرقه های غیر انقلابی و مدعیان دروغین کمونیسم و کارگر در بیرون، و یا سنگر گرفته در درون این سازمان، در شرایط کشتار اعضاء این سازمان از سوی رژیم ترور، برای تضعیف وتجزیه سازمان چریکهای فدایی خلق ایران (اقلیت) هلهله کرده، از شادی در پوست خود نمی گنجیدند. ضربات سنگین ناشی از تجزیه این سازمان بزرگ، پر سابقه، خوشنام و مورد اعتماد پیشروترین بخش جامعه، هرگز جبران نشد؛ و فقدان آن به پاشنه آشیل جنبش انقلابی مردم ایران بدل گشت. این جریانات بیگانه با بدیهی ترین حقوق دموکراتیک مردم، حتی با وقاحت تمام علناً و آشکارا اعضاء سازمانهای سیاسی را، که در زیر ضربات مهلک رژیم اسلامی قرار داشتند، به انحلال احزاب خود فرا می خواندند. علیرغم ادعای ظاهری چنین فرقه هایی مبنی بر به رسمیت شناسی آزادی بیان و سازمانیابی حزبی اما، عناصر راست افراطی وابسته به آنها، هنوز هم علناً بر نفی حقوق مردم در داشتن احزاب سیاسی، تحقیر و نفرت پراکنی علیه انقلابیون کمونیست، تحت عنوان "مبارزه با چپ سنتی" دست می زنند. در شرایطی که هرگونه تلاشی برای تشکل یابی در دانشگاههای کشور، با شدت سرکوب می شود، عناصر سرکوبگر وابسته به فرقه های شبه سوسیالیست، همین امروز آشکارا از حضور فعال چپ " سنتی" در دانشگاهها ابراز نفرت وشکایت نموده، وظیفه خود را تلاش برای "پیروزی عملی، یعنی سیاسی و سازمانی " علیه دانشجویان بی اعتناء به ترهات پوچ خود قرار داده، با لحن یک دادستان رژیم اسلامی، برای "شکستن" نقش و سنت چپ " سنتی" ادعایی خود، دستور صادر می کنند؛ جریانات فرقه ای که علیرغم ظاهر چپ، به شدت به عادات و روشهای سرکوبگرانه مذهبی، و ارتجاعی ترین اشکال بنده گی، چاپلوسی و تملق، نان قرض دادن به یکدیگر، خود ستایی های چندش آور، تصورات مالیخولیایی، دروغ و تظاهر ونمایش های مشمئز کننده، و بدوی ترین نوع کیش شخصیت آلوده هستند. بر زمینه ترور هولناک رژیم اسلامی از اعضاء فداکار سازمانهای سیاسی، این جریانات غیر انقلابی نیز نقشی جدی در فروپاشی احزاب سیاسی بزرگ، ایفا کردند. انکار حقوق اولیه مردم در داشتن احزاب سیاسی، و همدستی آشکار با نیروهای راست افراطی در این رابطه، بافت اصلی هویت سیاسی، وعلت وجودی این دسته جات را شکل داده است. این گروهبندیها هیچگونه ریشه ای در سنتهای جنبشهای انقلابی مردم ایران نداشته، انقلاب مشروطیت را تحقیر کرده، حتی کودتای جنایتکارانه 28 مرداد سال 32 را محکوم نمی کنند، و خود نیز با صدای بلند به این حقیقت نفرت انگیز افتخار می کنند. برای فرقه های بیگانه با جامعه ایران، مردم ایران مشتی "عقب مانده"، "شرق زده"، "جهان سومی"، و"دانشجوی شهرستانی" هستند، که بر علیه رواج " تمدن " ادعایی آنها از سوی قدرتهای امپریالیستی و رژیم سلطنتی، دست به مقاومت زدند؛ همان " تمدنی " که هم اینک در عراق در حال گسترش است؛ و زندگی را برای توده های زحمتکش و محروم آن، به جهنمی غیرقابل تحمل مبدل ساخته است. تاریخ فرقه های نیمه سلطنت طلب را، نفرت از انقلابی گری، نفی فداکاری و تحقیر آرمانخواهی، تهاجم به حق مردم در داشتن احزاب سیاسی، پراکندن تخم سوء ظن و بی اعتمادی، تشدید خصومت در صفوف اپوزیسیون، تشویق غیر مستقیم اما آگاهانه رژیم اسلامی به کشتار اعضاء سازمانهای چپ " سنتی "، به راه اندازی جنگ داخلی در کردستان، و چاپلوسی برای سلطنت طلبان و بورژوازی غرب تشکیل می دهد. در حالیکه جامعه ایران پس از صد سال دیکتاتوری وترور، وسیعاً به گسترش فرهنگ آزادی بیان، تعدد احزاب، تشویق روی آوری مردم به تشکل پذیری و تشکل یابی، احترام به حق فعالین سیاسی در داشتن احزاب خود، و دامن زدن به روحیه اعتماد و همکاری نیازمند است. یک انقلاب پیروزمند در ایران، باید به سنت تخریب احزاب مردم ایران توسط صاحبان فرقه های مدافع بورژوازی غرب نیز خاتمه دهد؛ آنها را مقید به احترام به حق مردم در تشکل و تصمیم گیریهای سیاسی ساخته، جامعه را از تعرض و تحقیر سیاسی- فرهنگی مداوم از سوی چنین دسته جاتی حفظ نموده، توطئه گری برای نابودی احزاب سیاسی مردم ایران را جرم محسوب کرده، و حزبیت و فعالیت سیاسی مولد در کشور را، مورد حمایت قرار دهد.

19- نظام دموکراتیک- شورایی بمثابه یک جمهوری پیشرو، بر جدایی نهادهای قانونگذاری، اجرایی و قضایی از یکدیگر متکی بوده، از طریق دو پارلمان سراسری و دائمی، محمل مبارزات سیاسی طبقات متضاد در جامعه ایران، خواهد گشت. تأسیس کنگره شوراها (نماینده گی مستقیم) و مجلس شورای ملی ( نماینده گی غیر مستقیم)، طبقه کارگر و جناح چپ و میانی طبقه متوسط را، از ابزارها و امکانات سیاسی مناسب در رقابت های سیاسی با یکدیگر، علیه بورژوازی انحصاری و ماشین بوروکراتیک – نظامی آن، برخوردار می سازد. کنگره شوراها، نقش و قدرت طبقات متضاد و یا متحد یکدیگر، و مجلس شورای ملی موقعیت ملی شهروندان را منعکس ساخته، مناسبات طبقاتی و شهروندی در جامعه ایران را، در اشکال سیاسی آن بیان می کنند. عدم وجود احزاب نیرومند در کشور، و لگد مال ساختن مکرر اعتماد مردم به آنان از سوی اعضاء سازمانهای سیاسی، این دو مرکز قدرت را به دو حزب حقیقی تبدیل نموده، صف آرایی های سیاسی- طبقاتی در جامعه را صراحت داده، و تسهیل می سازد. از این طریق، دو پارلمان نیرومند و نه لزوماً دو حزب سیاسی بزرگ، نتایج کشمکشهای سیاسی – طبقاتی در کشور را، در خود متبلور خواهند ساخت. این امر به ویژه از آنرو اهمیت دارد، که این به بهترین شکلی که در شرایط کنونی ممکن است، دخالت گری توده های مردم در تعیین سرنوشت خود، بجای سلطه گری صاحبان قدرت و ثروت را، تضمین می کند.

20- نظام برخاسته از انقلاب آتی در ایران، از یک سیستم اداری- اجرایی غیر متمرکز پیروی خواهد کرد. شهروندان همه استانهای کشور با اتکاء به نهاد های منطقه ای دموکراتیک- شورایی، باید خود امور اداری- اجرایی را سازمان داده، در شناخت نیازها، تدوین برنامه های اقتصادی و تخصیص بودجه های ضروری، نقش اصلی را بعهده گرفته، توزیع قدرت متمرکز کنونی را در سیاست، قانون گذاری و قضاوت، در وسیع ترین سطح عملی سازند. خود مختاری وسیع اداری- اجرایی بویژه از آن رو اهمیت دارد، که رژیم های سرکوبگر به بهانه ضرورت تمرکز سیاسی، حقوق ملی توده های غیر فارس زبان در کشور را، به غیر انسانی ترین شیوه ها زیر پا گذاشته، و از این طریق نیز به ایجاد و تحکیم رابطه دموکراتیک- شهروندی در کشور، ضربات جدی وارد آورده اند. نظام دموکراتیک- شورایی آینده باید در اسرع وقت، به انتقال همه ادارات اصلی بویژه نهاد عالی قضایی و بانک مرکزی، همچنین بخشهای وابسته به وزارت خانه های دولتی، به سایر شهرهای بزرگ اقدام نموده، در اولین فرصت ممکن، پایتخت کشور را به منطقه ای با تنوع ملی و فرهنگی منتقل سازد. پایتخت کنونی در تمام دوران توسعه صنعتی، در عین حال به سنگر اصلی ارتجاع سیاسی، توطئه گری، اعمال دیکتاتوری تروریستی، و تحقیر ملی سایر شهروندان ایران نیز، مبدل گشت. ساختارهای سیاسی- اداری و اقتصادی در تهران، تماماً در کنترل مدافعین افراطی نظام اسلامی و سلطنتی قرار داشته، و انجام اصلاحات در این شبکه درهم تنیده فساد و سرکوبگری، فوق العاده پر هزینه، دشوار و چه بسا غیر ممکن است. همچنین فرهنگ حاکم در میان روشنفکران رسمی پایتخت، از معیارهای دموکراتیک برخوردار نیست. اکثریت روشنفکران وهنرمندان رسمی پایتخت، از آغاز استقرار رژیم اسلامی تاکنون، علناً با سران رژیم "بیعت " کرده، از این یا آن جناح جنایتکار حمایت نموده، از تعهد به آراء دموکراتیک و دفاع از حقوق مردم، دست شسته اند. همچنین تبلیغات جانبدارانه سیاسی به نفع زبان فارسی و اغراق در اهمیت آن از سوی این گروه، به تضعیف و تحقیر سایر زبانهای شهروندان ایرانی منجر گشته، بدبینی به نقش زبان فارسی در مناطق غیر فارس زبان را، دامن زده است. روشنفکران رسمی بویژه در سالهای اخیر، با توسل به انگیزه های سیاسی در حذف دلبخواهی لغات غیر فارسی، وارد ساختن لغات و ترکیبات نا مأنوس در این زبان، به حساسیتهای زندگی در کشوری با تنوع قومی و ملی، و لزوم پرهیز از ایجاد سوءظن در میان مردم، بی اعتنائی نموده اند. چنین تغییراتی در زبان فارسی درعین حال، درک و کاربرد این زبان را برای توده های عادی دشوار ساخته، به توسعه فرهنگی و در هم آمیزی شهروندان کشور آسیب وارد آورده است. از این رو فرهنگ رسمی حاکم بر فضای روشنفکری پایتخت، در موقعیت نماینده گی سطح آگاهی و رشد یافته گی سیاسی- فرهنگی جامعه ایران، و تقویت روح همبستگی در میان مردم نیست. در کنار آن، حق ویژه جناح راست طبقۀ متوسط در انحصار موقعیتهای اداری- اجرایی، و شکل گیری یک شبکه فامیلی- مافیایی در ادارات مرکزی نیز، موجب تبعیض علیه شهروندان کشور گردیده، اعتماد اکثریت مردم به موقعیت سیاسی تهران را، سست ساخته است. چنین ساختار فاسد و آکنده از تبعیض، جلب حمایت از شهروندان غیر تهرانی برای نهاد های مرکزی را، در روند بازسازی دموکراتیک جامعه، با موانع جدی مواجه خواهد ساخت. انتقال پایتخت از تهران یک اقدام سیاسی، با هدف تسریع پی ریزی یک نظام اداری پیشرو، و استحکام پیوندهای دموکراتیک- شهروندی در جامعه ایران خواهد بود.

21- جامعه ایران، یک جامعه توسعه یافته سرمایه داری است. از این رو پیوند های خونی، و این یعنی هویتهای قومی و خانواده گی در آن کم رنگ گشته، بر جای آن هویت مشترک انسان جامعه صنعتی، رابطه حقوقی- شهروندی نشسته است. این یک روند اجتناب ناپذیر بوده، از مناسبات بنیادی جامعه سرمایه داری، تبدیل انسان به فروشنده و خریدار نیروی کار و کالا، و سازماندهی تولید کالایی ناشی میشود. هر میزان از دیکتاتوری وترور، دراین واقعیت هیچگونه تغییری نمی دهد، بلکه این فقط لحظات شکل گیری و نقش سرکوب در کند ساختن شکل گیری یک جامعه مدرن، و محروم کردن مردم از دست آوردهای مثبت این جامعه، در برابر جوامع غیر سرمایه داری را، بیان می کند. انحلال هویتهای قومی، به بخشی از ترقی خواهی جامعه بورژوایی در دوران اولیه پیدایش آن تعلق دارد، که با برچیدن همه مناسبات سنتی و متکی بر پدرسالاری، جهانی متفاوت از بدویت نظامات کهن آفرید. زوال هویت های قومی به موضوع ستم ملی مربوط نیست، بلکه در شرایط وجود ستم ملی، سلطه سرمایه انحصاری، تمرکز افراطی حکومت مرکزی و سرکوب و فقر، به آن پیوند می خورد. فارس بودن و یا ترک بودن در شرایط یک جامعه توسعه یافته سرمایه داری، دیگر نه بیان حقیقی رابطه خونی میان عناصر این دو گروه جمعیتی، بلکه تعلق شهروندان به دو گروه زبانی، و تمرکز در شرایط جفرافیایی متفاوت را مجسم می کند. هویت یابی خود با عناصر قومی، و درک از خود بمثابه عضوی از یک گروه قومی، نظیر درک از مذهب و باور به آن، یک احساس شخصی محسوب شده، ابراز آن و زندگی با آن، حق دموکراتیک شهروندان است. اما بازسازی هویتهای قومی بمثابه یک رابطه اجتماعی، و تأکید بر ایجاد پیوندهای فرو پاشیده، مقدم قرار دادن آن بر برابر حقوقی میان انسانها، و تحمیل آن به سایر اعضای جامعه، یک اقدام سیاسی محسوب گشته، دارای جوهر دموکراتیک نیست. وجود افرادی با احساس و خود- آگاهی قومی، قادر به اثبات حقانیت هویت یابی قومی نیست، از آنجا که عدم وجود این نوع کاراکتر، در میان سایر عناصر هم زبان در همان محیط، و یا خارج از آن را توضیح نمی دهد. داشتن هویت قومی حق هر انسان ایرانی، مضر دانستن و نداشتن آن نیز حق همه مردم است. در میان افراد و یا مناطقی از کشور که چنین سطحی از هویت یابی دیگر وجود ندارد، و یا راه زوال طی می کند، ایجاد آن و بدتر از آن، تبدیل آن به مبنای صف بندی های سیاسی، با روح ترقی خواهی در جامعه مدرن سازگار نیست. تعلق به یک گروه زبانی، مساوی تعلق به یک گروه قومی نیست. زبان، ابزار ارتباط میان انسانها، وسیله یادگیری، فکرکردن و بیان خود، و امر مناسبات اجتماعی میان مردم است. اما هویت قومی و یا مذهبی، دارای هیچیک از مؤلفه های فوق نبوده، بلکه صرفاً رابطه خونی بازمانده از دورانهای ماقبل سرمایه داری، وعلائق قدرتهای سنتی در سلطه بر سرنوشت قوم خود را منعکس می سازد. احزاب سیاسی کشور در صورت توسل به هویت های قومی، و اجبار مردم هم زبان به بازسازی آن، نظیر توسل به مذهب و تفاوت در رنگ پوست، به محتوای دموکراتیک فعالیت خود آسیب زده، امر اتحاد توده های مردم برای برچیدن رژیم اسلامی را دشوار می کنند.

22- در ایران و خاورمیانه، مسئله کردستان یک مسئله ملی کلاسیک، و عمر آن به درازای عمر سرمایه داری در این منطقه است. یک نظام دموکراتیک- شورایی در ایران، در حل مسئله کردستان وسیعاً ذینفع بوده، خود را متعهد به ارائه یک راه حل دموکراتیک می داند.

پیدایش مسئلۀ کردستان، به دوران فروپاشی امپراطوریهای فئودالی، شکل گیری بازار سرمایه داری، و تشکیل ملتهای ایران، ترکیه، عراق و سوریه، همچنین تحولات بین المللی، فرارسیدن مرحله امپریالیسم، وقوع جنگ اول جهانی، و نقش قدرتهای امپریالیستی در این روند بر میگردد. بعد از نزدیک به 400 سال کشمکش، جنگها و قراردادهای متعدد، مرزهای دولتهای جدید در این منطقه تعیین گردید. وجود مراکز نیرومند سیاسی و اقتصادی در امپراطوریهای سابق، توسعه بازار سرمایه داری، ایجاد دولتهای جدید در این مناطق را بدنبال آورد. شرایط قدرت و نظامات اداری- نظامی نسبتاً با ثبات در این مناطق، متقابلاً بر توسعۀ سرمایه داری تأثیر گذارده، به شکل دادن به بازار نیروی کار و کالا در حوزه نفوذ قدرتهای تثبیت شده، شتاب بخشید. عدم وجود مرکز سیاسی و یک کشور کردستان در کنار قدرتهای موجود، عدم توسعه یافتگی بازار داخلی سرمایه داری در این منطقه، واز این طریق فقدان یک طبقه ذینفع، و همچنین نقش عامل زور، از روند ملت شدن مردم کرد و تشکیل کشور کردستان، ممانعت بعمل آورد. تشکیل ملتهای جدید در جهان، قبل از هرچیزی، محصول توسعه سرمایه داری است. ملت یک ساختار سیاسی برای اقتصاد سرمایه داری، پدیده ای کاملاً جدید و بر دو پایه، یعنی وجود بازار داخلی کالا و نیروی کار در یک سرزمین مشخص، و دولت بمثابه نیروی حافظ این شرایط اقتصادی- جغرافیایی، شکل می گیرد. تشکیل ملتهای جدید در اواخر دوران فئودالیسم، با عامل قومیت، زبان خاص و یا مذهب و فرهنگ متفاوت، قابل توضیح نیست؛ چه بسا مطلقاً به این عناصر مربوط نیست. روشن است عامل قدرت و بند و بستهای طبقات و نیروهای مسلط در منطقه و جهان، خود یک فاکتور عینی است؛ از آنجا که "زور، قابله جامعه جدید است".

عدم وجود امکان تشکیل کشور کردستان، و سرکوب هولناک و فاشیستی مردم کرد در ترکیه، عراق، سوریه و ایران، به انباشته شدن هر چه بیشتر تبعیض های گسترده، به زیان خلق کرد در کشورهای فوق انجامید. نه فقط خلق کرد از پروسه ملت شدن بازماند، و این ریشه در آغاز توسعه سرمایه داری داشت، بلکه بعدها نیز، به شکل بربرمنشانه ای از بدیهی ترین حقوق شهروندی، حتی اعلام علنی هویت ملی خود، و استفاده از زبان کردی محروم گشت. سرکوب بیرحمانه مردم بخشهای مختلف کردستان در پی چندین برآمد توده ای، یک موضوع سیاسی دائمی در جهان و منطقه را، بوجود آورد. کردستان در اولین برآمد جنبش ملی در جمهوری مهاباد در سال 1324 خورشیدی، برای مدت کوتاهی به عنوان یک منطقه خودمختار در ایران، عرض اندام کرد. اما عدم توسعه یافتگی بورژوازی کردستان، سرکوب وحشیانه از سوی رژیم سلطنتی، و تغییر شرایط ناشی از خروج ارتش سرخ از ایران، به حیات دور اول جنبش انقلابی خلق کرد، پایان داد. در سالهای بعد بتدریج کردستان عراق، به عرصه سربلند کردن دومین موج بزرگ مردم کردستان مبدل گشته، دست آورد هایی جدی برای توده های مردم، بدنبال آورد. سومین تلاش بزرگ خلق کرد، همزمان از ترکیه و تحت نفوذ حزب کارگران کردستان آغاز شد، که بتدریج تا اواخر دهه 90، به دلایل متعددی درمسیر فروپاشی قرار گرفت. همه تجارب تاکنونی نشان می دهد، حل قطعی مسئله کردستان در خاورمیانه، به سرانجام یک انقلاب پیروزمند در ایران، گره خورده است.

یک نظام دموکراتیک- شورایی، باید حق تعیین سرنوشت برای خلق کرد در ایران را به رسمیت شناخته، از به رسمیت شناسی آن در کشورهای دیگر خاورمیانه، بمثابه جزئی از سیاست خارجی خود دفاع کند. کردستان در ایران در اولین گام، از خودمختاری وسیع اداری- اجرایی برخوردار شده و امور داخلی منطقه، از طریق نهادهای دموکراتیک- توده ای، سازماندهی خواهد گشت. زبان کردی در کنار زبان فارسی پذیرفته شده، استفاده از آن در هر سطحی که نهاد های دموکراتیک مردم تعیین کنند، در سیستم اداری- آموزشی رواج خواهد یافت. هر گونه تصمیم گیری که به سرنوشت مردم در این منطقه مربوط است، از طریق نهادهای نماینده گی مردم کردستان صورت گرفته، دخالت دولت مرکزی در شئونات داخلی منطقه، خاتمه می یابد. توسعه اقتصادی کردستان باید از طریق برنامه های اضطراری، و تخصیص اعتبارات وسیع و فوری، به سرعت آغاز شود. هر چه توسعه اقتصادی- اجتماعی کردستان شتاب گیرد، حل قطعی مسئله کردستان، از امکانات مساعدتری بر خوردار خواهد گشت. اینکه گامهای بعدی در این رابطه ضروری گشته، و یا چگونه عملی شوند، باید از طریق نهاد های دموکراتیک و اراده مردم، تعیین گردد.

23- وجود تبعیضهای ملی اما، مختص کردستان نیست. رشد ناموزون سرمایه داری، غارت ثروتهای عمومی و سرکوب و تحقیر مردم از سوی دولتهای مرکزی، ستمی مضاعف را، بر میلیونها نفر از مردم ایران تحمیل کرده است. در مناطق سیستان و بلوچستان، در بخشهای بزرگی از خوزستان، آذربایجان و ترکمن صحرا، عقب مانده گی اقتصادی، انکار حقوق مردم در کاربرد زبان مادری، و اداره منطقه توسط شهروندان، محرومیت های وسیعی را بدنبال آورده است. این بویژه در سیستان و بلوچستان و خوزستان، در افراطی ترین نوع آن در ایران، به چشم می خورد. یک نظام دموکراتیک- شورایی، در این بخش از کشور نیز، با ارائه راه حلهای دموکراتیک، به سرعت به برچیدن همه اشکال تبعیضهای ملی و اقتصادی، اقدام خواهد نمود. در اولین گام، حق مردم در اداره منطقه از طریق ارگانهای نماینده گی خود، و استفاده از زبان مادری در سیستم اداری-آموزشی به رسمیت شناخته شده، خودمختاری وسیع اداری- اجرایی، تحقق خواهد یافت. همزمان، برنامه های همه جانبه توسعه به اجرا در آمده، شرایط اقتصادی- اجتماعی برای رفع تبعیضهای تاکنونی، مهیا می گردد. هر گام بعدی در حل معضلات به جای مانده از رژیمهای سرکوبگر در این زمینه، از طریق نهادهای دموکراتیک و اراده مردم، تعیین خواهد گشت.

24- یک نظام دموکراتیک- شورایی در ایران، از سیاستهای اقتصادی صندوق بین المللی پول تبعیت نخواهد کرد. سیاستهای تحمیل شده از سوی نهادهای مالی بین المللی، به تشدید بیکاری، فقر هر چه بیشتر توده های زحمتکش، و به تضعیف نقش مردم در دخالتگری سیاسی انجامیده است. جامعه نمی تواند سرنوشت اقتصاد کشور را، به رهنمودها و دستورات نهاد های مالی سرمایه داری جهانی واگذار نموده، سطح معیشت مردم را تابع منافع انحصارات بین المللی سازد. از سوی دیگر، شرایط یک جامعه انقلابی و فقر و فلاکت طاقت فرسای موجود، ادامه سیاست های ارتجاعی، و تحمیل وخامت بیشتر بر زندگی توده های زحمتکش را، غیر ممکن می سازد. بر اساس تجارب عینی و شواهد غیر قابل انکار، رشد اقتصادی تحت شرایط بازار سرمایه داری، نه به ایجاد کار برای همگان، بلکه به بی عدالتی بیشتر، و ایجاد و حفظ ارتش ذخیره بیکاران، منجر شده است. گذشته از آن، تأثیرات مراکز مالی- اقتصادی بین المللی، یک پدیده عمومی در جهان گشته، آشکارا در جهت تحکیم موقعیت سرمایه داران عمل می کند. از این رو اتخاذ یک سیاست اقتصادی دموکراتیک نه تنها ضروری، بلکه از بیشترین امکان پشتیبانی و موفقیت، برخوردار خواهد گشت. سیاست اقتصادی دموکراتیک بر ترکیبی از اشکال کنونی سازماندهی اقتصادی و مالی در اقتصاد بازار، نقش دولت در اقتصاد، بر تجارب سیاستهای اقتصادی سوسیالیستی، اقدامات مقطعی و مستقیم دولتی برای افزایش قدرت بازار داخلی و یا حمایت از آن در برابر فشارهای بازار جهانی، سیاست اقتصادی مدافعین بازار داخلی در غرب( سرمایه صنعتی، سوسیال دموکراسی، اتحادیه های کارگری)، سیاست ارائه سوبسید به مصرف کننده گان و یا حمایت دولت از تولید کننده گان، سیاستهای اقتصادی خاص شرایط بحرانهای بزرگ و جنگ، همچنین کاربرد گسترده تجارب تسهیلات مالیاتی و سازماندهی بیمه های اجتماعی پایه ریزی می گردد. یک سیاست اقتصادی دموکراتیک باید خود، و عمدتاً از طریق مکانیزمهای اقتصادی و مالی عمل کند، و نه از طریق محدود ساختن مصرف، تعیین نوع آن، و یا توسل به دستور و پلیس و قاضی.

25- سیاست اقتصادی در یک نظام دموکراتیک- شورایی، بر ایجاد کار، حفظ مشاغل موجود، گسترش رفاه و ارائه خدمات اجتماعی به شهروندان، استوار است. این امر توسعه اقتصادی تضمین شده، متوازن و سیستماتیک را الزامی، در عین حال تسهیل می سازد. جامعه ایران آینده، نه فقط به رشد اقتصادی همه جانبه و سریع، بلکه بویژه به پیوند تنگانگ یک چنین سیاستی، با تحقق هدف ایجاد کار و حفظ مشاغل موجود نیازمند است. چنین سیاستی باید رشد اقتصادی منظم، پیوسته و درازمدت را مد نظر داشته، و در مرکز آن، تحقق عدالت و برچیدن کامل بیکاری قرار گیرد. ظرفیتهای ایجاد کار در شرایط اقتصاد سرمایه داری اما، بسیار محدود بوده، و عملاً به افزایش سطح مصرف طبقه متوسط شهری و یا تجارت خارجی، وابسته گشته است. در شرایط اقتصادی کنونی کشور، هر چه طبقه متوسط شهری به مصرف مولد بیشتر روی آورد، به همان میزان رشد حقیقی اقتصاد مولد، امکان پذیر است؛ از آنجا که نقش نزدیک به صفر صادرات صنعتی ایران، و عدم وجود هیچگونه چشم اندازی در کسب جایگاهی در بازار جهانی، یک حقیقت روشن است. اما عدم نیازمندی این طبقه به مصرف بیش از نیازهای آن، روی آوری آن به دلالی و قاچاق، هزینه پس اندازها در خارج، مصرف تجملی و غیر مولد، و یا خرید کالاهای وارداتی قاچاق، بر معضلات فوق اضافه شده، به تحمیل هر چه بیشتر محدودیت توسعه بر بازار داخلی، منجر گردیده است. در کنار آن تضعیف مداوم قدرت خرید کارگران و زحمتکشان روستایی از مقطع انقلاب تاکنون، باز هم بر عدم گسترش مصرف داخلی، و از این طریق عدم تقویت یک اقتصاد مولد، انجامیده است. اتکاء به سیاست های اقتصادی سرمایه داری و با هدف پاسخ گویی به تقاضای طبقه متوسط شهری بعنوان قدرت خرید سنتی، به دستیابی به هدف تضمین حق کار و ایجاد شغل برای انبوه جوینده گان کار، منتهی نمی شود؛ صرف نظر از اینکه در میان این طبقه، نه فقط در ایران بلکه در سطح جهان، مصرف تجملی- تفریحی وسیعاً گسترش یافته، و از اینطریق نیز سهم مصرف مولد آن، رو به کاهش می رود. در کنار عوامل فوق، یک عامل بسیار مؤثر دیگر نیز عمل می کند، که از خود ویژه گیهای اقتصاد ایران محسوب می گردد: اقتصاد ایران، اساساً اقتصادی متکی بر فروش نفت و دلالی کالاهای خارجی است، و این نیز نقش جدی در عدم شکل گیری یک اقتصاد مولد که به ایجاد گسترده محل کار منجر شود، ایفا می کند. یک سیاست اقتصادی دموکراتیک باید رابطۀ رشد اقتصادی و ایجاد کار را با نیازهای مصرف طبقه متوسط کاهش دهد؛ بازار داخلی را از انحصار قدرت خرید این طبقه خارج ساخته، به اقتصاد متکی بر فروش نفت و دلالی کالاهای وارداتی خاتمه داده، به افزایش مداوم قدرت خرید کارگران و شهروندان روستایی، برای تضمین حیات یک اقتصاد مولد، مراجعه کند. بدون تبدیل کارگران و زحمتکشان به نیروی فعال و اصلی مصرف در بازار داخلی، توسعه اقتصادی تضمین شده و ایجاد کار، بیش از آنچه که هم اینک موجود است، عملی نیست.

26- ثروتهای عمومی کشور و قبل از همه نفت و گاز و صنایع جنبی، در تمام سالهای سلطه دیکتاتوری و ترور، در خدمت انحصارات امپریالیستی، سرمایه داران داخلی و تحکیم رژیمهای ارتجاعی، قرار گرفته است. ثروت اصلی کشور در کنترل دولتهای سرکوبگر، نه به وسیله ای برای رشد اقتصادی، رفاه زحمتکشان و گسترش حقوق دموکراتیک مردم، بلکه به ابزاری برای سلطه دسته جات مافیایی، و کسب ثروت برای یک اقلیت استثمارگر، مبدل شده است. صنایع نفت به دلیل عدم وجود مالکیت اجتماعی و کنترل دموکراتیک، عمدتاً و عملاً بمثابه اقتصاد سیاسی سیستم بازتولید دیکتاتوری و ترور در جامعه ایران، عمل کرده است. بطریق اولی شکل گیری یک نظام دموکراتیک، بدون تبدیل این ثروت عظیم عمومی به یک ثروت اجتماعی و بدون کنترل دموکراتیک بر آن، غیر ممکن است. محروم ساختن دستگاه دولتی از مالکیت بر صنایع کلیدی و شرکتهای دولتی، به طور جدی به کاهش قدرت سرکوبگری سیستم اداری- نظامی در جامعه ایران نیز، منجر خواهد شد.

26- صنایع نفت کشور، همواره نظیر ملک خصوصی مدیران دولتی، و هزارفامیل شریک در قدرت در رژیمهای تا کنونی، بکار گرفته شده است. بخش بزرگی از سوء استفاده های مالی و رواج اقتصاد دلالی، مستقیم و یا غیر مستقیم، از غارت در آمدهای نفتی از سوی لایه های مختلف بورژوازی، و دسته جات حاکم ناشی شده است؛ این یک روال ثابت و جا افتاده، در هر دو رژیم سلطنتی و اسلامی بوده است. رژیم اسلامی در سوء استفاده از در آمدهای نفتی، به افراطی ترین روشهای ممکن روی آورد. بیش از ششصد میلیارد دلار از ثروتهای کشور، فقط طی 8 سال جنگ ارتجاعی، صرف اهداف سرکوبگرانه در داخل، و تعقیب سیاستهای تجاوزکارانه وتروریستی در خارج گردید. گذشته از آن، هزینه دستگاه انگلی عریض و طویل سرکوب و تحمیق مذهبی رژیم نیز، تماماً از طریق غارت در آمدهای نفتی تأمین می گردد. قطع رابطه میان دولت و ثروت اصلی کشور، آغاز اقدامات بنیادی در مبارزه با فساد مالی واداری را نیز، امکان پذیر می سازد.

28- بکار گیری صنایع نفت و ثروتهای دولتی کنونی در مسیر توسعه اقتصادی- اجتماعی، به تغییر مالکیت های دولتی، و ایجاد مناسبات جدیدی بر اساس مالکیت اجتماعی بر این ثروتها، نیازمند است. از این رو نظام دموکراتیک- شورایی، تمام سرمایه های عمومی، مالکیتها و فعالیتهای اقتصادی دولتی را، از کنترل دستگاه دولتی خارج ساخته، به یک نهاد ملی مالکیت اجتماعی انتقال می دهد. اداره نهاد ملی مالکیت اجتماعی، مستقیماً از طریق ارگانهای نماینده گی مردم در دو پارلمان سراسری، صورت خواهد گرفت. دولت در یک نظام دموکراتیک- شورایی، دارای هیچگونه فعالیت انتفاعی، بطریق اولی هیچگونه مالکیت اقتصادی نخواهد بود. کنترل حقیقی جامعه بر ثروتهای عمومی، تبدیل این منابع را به پشتوانه مالی ضروری، برای اتخاذ یک سیاست اقتصادی دموکراتیک، ممکن می سازد. تبدیل مالکیت های دولتی به مالکیت اجتماعی و تحت کنترل مردم، دارای نتایج مثبت متعددی است، که بتدریج دموکراتیزاسیون کامل همه عرصه های فعالیت های اقتصادی- مالی را، بدنبال خواهد آورد.

29- نظام سیاسی رادیکال- دموکراتیک آتی، بر تقویت پیوسته و سیستماتیک قدرت خرید توده های زحمتکش بعنوان دینامیزم رشد اقتصادی و ایجاد کار و رفاه عمومی، تکیه خواهد کرد. افزایش مداوم و منظم قدرت خرید مردم، نه بر زمینه چاپ اسکناس و کاهش مداوم ارزش آن، و یا رشد بازرگانی خارجی در بازار پر رقابت و اشباع شده بین المللی، بلکه از طریق هدایت سازمانیافته عرضه و تقاضا، و این یعنی تکیه همه جانبه و تسلط کامل بر بازار داخلی، امکانپذیر است. ایجاد یک سیستم اعتبار ملی آن ابزار دخالت در تعیین حدود عرضه و تقاضا بوده، که با پشتوانه نهاد ملی مالکیت اجتماعی، قابل تحقق است. هدایت هدفمند بازار داخلی، همچنین بر تنظیم سیاستهای پولی تأثیر گذارده، از وابستگی تحولات پولی وسیاستهای بانکی، به اقتصاد غیر مولد و دلالی، و یا تأثیر تخریبی کش و قوسهای بازارهای بورس بین المللی بر اقتصاد کشور جلوگیری نموده، بحرانهای ناشی از شرایط بازار مالی را، قابل پیش بینی وکنترل می سازد.

30- تأسیس سیستم اعتبار ملی، و افزایش قدرت خرید توده های زحمتکش از این طریق، به تقویت بازار عرضه و تقاضا، رشد سرمایه گذاریهای مولد، و تأمین اشتغال منجر خواهد شد. به کمک تضمین های مالی این نهاد به نفع خریداران، حجم تقاضا برای بازار متکی بر ارزش افزوده داخلی توسعه یافته، بدنبال خود افزایش عرضه برای پوشاندن آن را الزامی می سازد. پاسخ به قدرت خرید جدید از سوی بازار عرضه، هر بار دور تازه ای از تقاضای بازار برای تولید کننده گان را آزاد ساخته، بطور اجتناب ناپذیری، افزایش سطح اشتغال را بدنبال می آورد. افزایش قدرت خرید مردم از سوی دیگر، سرمایه گذاری مولد در بخشهای جدیدی از تولید را نیز به جریان انداخته، بنوبه خود دامنه شمول سیستم اعتباری را گسترش داده، خرید کالاهای جدیدی را مشمول تضمین مالی از سوی اعتبار دهنده می سازد. کار کرد بازار عرضه و تقاضا بر این اساس، به پیدایش یک سیکل اقتصادی نسبتاً با ثبات منجر شده، به رشد مداوم و قابل پیش بینی سرمایه گذاریهای مولد می انجامد. از طریق پیدایش این روند نسبتاً ثابت و تابع دخالت سازمانیافته در بازار عرضه و تقاضا، توسعه اقتصادی منظم و درازمدت، ایجاد مداوم و گسترده محل کار، و حفظ مشاغل موجود تضمین خواهد گشت. تحت این شرایط نه فقط مداوماً محل کار ایجاد خواهد شد، بلکه با شکل گیری یک اقتصاد مولد وابسته به نقش با ثبات قدرت خرید در بازار، ایجاد کار در درازمدت خود به دینامیزم درونی خود نیز، شکل خواهد داد. سرمایه عمومی نفت، در چنین حالتی به طور کامل در خدمت توسعه ساختار های پایه ای و تولیدی کشور بکار گرفته شده، از گردونه اقتصاد دلالی کالاهای وارداتی خارج خواهد شد.

31- در مناسبات متکی بر اقتصاد سرمایه داری، بدهی مردم و دولت، کارخانجات و موسسات گوناگون به بانکها و به یکدیگر، یکی از عناصر تعیین کننده کارکرد این نظام را تشکیل می دهد. در پرتو یک سیاست اقتصادی دموکراتیک، نظام قرض در جامعه سرمایه داری در محتوا و شکل تغییر کرده، نقشی مولد در رشد اقتصادی و ایجاد کار بر عهده می گیرد. در نظام قرض کنونی، خریدار از طریق خرید غیر نقدی به فروشنده مقروض است( در صورت توافق عرضه کننده)، توزیع کننده به بانک و تولید کننده بدهکار بوده، تولید کننده به بانک مقروض و به حمایتهای دولتی وابسته گشته، و دولت به بانکهای داخلی و خارجی، دولتها، شرکتهای خصوصی و مؤسسات اعتباری بین المللی بدهکار است. این نظام قرض از طریق دخالت سیستم اعتبار ملی با بدهی خریدار کالا به سیستم اعتبار ملی، با قرض سیستم اعتبار ملی به عرضه کننده، بدهی عرضه کننده به تولید کننده، و قرض سیستم اعتبار ملی به بانکها جایگزین میگردد. به این ترتیب نوعی نظام قرض متوازن و هدفمند درنتیجه عملکرد مجموعه ساختار فعالیتهای تولیدی و بازار، بر جای همه اشکال قرض کنونی قرار می گیرد. سیستم اعتبار ملی، بطور واقعی موجب کاهش بدهی تولید کننده گان به بانکها، از طریق ارائه اعتبارات مناسب به آنان می گردد، اعتباراتی که خود این نهاد، به دلیل قدرت مالی عظیم آن ناشی از پشتوانه نهاد مالکیت اجتماعی، قادر به دریافت از بانکها است. سیستم اعتبار ملی به این وسیله، هزینه های ناشی از بهرۀ بانکی برای تولید کننده گان را به حداقل می رساند. این امر به تقویت بخش تولید کمک کرده، امکان فروشهای با مهلت بازپرداخت طولانی تر به سیستم توزیع را، افزایش می دهد. تضمین بازار عرضه از طریق افزایش مداوم تقاضا از یکطرف، وامکان باز پرداخت تدریجی به تولید کننده گان از سوی دیگر، ایجاد ثبات در سیستم توزیع و مولد شدن هر چه بیشتر بازار، کاهش نقش دلالی و قطع کسب ثروت بدون تولید را، بدنبال می آورد. این سیستم به تدریج به پیدایش نرخ معین قرض در سطح کل اقتصاد جامعه منجر می شود. قرض طرفین خریدار، فروشنده و تولید کننده در مجموعه سیستم اقتصادی کشور بمرور زمان، دینامیزم خاص خود را کسب کرده، در سطح معینی قرار گرفته، نرخ آن به نرخ رشد اقتصادی گره می خورد. هر چه نرخ رشد اقتصادی افزایش یابد، نرخ قرض ناشی از بدهی متقابل خریداران، تولید کننده گان و توزیع کننده گان تنزل می یابد، و این به نوبۀ خود، نرخ بهرۀ بانکی را کاهش می دهد؛ از آنجا که بهبود منابع مالی ناشی از بازپرداختهای جدید از سوی بخش تولید به سیستم اعتبار ملی، به افزایش بازپرداخت بدهی این نهاد نیز به بانکها منجر شده و این بنوبه خود، حجم سرمایه راکد بانکها را افزایش می دهد. بانکها بناچار در واکنش، برای جلوگیری از سقوط بیش از حد ارزش دارایی خود، به کاهش داوطلبانه نرخ بهره اعتبارات بانکی دست زده، از این طریق به کاهش حجم سرمایه راکد خود، اقدام می کنند. به این ترتیب کاهش نرخ بهره بانکی نه از افزایش مستقیم تقاضا برای اعتبارات بانکی، آنچه که در کارکرد کلاسیک بانکها روی می دهد، بلکه به طور مستقیم از بهبود ذخایر مالی سیستم اعتبار ملی یعنی مشتری اصلی وامهای بانکی، و به طور غیر مستقیم از بهبود موقعیت مالی بخش تولید ناشی می شود. این با منطق اقتصاد سرمایه داری نیز کاملاً سازگار بوده و بوضوح آشکار می سازد که، قدرت گیری بخش تولید که تحت سلطه سرمایه مالی قرار ندارد، به افزایش قدرت رقابت سرمایه صنعتی در برابر سرمایه مالی منجر میشود. در واقع کاهش بهره بانکی در اینجا، نتیجه رقابتهای سرمایه صنعتی و سرمایه مالی، در شرایط وجود پشتیبانی نهاد مالکیت اجتماعی از بخش تولید است، که در انتها وزنه سرمایه صنعتی یعنی تولید را در مقابل سرمایه بانکی و تجاری سنگین تر می سازد. مطمئناً بدون وجود سیستم اعتبار ملی، این کشمکش همواره به نفع سرمایه مالی تمام شده، و نتیجه آن، ورشکستگی مداوم واحدهای تولیدی و افزایش نرخ بیکاری است. در حقیقت قدرت گیری بخش تولید، تقاضا برای دریافت اعتبارات جدید توسط این بخش را از سیستم اعتبار ملی افزایش داده، اما این موجب افزایش نرخ بهره بانکی نگشته، بلکه کاملاً برعکس، نرخ بهره بانکی را تنزل می دهد. در ادامه، کاهش نرخ بهره بانکی، دریافت اعتبارات جدید برای سیستم اعتبار ملی از بانکها را مقرون به صرفه ساخته، و این نهاد با اعتبارات جدید از بانک ها، تولید کننده و خریدار کالا در بازار را، با تضمین های بیشتر باز هم تقویت می کند. در تحلیل نهایی، پرداختهای مالی حقیقی که در اختیار تولید کننده گان و عرضه کننده گان قرار میگیرد، از وامهای نقدی دریافت شده توسط سیستم اعتبار ملی از بانکها، تأمین می شود. سرمایه ها ومالکیتهای تحت کنترل نهاد مالکیت اجتماعی، که بنیه مالی سیستم اعتبار ملی را تشکیل میدهند، فقط نوعی پشتوانه مالی برای دریافت اعتبارات بانکی سنگین و متمرکز محسوب می شود؛ اعتباراتی که حدود آن بر اساس محاسبات اقتصادی کلان از نیازهای جامعه به محل کار، از این رو تقویت بخش تولید و در پیوند با این، تقویت قدرت خرید تقاضا کننده در بازار کالا ناشی می شود. قدرت مالی نهاد مالکیت اجتماعی به طور واقعی، صرف سرمایه گذاریهای زیر ساختی صنعتی- کشاورزی، و بهبود مداوم سیستم بهداشت، آموزش و مسکن شده، با بهبود استاندارد زندگی کارگران و دهقانان، بازدهی نیروی کار را افزایش داده، از این طریق نیز هزینه های تولید را کاهش می دهد. به این ترتیب بخش تولید پیوسته تقویت، و قدرت آن در ارضاء نیازهای بازار تقاضای مداوماً فزاینده، بهبود می یابد. این آن سیکل اقتصادی است که ایجاد کار و برچیدن کامل بیکاری را ممکن می سازد. بتدریج تأثیر مستقیم بهره بانکی در مجموعه سیستم تولید وتوزیع کم رنگ شده، به حجم بدهی و توانایی بازپرداخت سیستم اعتبار ملی به بانکها وابسته می شود. سیستم اعتبار ملی اما به دلیل قدرت اقتصادی عظیم خود( مالکیت بر نفت و...) و حضور فعال بعنوان تولید کننده همچنین (شرکتهای تولیدی دولتی کنونی و ادامه حضور فعال تر در بخش تولید و تجارت)، به تعیین کننده واقعی نرخ بهره بانکی تبدیل شده، خود عملاً شرایط دریافت و بازپرداخت وامها به سیستم بانکی را، تعیین می کند. از این طریق قرضه های بانکی به بخش تولید ارزان شده، و نرخ بهره بانکی به میزان فعال بودن سیستم اعتبار ملی در تقویت قدرت خرید مردم، گره می خورد. سیاست اقتصادی دموکراتیک به مرور، بانکها و سیستم بانکی را، عملاً به بخش تأمین نیازهای بخش تولید و تابعی از آن تبدیل نموده، نقش منفی آن را در تخریب تولید، و رواج اقتصاد دلالی حذف می کند. کاهش نرخ بهره بانکی تا پایین ترین سطح ممکن در هر سیکل اقتصادی، نه فقط به شکل گیری پس اندازهای بانکها لطمه نمی زند، بلکه به دلیل قدرت بخش تولید و وابستگی تام و تمام بانکها به این بخش، به پیدایش یک سیستم پس انداز مدت دار و سودمند و تضمین شده برای مشتریان بانکها انجامیده، پس اندازهای سرگردان در بخش دلالی و بورس را به بانکها سوق می دهد. لازم به اثبات نیست که تولید کننده گان منفرد و بخش تولید در نظام سرمایه داری، هرگز دارای چنین موقعیتی در مناسبات با سیستم بانکی نیستند. ورشکستگی مداوم مؤسسات تولیدی و اخراجهای دسته جمعی کارگران، بدلیل بدهی این شرکتها به بانکها، در تمام جهان یک پدیده عمومی و گسترده است. بتدریج نظام بانکی، نرخ بهره و حجم اعتبارات سیستم اعتبار ملی، عملاً در یک رابطۀ ارگانیک، به یکدیگر نیازمند گشته، در هم تنیده می شوند. در چهارچوب سیاست اقتصادی دموکراتیک، بمرور زمان، نهاد مالکیت اجتماعی، سیستم اعتبار ملی، موسسات بزرگ توزیع، بانک مرکزی، بانکها و مؤسسات بیمه و نظام مالیات و گمرک، در مناسبات فعال با یکدیگر قرار گرفته، به عناصر یک سیستم وابسته به یکدیگر تبدیل شده، یک واحد کم و بیش همگون با جهت گیری مشترک را، بوجود می آورند. روشن است یک سیاست اقتصادی دموکراتیک، سهیم بودن حقیقی طبقه کارگر در قدرت سیاسی، و وجود یک قانون کار دموکراتیک- انقلابی را فرض می گیرد. بدون تضمین حقوق سیاسی کارگران بعنوان یک طبقه اجتماعی، تشکل های کارگری مستقل و نقش مؤثر آنها در تصمیم گیریها، بهترین سیاست اقتصادی نیز طعمه سودجویی، بند و بستها و توطئه گری های سرمایه داران شده، فاقد امکان هر گونه تأثیر گذاری مثبت خواهد بود.

32- ارائه یک سیاست اقتصادی در فقدان شرایط سیاسی عملی ساختن آن، نمی تواند همۀ جزئیات و احتمالات را در بر بگیرد. در مورد بالا مطمئناً اجرای تدریجی و گام به گام، و کنترل کارکرد همه جنبه های این سیاست، نقش مهمی در تحقق اهداف آن ایفا خواهد کرد. بویژه اینکه پیش بینی احتمالاتی نظیر میزان کاهش بهره بانکی در نتیجه اجبار بانکها( اجبار بدلیل افزایش نقدینه گی آنها در نتیجه بازپرداختهای وسیع سیستم اعتبار ملی به آن) به ارائه اعتبارات ارزان به سیستم اعتبار ملی( از این طریق به بخش تولید و افزایش قدرت خرید مصرف کننده)، که هم شکل گیری پس انداز های مولد در بانکها را تسهیل کند، و هم ارائه اعتبارات بانکی از سوی بانکها به سیستم اعتبار ملی را مقرون به صرفه سازد، ساده نیست. بدون وجود سطح قابل قبولی از بهره پس اندازها برای مشتریان بانکها، همچنین بدون کسب نرخ سود دلخواه بانکها از پرداخت اعتبارات خود به سیستم اعتبار ملی، شکل گیری پس اندازها مشکل شده، سرمایه های فردی همچنین سرمایه های بانکها، به بخش بورس و دلالی، و فعالیتهای غیر مولد سرازیر خواهند گشت. این بویژه به این دلیل اهمیت دارد که، یک سیاست اقتصادی دموکراتیک، بانکها و کارکرد کلاسیک آن را بعنوان یک واقعیت اقتصادی پذیرفته، و هدف تضعیف و یا فروپاشی سیستم بانکی را دنبال نمی کند. سیاست اقتصادی دموکراتیک در اساس یک سیاست غیر سرمایه داری است که به اقتصاد سرمایه داری تعبیه شده، با بکارگیری پشتوانه نهاد مالکیت اجتماعی، سیستم اعتبار ملی و مکانیزم های متعدد دیگر، هدف ایجاد کار و دستیابی به اشتغال کامل را تعقیب می کند. روشن است وجود اشکال کاملاً سرمایه داری کارکرد اقتصاد نیز، در کنار کارکرد اقتصادی دموکراتیک ممکن، حتی اجتناب ناپذیر است. یک سیاست اقتصادی دموکراتیک در اساس بر ایجاد یک توازان نسبی، میان قدرت ونقش اقتصادی سرمایه تولیدی، سرمایه بانکی، و سرمایه بازرگانی سمت گیری شده، در عین حال قدرت سرمایه تولیدی را، در مقایسه با دو بخش دیگر، از طریق حمایت نهاد مالکیت اجتماعی از آن، مداوماً تقویت می کند. در این چهارچوب، رابطه بخش تولید با بانکها، نه بطور مستقیم و منفرد، بلکه غیر مستقیم و از طریق واسطه سیستم اعتبار ملی، برقرار می گردد. یک چنین رابطه ای به بخش تولید امکان می دهد، سرمایه بانکی را به تابعی از نیازهای توسعه خود تبدیل سازد. همچنین افزایش قدرت خرید مردم از طریق افزایش منظم اعتبارات تضمین شده برای خریداران از سوی نهادی خارج از بازار یعنی سیستم اعتبار ملی، یک سیاست غیر سرمایه داری بوده، در سیستم عرضه و تقاضا در جامعه سرمایه داری، ادغام می گردد.

33- نظام دموکراتیک- شورایی در این دوره، تنها مقطعی از تکامل اجتماعی جامعه ایران را منعکس ساخته، نظامی برای همه اعصار و قرون نیست. نظیر هر جامعه ای در جهان دوره های گذشته، توسعه اقتصادی- اجتماعی و کشمکشهای سیاسی طبقات متضاد، به پیدایش نیروها، آرایش طبقاتی جدید، و تغییر توازن قوای سیاسی در جامعه منجر شده، تحولات اجتماعی جدیدی را بدنبال خواهد آورد.
* * *
takdehghan2@arcor.de

www.j-shoraii.blogspot.com

مطالب وبلاگ جمهوری شورایی، در دو سایت زیر نیز، منظماً قابل دریافت است:

سایت بروسکه:
www.hemid.com

سایت من و پالتاک:
www.mano-paltalk.com . این سایت بنا به اعلام خود، تنها تا آخر ماه نوامبر، دایر خواهد بود. در هر دو سایت مزبور، مطالب این وبلاگ، در فرمات word، بدون هیچگونه محدودیتی درج می گردد. اگر شما علاقمند به داشتن مطالب این وبلاگ در فرمات word هستید، لطفاً از طریق ای مایل این وبلاگ در سطور بالا، اطلاع دهید.

هفتم آذر 1384- بیست و هشتم نوامبر 2005

Wednesday, November 23, 2005

! ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد


حافظ را همگان می شناسند. او روشنفکر پیشرو، منتقد و شجاع دورۀ خود است؛ دوران توحش سلف بحق خمینی هار، تیمور لنگ، که رژیم درندۀ خوی اسلامی، بیشترین تأثیر را از ددمنشی های آن گرفته است. تمام دوره ای که حافظ در آن زیست، عصر آدم کشی و بربریت و دروغ و ریاکاری است. ماندگاری او هم در همین است که حافظ، تماشاگر عصر خود نیست، بلکه در مقابل پلیدیها، لب به سخن می گشاید. او که روحیات و آرزوهای انسان صنعتگر شهری عصر خود را بازتاب می دهد، بی پروا به این همه تبهکاری و ریا وسالوسی می تازد. مدعیان هنر و دوستی با حافط، که با اشعار او ترانه ساخته، کسب و کار می کنند، پس از ششصد سال نه فقط چنین نمی کنند، بلکه با ضد انسانی ترین رژیم قرن، " بیعت " کرده، مردم را به حمایت از یک ماشین آدم کشی فرا می خوانند، و در ریاکاری و دروغ و عوامفریبی، گوی سبقت را از پست ترین های دورۀ حافظ هم ربوده اند. یکی از این مدعیان ریاکار دوستی با حافظ، همین چند روز آینده، در سالن وزارت کشور رژیم اسلامی در تهران، کنسرت برگذار می کند. وزارتخانه ای که در رأس آن، جنایتکار حرفه ای و قاضی شرع قتل عامهای تابستان 67، قرار دارد. تجسم تام و تمام این رژیم خون آشام، کسی که از سال 58، در رأس بیدادگاههای این رژیم بربرمنش، مسئولیت مستقیم کشتار هزاران نفر از بهترین فرزندان مردم ایران در بندرعباس، مشهد و تهران را، در پروندۀ سراپا خون وجنایت خود به ثبت رسانده است. یک چنین جانور هاری، سالن وزارت خانۀ خود را در اختیار کسانی قرار می دهد، تا به نام حافظ به تطهیر چهرۀ پلید او دست زده، ماهیت ضد انسانی او را آرایش کنند.

زهد صوفی نه همه صافی و بی غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

حافظ

دوم آذر 1384- بیست و سوم نوامبر 2005
* * *
takdehghan2@arcor.de www.j-shoraii.blogspot.com

Sunday, November 20, 2005

پیرامون گرایش جدایی طلبی در جامعۀ ایران


در همۀ کشورهایی که عنصر تنوع قومی و ملی، به بخشی از بافت جمعیتی آنها تعلق دارد، جدایی طلبی نیز به عنوان یک گرایش سیاسی وجود دارد؛ این تمایل در جامعۀ ایران هم که طبقات حاکمه، ضد انسانی ترین نوع سرکوب در برخورد به حقوق مردم را در پیش گرفتند، به چشم می خورد. در ایران اما به دلایل متعددی، جدایی طلبی نه یک جنبش سیاسی توده ای، نه یک حزبیت توسعه یافته و کانون متشکل قدرت، بلکه عمدتاً یک گرایش فرهنگی و واکنش انسانی در سطح برخی از روشنفکران منفرد نزدیک به خرده بورژوازی مرفه شهری است. جدایی طلبی برای برخی از شهروندان آزادیخواه جامعه در عین حال، ظرفی برای بیان آرزوهای سرکوب شده، ابراز هویت انسانی لگد مال گشته، و عکس العملی فرهنگی- سیاسی علیه تحقیر روزمرۀ خود، توسط طبقات سلطه گر در کشور است. جدایی طلبی در جامعۀ ایران، دارای سنت سیاسی در جنبشهای اجتماعی گذشته نیست؛ از سوی احزاب بزرگ ناشی از انقلابات اجتماعی نیز مورد پشتیبانی قرار نگرفته، و از سوی مدافعان آن نیز چنین ادعایی مطرح نمی شود. در حالیکه نیروی پرچمدار تحقیر ملی بویژه در میان " روشنفکران" خودستا، ریاکار و چاپلوس قدرتهای مسلط، با حمایت فعالانۀ دستگاه دولتی، در مناسبات سرکوبگرانۀ حاکم در تهران نضج یافته، و با عادات و روحیات تبعیض سیاسی- فرهنگی علیه توده های زحمتکش، عجین شده است. نیروی اجتماعی تحقیر ملی در ایران، بمثابه ارتجاعی ترین گرایش یک جریان فاشیستی، بمراتب از تمایل جدایی طلبی نیرومندتر است. مبتکرین تحقیر ملی، این مدافعین داروینیسم بدوی ایرانی و در جا زده در دوران اولیۀ پیدایش انسان، بر دستگاه دولتی، همۀ ثروتها و امکانات کشور، مسلط هستند.

جدایی طلبی در کشور، نه بر زمینۀ مادی پروسۀ ملت شدن در میان شهروندان غیر فارس زبان، بلکه بر زمینۀ وجود تمرکز سیاسی افراطی دولت مرکزی، دیکتاتوری تروریستی، فقر و فلاکت گسترده در مناطق دور از مرکز، تحقیر روزمره و انکار حقوق دموکراتیک توده های غیر فارس زبان، در استفادۀ آزادانه از زبان مادری خود استوار است. اما عوامل ذکر شده در کنار سرکوب ضد انسانی جنبش های دموکراتیک، چه منطقه ای و چه سراسری، در عین حال به پیدایش تبعیض های وسیع در سایر عرصه های اقتصادی و اجتماعی نیز منجر گردیده، و طی سالیان طولانی بر روی هم انباشته شده است. نیازی به اثبات نیست، که تشدید مبارزات توده ای و تضعیف ماشین ترور حاکم، به بیان همۀ معضلات تلنبار شده و آرزوهای فرو خوردۀ انسانی نیز، امکان بروز می دهد. دسته جات سرکوبگر حاکم و غیر حاکم، با بزرگنمایی آن اما تلاش می کنند، از رفع کامل تبعیض های همه جانبۀ ملی جلوگیری نموده، سلطۀ مطلقۀ خود را اینبار در پناه وجود خطر ادعایی برای "تمامیت ارضی کشور"، تداوم بخشند.

جدایی طلبی در شرایط کنونی ایران، در عین حال بر زمینه های بین المللی، یعنی شرایط فروپاشی شوروی و کشورهای سوسیالیستی، همچنین در دورۀ پس از اشغال عراق از سوی ارتشهای ائتلاف امپریالیستی نیز ریشه دارد. اما تشکیل کشورهای جدید در اروپا، نه بر متن جنبش های ملی در کشورهای سوسیالیستی سابق، بلکه بر بستر عدم امکان ادامۀ حیات اتحاد شوروی شکل گرفت. تا آنجا که به دلایل بیرونی بر می گردد، پیدایش کشورهای جدید در اروپا، از پایان انقلابات آزادی ملی در کشورهای تحت سلطه، و تشدید تهاجم ضد کمونیستی قدرتهای سرمایه داری جهانی، برای در هم شکستن شوروی و عقب راندن سوسیالیسم ناشی گشت. کشورهای تازه تأسیس اروپا در چهارچوبهای سابق سیاسی، نه ملتهایی تحت سرکوب ملی، که حتی ملتهایی شکل گرفته به شیوه ای دموکراتیک و مسالمت آمیز، در محدودۀ شوروی و کشورهای متحد آن بودند. اما توضیح پیدایش شرایط بین المللی به نفع تشکیل کشورهای جدید در اروپا، قادر نیست دلایل محکمی در رد نظریۀ ضرورت شکل گیری ملتهای جدید، از درون کشور ایران ارائه دهد.

در کشورهای سوسیالیستی سابق و بویژه شوروی، وجود ملتهای مستقل نه فقط به رسمیت شناخته شده بود، بلکه این کشورها خود رسماً و قانوناً، اتحادی داوطلبانه از ملتهای گوناگون بودند. رشتۀ پیوند این ملتها در شوروی، قانون اساسی سوسیالیستی و عمیقاً دموکراتیک آن بود. روشن است بدون اعتبار این قانون، پیوندهای ملی نیز به سمت فروپاشی می رفت. استقلال ملی برای ملتهای درون این کشورها، همچنین راه توسعه و شکل گیری بورژوازی ملی، کم و بیش به معنی کلاسیک آن را نیز، فراهم ساخت. مدیران و کارمندان مؤسسات دولتی، کارگران صاحب امتیاز در کارخانجات، همچنین بوروکراسی حزبی که ماشین بوروکراتیک- نظامی حاکم را اداره می کرد، به تدریج به طبقۀ بورژوازی داخلی در میان ملتهای درون شوروی فرا روئیدند. به این ترتیب شکل گیری ملتهای جدید از حوزۀ کشورهای سوسیالیستی سابق، در شرایط بن بست اقتصادی- سیاسی کامل، بویژه بر دینامیزم تکوین و توسعۀ یک طبقۀ جایگزین در این کشورها متکی بوده، و از هیچ و پوچ و یا صرفاً از فروپاشی ناگهانی قدرت مرکزی ناشی نگشت؛ بلکه پیدایش تدریجی بورژوازی متکی بر "بازار" ملی، مداوماً کارکرد سیستم سوسیالیستی را مختل ساخته، و در کنار محدودیت های ناشی از شرایط مادی و تاریخی پیدایش سوسیالیسم، از عوامل اصلی تجزیۀ این کشورها محسوب می گردد. تشکیل یک کشور بدون وجود نیروی اجتماعی ذینفع در پیدایش آن، یعنی بورژوازی عمدتاً متکی بر بازار کالا و نیروی کار داخلی، غیر ممکن است. چنین نیروی اجتماعی در چچن وجود نداشت؛ از این رو منجر به تأسیس یک کشور مستقل نگشت. هر چند سطح محدودی از توسعۀ بورژوازی داخلی بعنوان یک منطقۀ خود مختار، در شرایط نقش ارتجاع اسلامی در منطقه، به بروز درگیریهای خشن نظامی و اقدامات سرکوبگرانه علیه مردم چچن، انجامید. مسلماً مثال بالا هنوز توضیح موقعیت عراق و شکل گیری فدرالیسم در این کشور را بطور کامل در بر نمی گیرد. اما در مورد عراق نیز عناصر متعدد اقتصادی- سیاسی وجود دارند، که عدم امکان مقایسۀ کامل آن با نمونۀ ایران را، مدلل می سازند.

آنچه که در مثال کردستان عراق مشهود است، رشد یافته گی اقتصادی کم و بیش مستقل بورژوازی محلی، و ارتباط فعال و سنتی آن با احزاب سیاسی بزرگ در کردستان است؛ احزابی که خود نیز سنتاً در مناسبات فعال و دائمی با دولتهای منطقه و غرب قرار داشتند. در دورۀ حکومت صدام حسین بویژه پس از انقلاب ایران، کردستان در یک ایزولاسیون اقتصادی و فرهنگی ناخواسته، تشدید همه جانبۀ سرکوب و پاکسازی قومی، و از دست رفتن دست آوردهای مبارزات گذشتۀ خلق کرد قرار گرفت. حتی مسافرت به بغداد برای بسیاری از شهروندان کرد، نظیر مسافرت به کشور دیگری، و مستلزم دریافت اجازه نامه از مسئولین امنیتی دولت عراق بود. از این گذشته، از سالها قبل، نوعی خود مختاری رسمی، با به رسمیت شناسی قانونی هویت ملی و استفاده از زبان کردی بعنوان یکی از نتایج تبعی مبارزات مسلحانه، در کردستان عراق وجود داشت. در دورۀ قدرت حزب بعث، وجود مطبوعات کردی و استفاده از آن هر چند تحت سانسور و محدودیت اما، هنوز امری عادی و قانونی بود. همچنین قانون اساسی عراق، بازمانده از دوران دولت عبدالکریم قاسم، همچنان ملت عراق را ترکیبی از ملیتهای عرب و کرد، معرفی میکرد. شکل گیری خود آگاهی ملی و خواست حق تعیین سرنوشت در کردستان عراق، کم و بیش با شروع همین پروسه در میان ملیت عرب و تشکیل کشور عراق نیز همزمان گشت. کردستان عراق به این ترتیب، به کانون رشد مجدد جنبش انقلابی خلق کرد و به مرکز تقل آن، پس از شکست جمهوری مهاباد در سال 1325 تبدیل گردید. مصطفی بارزانی، رهبر بزرگترین حزب سیاسی در کردستان عراق تا اواخر دهۀ 70 میلادی، خود فرماندۀ اصلی نیروهای مسلح، در جمهوری مهاباد بود. بر این زمینۀ عینی و با تسریع توسعۀ سرمایه داری عراق پس از استقلال، کردستان عراق صحنۀ سر بر آوردن دومین برآمد جنبش ملی، پس از شکست آن در مراحل اولیۀ رشد سرمایه داری در کردستان ایران، گردید. به این ترتیب از یک طرف تداوم مستقیم جنبش انقلابی پیروز و شکست خورده در مهاباد، و از سوی دیگر رشد نسبتاً مستقل بورژوازی کردستان به دلیل محدودیت های ادغام آن در بورژوازی سراسری عراق، به تکوین شرایط فدرالیسم و تا سطحی گرایش جدایی طلبی در کردستان عراق منجر گردید . به این موضوع اگر جنگ هشت سالۀ ارتجاعی و تشدید ایزولاسیون اقتصادی کردستان، سرکوب فاشیستی و بویژه کشتار غیر نظامیان در شهر حلبچه، گسترش روابط احزاب کردستانی با قدرتهای منطقه ای، تشدید تضادهای دولتهای امپریالیستی با دولت سابق عراق، فروپاشی شوروی و سپس حملۀ خارجی و انحلال سیستم اداری- نظامی در عراق را اضافه کنیم، به دلایل رشد جنبش فدرالیسم در کردستان عراق هر چه بیشتر پی می بریم. به این ترتیب ادعای تسری خود بخودی شرایط کردستان عراق به ایران، و یا کم اهمیت تر از آن، شکل گیری پیوندهای جدی میان مدافعین فدرالیسم در آذربایجان با جمهوری آذربایجان، فاقد هر گونه پایۀ واقعی بوده، و تنها اهداف سرکوبگرانۀ مدافعین دروغین "تمامیت ارضی" کشور را بر ملا می سازد.
در این میان نیروهای راست افراطی و دسته جات حاشیۀ رژیم اسلامی، هر از گاهی با انتشار اطلاعیه هایی در شبکۀ جهانی اینترنت، به عمده ساختن موضوع خطر تهدید " تمامیت ارضی" کشور می پردازند. مدعیان دموکراسی و حکومت قانون، بدون ارائۀ هیچ تحلیل سیاسی و یا سند و مدرک جدی، میلیونها نفر از مردم غیر فارس زبان کشور را با وقاحت تمام، " تجزیه طلب" قلمداد کرده، نشان می دهند تا چه میزان، به حداقلی از موازین حقوقی نیز بی اعتناء هستند. چنین ادعایی که در تاریخ جنبشهای سیاسی در ایران، همواره نظیر چماق سرکوب و تهدید علیه مردم بکار رفته، نه اعلام وجود یک خطر واقعی، بلکه هدف ارعاب مردم از توسل به اقدامات انقلابی، برای سرنگونی رژیم اسلامی را نشانه گرفته است. اینکه حتی چنین " خطر" به شدت بزرگنمایی شده ای، خود از یک زمینۀ واقعی، یعنی از وجود تحقیر ملی و سلطۀ بربرمنشانۀ دستگاه دولتی همین طومار نویسان عوامفریب ناشی شده، در چنین "هشدار" هایی از قلم می افتد. عناصر ضد کمونیست افراطی، همدستان دیروز و امروز رژیمهای جنایتکار و بیگانه با حقوق دموکراتیک مردم، حتی از سوی گروهبندیهای نزدیک به خود در خارج نیز، با دست و دل بازی تمام، مدال " اندیشمندان دلسوز" را دریافت کرده، و از مردم تحت سرکوب رژیمهای خود، طلبکار می گردند. این نیروی ارتجاعی که در پناه سلطۀ یک رژیم فاشیستی، جنگ و دلالی کالاهای وارداتی، تخریب اقتصاد مولد، تحمیل فقر هولناک بر توده های زحمتکش، و کشتار صدها هزار نفر از مردم ایران، به امتیازاتی هنگفت دست یافته، امروز نگران از دست دادن آنها، از طریق وقوع یک انقلاب توده ای است. یک چنین هشدار دهنده گانی به وضوح اثبات می کنند، نگرانی آنها نه از ددمنشی رژیم حاکم علیه مردم، بلکه از "خطر" مقابلۀ مردم با این توحش افسار گسیخته ریشه می گیرد. جامعۀ ایران مطمئناً کمتر از هر چیزی، به هشدار های تهدید آمیز این نیروی ریاکار، ارتجاعی، و پشتیبان رژیمهای ترور اسلامی و سلطنتی نیاز دارد.

دیدگاه و گرایش جدایی طلبی در ایران، باید به عنوان یک واقعیت هر چند کم تآثیر پذیرفته شود؛ و مخالفین کمونیست و لیبرال چپ آن، با واقعیت وجود این گرایش سازگار گردند. یک جدایی طلب، یک شهروند ضد ایران، دشمن کشور و یا علیه الزامات زندگی در چهارچوب یک ملت واحد نیست. تجربۀ صد سال اخیر نشان می دهد، این همواره حکومت ها، دستگاه ارتجاعی مذهبی و صاحبان ثروت و قدرت بودند، که بر علیه همبستگی مردم ایران اقدام کرده اند. جامعه باید با تحقیر ملی مداوم و هر روزه، که علیه میلیونها نفر از مردم ستمدیده، محروم و صبور این کشور صورت می گیرد، مبارزه کند. هر فرد در زندگی روزمرۀ خود و در اشکال ساده و قابل دسترس، می تواند علیه تبعیض ملی واکنش نشان داده، از میدان دادن به این گرایش آشکارا فاشیستی جلوگیری کند. هیچیک از زبانها و عادات فرهنگی- انسانی، دارای امتیاز ویژه ای نسبت به دیگری نیست؛ همۀ زبانهای مورد استفاده در کشور، زبانهای ملی شهروند ایرانی، و در چهارچوب جمعیتی و یا جغرافیایی معین، بکار گیری آنها، حق دموکراتیک اولیۀ توده های مردم، و از عوامل مهم توسعۀ اقتصادی- اجتماعی هر چه سریعتر جامعه محسوب می گردد. سوسیال دموکراسی انقلابی، حتی پیش از انقلاب مشروطیت یک نیروی سازمانیافته، و مسلح به پیشروترین اندیشه های بشری، همواره بر این حقیقت و حقوق دموکراتیک مردم در این زمینه تأکید نموده است؛ و این می تواند مبنای نگرش هر فرد سیاسی جدی، چه کمونیست و چه لیبرال چپ قرار گیرد.

هر شهروند آزاد ایرانی حق دارد، حامل این یا آن گرایش سیاسی و یا فرهنگی بوده، در چهار چوب نظامات دموکراتیک، آراء و عقاید خود را، بدون ترس و احساس گناه بیان کند. گرایش جدایی طلبی نیز از این جمله، و مدافعین آن نیز از این حق دموکراتیک برخوردار هستند. جدایی طلبی، خیانت و جرم نیست؛ یک تمایل سیاسی- فرهنگی حقیقی و قابل پیش بینی در شرایط وجود تبعیض ملی است. این تمایل غیر مؤثر، آنچنان که در ایران وجود دارد، یک گرایش لیبرال دموکراتیک و نافی همبستگی دموکراتیک – شهروندی مردم ایران نیست. حتی جدایی طلبان واقعی نیز، حقیقتاً تمایل خود را نه به عنوان یک برنامۀ سیاسی، بلکه به عنوان یک واکنش انسانی مطرح می کنند. به این دلیل، نباید آن را به عنوان یک معضل سیاسی جدی درک کرده، حول آن تبلیغات اغراق آمیز ضد جدایی طلبی به راه انداخت. تمایل جدایی طلبی در جامعۀ ایران را باید بر زمینه تنوع قومی و ملی از یکطرف، و از سوی دیگر سلطۀ سرکوب و دیکتاتوری، و وجود تبعیض و تحقیر ملی در صد سال اخیر بررسی نموده، از سنگین ساختن غیر ضروری نقش ناچیز آن در تحولات سیاسی آتی در کشور، پرهیز نمود.

* * *
takdehghan2@arcor.de www.j-shoraii.blogspot.com
بیست وهشتم آبان 1384

Saturday, November 05, 2005

فرد، ثروت و قدرت

یادداشتهای اولیه برای یک مقاله
هر چه مناسبات فرد با موضوع اعمال قدرت بر دیگران و کسب مالکیت، مستقیم، عریان و طبیعی باشد، او به همان میزان، به ارتجاع سیاسی گرایش دارد. حال اگر این مناسبات، غیر مستقیم یعنی از فیلتر رشدیافته گی سیاسی - فرهنگی عبور کند، فرد به ترقی خواهی سیاسی گرایش دارد.
در جریان کودتای 28 مرداد سال 1332 و سلطۀ رژیم اسلامی در ایران، درست همین حقیقت را می توان نشان داد. صاحبان قدرت و ثروت در کشور، به سراغ کسانی رفتند که در ساخت و بافت کاراکتر خود، چنین انسان هایی بودند: نیروی ارتش و پلیس و شعبان بی مخ، یعنی آنهایی که در زندگی روزمره از طریق باجگیری و زورگویی عریان بر دیگران، و گروههایی که از طریق تجارت سکس و سلطۀ بی رحمانه بر زنان، زندگی می کردند. این روش بسج نیرو و سرکوب مبارزات مردم، در حکومت اسلامی، حتی در اشکال عریان تر و بیرحمانه تری بکار گرفته شد.
آنچه مسلم است، شیوۀ برخورد فرد به کسب قدرت و مالکیت در رابطۀ روزمره با دیگران، آیینۀ ای است که گرایش سیاسی انسان نیز در آن ظاهر می گردد.
یک سرمایه دار نمونه در زندگی روزمره، ظاهراً خود را به ارزشهای مدرن و لیبرال متعهد می داند. اما در مناسبات کار و سرمایه و تضمین شرایط برده گی مزدی، به ارتجاعی ترین نیروهای موجود در جامعه تکیه می کند. دلیل آن روشن است: سرمایه دار بودن، خود بر غارت کار انسانهای دیگر استوار است. این یک دزدی کاملاً علنی و برای او و کارگر مزدی هم، به همین شکل درک می شود. از این رو شکل عریان کسب مالکیت از طریق دزدی، مدام او را به ارتجاع سیاسی، یعنی شکل عریان اعمال قدرت در جامعه هم، سوق می دهد. این بویژه در شرایط بحران های سیاسی و یا اقتصادی که فرد سرمایه دار موجودیت خود را در خطر می بیند، در ضد انسانی ترین شکل آن بازتاب پیدا می کند. دورۀ به قدرت رسیدن هیتلر در آلمان و خمینی در ایران، به آشکار ترین شکلی این حقیقت را اثبات می کند.

Thursday, October 06, 2005

حذف چاپ اول مقاله و نشانی چپ دوم آن


! خواننده گرامی

چاپ اول مقاله " معلم آگاهگری، شجاعت و عمل انقلابی!"، در این نشانی حذف میگردد؛ از آنجا که چاپ دوم آن، در سی و هشتمین سال مرگ صمد بهرنگی، بتاریخ 4 سپتامبر 2006 – 13 شهریور 1385، با اصلاحات و تکمیل، منتشر شده است. در صورت علاقمندی، شما را به مطالعه چاپ دوم مقاله مورد بحث، در نشانی زیر دعوت میکنم
http://j-shoraii.blogspot.com/2006/09/blog-post.html

Tuesday, September 20, 2005

!زبهمن شعله بر سر بر فروزیم


کابوس تیربارانهای دسته جمعی دهۀ 60، و نسل کشی روزهای تابستان 67، ما را رها نخواهد کرد. این دهۀ بربریت اسلامی، که جامعۀ ایران را به عصر آدم خواری پرتاب کرد، سایۀ سنگینی است، که هر لحظه، به دنبال ما است. جنایات بزرگ دهۀ شکنجه و مرگ، جامعۀ ایران را به قهقرا کشاند، و به یک جامعۀ بیمار و له شده تنزل داد. جامعه، درهم شکست و بهم پیچید و در خود فرورفت، و از ادامۀ راه تکامل انسانی خود باز ماند. ما همه، گناهکار و مسئول دریای خونی هستیم، که در مقابل چشمان ما جاری شد؛ آیا ما هم، زندانیان دربند را در روزهای سخت تنها نگذاشتیم؟ چون جوهر سراپا عشق و آگاهی و انسانیت آنها را، درک نمی کردیم؟ و یا نا خود آگاه آنها را حریفان خود، در رقابت های شغلی روزمره، و یا کشمکشهای قدرت در فرقه های ناچیز خود می دانستیم؟ چرا زندگی و سرنوشت آنها، هر دم در برابر چشمان ما ظاهر نشد؟ مگر آنها هزاران نفر از نزدیک ترین همرزمان ما نبودند؟ چرا از روزهای مرگ و نیستی، خبری به آنها نرسید؟ چرا تا آخرین لحظۀ به دار آویخته شدن، هنوز متعجب و بی خبر ماندند؟ کسی قادر نیست این سوالات، و این دهۀ جنایات هولناک، و خارج از توان درک انسان را، از ذهن ما پاک کند. هر روز، درد و غم واشک و آه و اندوه دهها هزار مادری که دژخیمان پلید، زندگی را در وجود آتشین فرزندان آنها کشتند، پیکر بی جان آنها را که تا چند لحظه قبل گرم و پرشور و در عشق غوطه ور بود، لگد زده، تحقیر کرده و به درون چاله ای انداختند، در مقابل چشمان ما، قرار میگیرد. چه تلخ، چه درد آور، چه غم انگیز! براستی، مادران، پدران، بچه های کوچک و شهروند سادۀ ایرانی، شایستۀ چنین جنایت، و تحمل چنین توحش و ستمی بودند؟ گناه نسل ما چه بود، که باید در انتهای قرن بیستم، به طعمۀ چنین درنده خویی غیر قابل تصوری مبدل می شدیم؟ آیا مردمی که در سالهای 56 و 57، به خیابانها آمدند، تا بختک ساواک را از روی سینۀ خود پرت کنند، و از حد اقل آزادیهای در شأن انسان این قرن، برخوردار شوند، باید بتلافی جسارت خود علیه صاحبان قدرت و ثروت در این جامعه، اینگونه بربرمنشانه تکه پاره می شدند؟
کشتار زندانیان سیاسی در سال 67، که جامعۀ ایران را از ارزشمند ترین، دلسوزترین و مبارزترین شهروندان خود محروم کرد، هنوز به بخشی از خود - آگاهی انسان ایرانی تبدیل نشده است. ما هنوز درک نکرده ایم، چه فاجعۀ جبران ناپذیری در این کشور بوقوع پیوست، و این چرا ممکن شد؟ چرا احزاب سیاسی ایران، پیشاپیش احتمال وقوع این نسل کشی بی سابقه را ندادند؟ چرا با تمام نیرو، سازمانها و نهاد های بین المللی را برای جلوگیری از خطر کشتار زندانیان بی دفاع را، در شرایط پس از پایان جنگ، مطلع نساختند؟ چرا حتی پس از شروع کشتار ها، تا حدود 2 ماه، رژیم جنایت وپلیدی قادر گشت، همچنان به قتل عام زندانیان بی دفاع ادامه دهد؟ چرا این جهان " متمدن" و بی وجدان، تا کنون حتی حاضر به اشاره به این بربریت عریان و ضد بشری در قرن بیستم نشده است؟
گلهای بهمن امروز در میان ما نیستند؛ آنها که با دنیایی از شور و امید شکفتند و گام در راه سعادت و انسانیت گذاردند. نبود آنها همان عاملی است که زندگی را برای همۀ ما، به جهنمی غیر قابل تحمل تبدیل ساخته است. ما در فقدان آنها، چیزی نداریم و هیچ نیستیم. تولد دوبارۀ جامعۀ ایران، که باید به شیوه ای انسانی و پیشرو از نو خلق می شد، از طریق آنها و با تلاش آنها ممکن بود. غیبت آنها همۀ زندگی انسان ایرانی را، در هم فشرد و به متروکه ای از تباهی و پوچی مبدل ساخت. در مقابل عظمت آنها که باید هر لحظه بر آن درود فرستاد، در برابر آرزوهای عمیقاً انسانی و قلب پر مهر آنها، ما باز مانده گان این وحشیگری ددمنشانه، چقدر کوچک و ناچیز هستیم! آنها راویان گل آزادی و نان وترانه، انسان ترین انسانهای این جامعه، در همۀ تاریخ آن بودند. آن چشمهای درشت و پر شور، آن قلبهای بزرگ، آن لبخند های سرشار از صمیمیت، آن دوستداران حقیقی مردم، دیگر در میان ما نیستند و ما چقدر تنها و اندک و ناتوان هستیم!
به راستی چرا این فاجعۀ بزرگ، امکان پذیر شد؟ آیا هر یک از ما قادر شدیم، این سوال را در مقابل خود نهاده، به آن پاسخ دهیم؟ و یا قتل عام زندانیان سیاسی را، نظیر سایر پلیدیها، یک امر بدیهی در این رژیم ضد انسانی قلمداد کرده، به فراموشی سپرده، و فقط در سالگرد های آن، به یاد آن افتادیم؟ ما خود در درون خود، هنوز قادر به درک این جنایت بزرگ نیستیم؛ کسی نمی داند چرا! اما هر سال که از سالهای 60 دور می شویم، تناقض در وجود پرتناقض ما، در درک این رویداد نابود کننده، بیشتر و عمیق تر می شود. اما روزهای تلخ دهۀ 60، سکوت و مرگ تابستان 67، ما را رها نخواهد کرد. ما هیچگاه قادر به جدایی از این گوشۀ عمیقاً دردناک تاریخ معاصر کشور خود، نخواهیم شد. تاریخ ما را نخواهد بخشید، و ما خود نیز هرگز قادر به بخشیدن خود نخواهیم شد.

باید بهمن دیگری آفرید! آنگاه یاد بزرگ و آرمانخواهی آن پیام آوران انسانیت و استواری و کاشفان حقیقت، باز هم در جسم ساکت این برهوت سقوط کرده به اعماق بربریت و دروغ و تبهکاری، شور زندگی خواهد بخشید! آنها باز هم در زندگی جاری خواهند شد، و گرد مرگ و غم واندوه و شکست و ناامیدی را، از سیمای این جامعه خواهند شست! آنها باز هم در بهمن دیگری سربلند خواهند کرد، و به ما راه ورسم زندگی و انسانیت، خواهند آموخت. اندیشه ها و آرمانهای بلند آنان، نه فقط ایران، که جهانی را دگرگون خواهد ساخت. آن خونهای بنا حق ریخته، آن پیکرهای بر افراشته و امیدوار که ایستادند، تسلیم نشدند و جان باختند، برای بشریت پیشرو، آتش آینده ای بدون برده گی و تحقیر را بر افروخت. به نام زندگی و برای زندگی، باید بهمن دیگری آفرید!
takdehghan2@arcor.de
بیست ونهم شهریور 1384



Monday, September 05, 2005

! به گلگشت جوانان، یاد ما را زنده دارید، ای رفیقان

در روزهای کشتار بزرگ زندانیان سیاسی، در تابستان سال 1367، قرار داریم؛ مقطعی در تاریخ سراپا ددمنشی رژیم اسلامی، که باید رعبی بزرگ در دل مردم ایجاد می کرد؛ مردمی که بتدریج از زیر آوار تأثیرات ترور رژیم، و قتل عام های هولناک سالهای قبل از آن، بیرون می آمدند. نسل کشی تابستان 67، نه فقط بیان درنده خویی توصیف ناپذیر رژیم اسلامی، بلکه بیش از آن، سند بربریت نظام سرمایه داری در ایران، و گواه جهنمی است که بورژوازی، طی صد سال حیات انباشته از خون و جنایت، برای مردم ایران بپا کرده است. ننگ و نفرت بر این پلید ترین نوع جنایتکاران را، پایانی نخواهد بود!

رژیم اسلامی پس از استقرار، گام به گام کشور را به سوی تبدیل آن، به یک حمام خون سوق داد. جنایات این رژیم تبهکار در کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان، و تهاجم به هر فعالیت دموکراتیک در جامعه، بیانگر مقاصد حقیقی خمینی هار، و خیل شریک شده گان در قدرت بود. با آغاز جنگ ارتجاعی در تابستان سال 1359، که رژیم اسلامی فعالانه برای شروع آن، زمینه سازی کرد، توحش اسلامی، وارد دور جدیدی از ویرانگری خود گردید. دیگر مسلم بود، برای توده های مردم، مبارزین، کمونیستها و هر صدای مخالفی، چه آیندۀ شومی در انتظار آنها است. انقلاب بهمن میبایست در جامعۀ ایران، حزبیت و نهاد های مدرن جامعۀ صنعتی را هم، ایجاد و گسترش میداد. اما این مستلزم وجود یک دوره شرایط کار سیاسی علنی، برای فعالین سیاسی بود. تا آنجا که به چپ انقلابی مربوط است، این مقطع، باید به پیدایش یک حزب بزرگ کارگری، منجر می گردید. اما نسل کشی رژیم اسلامی از فعالین سیاسی مبارز و کمونیست، درست ممانعت از این روند و توقف آن را، نشانه گرفت. رژیم اسلامی با بکار گیری حداکثر قساوت و اعدام دهها هزار زندانی سیاسی از سال 60 به بعد، خود را از "خطر" فوری مبارزات اوج یابندۀ مردم ایران، نجات داد. حکومت اسلامی با بکار گیری این میزان از سبعیت، ظاهراً خود راً تثبیت کرده، انقلاب بزرگ بهمن را به شکست کشاند. اما زندانهای حکومت اسلامی همچنان بعنوان یکی از عرصه های زندۀ مبارزۀ سازمانیافتۀ مردم، بر جای ماند. سران رژیم قادر نشدند علیرغم میل خود، همۀ زندانیان سیاسی را، طعمۀ درنده خویی های خود سازند.
کشتار زندانیان سیاسی در حکومت اسلامی، بر اساس یک طرح از پیش موجود، و با توافق همۀ جناحهای این رژیم جنایتکار، صورت گرفت. خونریزیهای این رژیم، نه بر سرکوب سیاسی به معنی "کلاسیک" و رایج آن در کشورهای " جهان سوم"، بلکه آگاهانه و آشکارا، بر نسل کشی استوار بود. آنها همۀ فعالین سیاسی چپ و مبارز، حتی بازمانده از ایلغار رژیم های پهلوی را نیز، قتل عام کردند؛ با این محاسبۀ ضد انسانی، که شکل گیری نسل سیاسی ومبارز بعدی، حد اقل به 25 تا 30 سال، زمان نیاز دارد؛ در این فاصله هم، رژیم اسلامی خود را نهادی ساخته، و با تکیه بر طبقۀ متوسط جدید شکل گرفته در نتیجۀ جنگ و دلالی، و رواج روحیات و عادات خشن در رقابتهای شغلی در جامعه، در موقعیتی خواهد بود، که یک دورۀ دیگر نیز، ادامۀ حیات دهد. سران رژیم کاملاً به این حقیقت آگاهی داشتند، که قتل عام زندانیان همچنین، فعالیت سیاسی و برخورد جدی توده های مردم به مسائل جامعه را، کم اعتبار می کند؛ مردم از سیاست فاصله می گیرند، احزاب ضربه خورده، فاقد امکان رشد و معرفی خود، جلب حمایت و ایجاد اعتماد دوباره در میان توده های مردم خواهند بود؛ انقلابی گری، کم ثمر و پر هزینه شده، رابطۀ نسل مبارز دورۀ انقلاب بهمن با نسل جوان در حال شکل گیری قطع شده، و نسل جدید قادر به ایجاد سازمانهای بزرگ، منضبط و مبارز، نخواهد شد. بویژه آنکه نسل جوان هم، عمدتاً از طریق نهاد های دانشجویی اسلامی، و یا رسانه های خارجی مروج یک فرهنگ ضد کمونیستی، تحت تاً ثیر یک فضای کاملاً غیر سیاسی، قرار خواهد گرفت. این محاسبات تماماً در ذهن تصمیم گیرنده گان و عاملین این جنایت بزرگ، و حامیان آنها در میان همۀ لایه های بورژوازی در حاکمیت و یا در اپوزیسیون، در داخل و یا در خارج، وجود داشت؛ در غیر اینصورت در روز روشن و با اینهمه اطمینان و بیرحمی، دست به قتل عام کامل زندانیان سیاسی، و به خاکسپاری آنها در گورهای دسته جمعی نمی زدند. توجیه این جنایت بزرگ بعد از 17 سال از سوی سلطنت طلبان،* وحتی بخشی از " روشنفکران"** در خارج، نشان می دهد، که دژخیمان بر حمایت و یا سکوت بخشی از اپوزیسیون رژیم هم حساب باز کرده بودند.
با کشتار بزرگ زندانیان سیاسی در سال 67، آخرین شعله های به جای مانده از انقلاب بهمن نیز، خاموش شد. علیرغم قدرقدرتی رژیم اسلامی و از نفس افتادن جنبش انقلابی اما، زندانها و زندانیان سیاسی دورۀ قدیم، هنوز به بخش فعال انقلاب بهمن تعلق داشته، تلاش و فداکاری مداوم آنان، پس از عقب نشینی های اجباری سالهای 60 تا 63، برای کسب دوبارۀ موقعیت زندانی سیاسی، ادامه داشت. جنبش زندانیان سیاسی در ایران در سال 67، به بالاترین سطح رشد یافتگی خود، در کل دورۀ حیات رژیم اسلامی ارتقاء یافته بود. زندانی سیاسی از سالها پیش، زیر آوار جریان ارتجاعی توبه، چه نوع حقیقی و چه نوع تاکتیکی آن، قرار داشت. با قدرت گیری تدریجی جریان مقاومت در مقابل جریان توبه بویژه از سال 64 به بعد، شرایط زندان به نفع احیای موقعیت زندانی سیاسی، و به گور سپردن قطعی جریان توبه تغییر کرده بود. جریان توبه که بر زمینۀ خطر اعدام فوری، و شکنجه های ضد انسانی، همچنین بافت جوان و کم تجربۀ بازداشت شده گان پس از خرداد سال 60، وانبوه زندانیان غیر تشکیلاتی و نزدیک به طبقات میانی، خود به خود نیز امکان شکل گیری داشت اما، لطمات بزرگی بر جنبش زندانیان سیاسی وارد آورد. با غلبۀ " توبۀ تاکتیکی" در میان بخشی از زندانیان، که به لحاظ حقوقی به انحلال موقعیت زندانی سیاسی منجر شد، توابین حقیقی و عوامل رژیم بر شرایط زندانها مسلط گشته، و دست آنها در اعمال هر نوع فشار و سرکوبی علیه زندانیان مقاوم، بازتر شد. بویژه اینکه اکثریت زندانیان، علیرغم سخت ترین شرایط، هر گز آشکار وعلنی خود را " توبه کرده" به مفهوم تاکتیکی آن نیز معرفی نکرده، و در بد ترین حالت تنها از دفاع صریح از اعتقادات ایدوئولوژیک و سازمانهای سیاسی، خود داری می کردند. سیاست ورشکستۀ توبۀ تاکتیکی در عین حال، بازتاب انحلال طلبی اقشار غیر انقلابی در جامعه بود، که با امواج انقلاب بهمن به درون جریان مبارزه کشیده شده، و حال در شرایط مرگ وزندگی، به نفی مبارزۀ متشکل و رادیکال می پرداختند. غلبۀ جریان توبۀ تاکتیکی در میان عناصر وابسته به این نیروهای اجتماعی، همچنین با شکل گیری و غلبۀ جریان انحلال طلبی، در رهبری سازمانهای سیاسی نیز، همزمان بود. سرکوب و کشتار بی محابای زندانیان سیاسی پس از خرداد 60، بتدریج به پیدایش یک قشر محافظه کار، فرصت طلب و صاحب امتیاز در سازمانهای سیاسی، منجر گردید. این نیرو که به صنف روشنفکران سیاسی و نه روشنفکران انقلابی تعلق داشت، و به لحاظ عادات، روحیات و شیوۀ زندگی، به لایه های مرفه خرده بورژوازی " مدرن"، و قشرهای میانی و راست طبقۀ متوسط شهری نزدیک بود، بر سرنوشت سازمانهای سیاسی، مسلط گشت. این دگردیسی مخرب، به رواج یک محفلیسم بدوی و فرقه گرایی افراطی، بی اعتبار شدن دموکراسی تشکیلاتی، لاابالیگری وبی مسئولیتی در قبال جامعه انجامید. با تسلط این جریان در سطح اکثریت اعضاء و کادرهای احزاب سیاسی، زندانیان سیاسی و جانباختگان، صرفاً به موضوعی برای کشمکشهای قدرت، و حفظ امتیازات این نیروی غیر انقلابی، و جناحبندی های متعدد آن، مبدل گردیدند. افراد باقی مانده در مراکز تصمیم گیری در سازمانهای سیاسی، که در پناه فداکاری عناصر رادیکال و جانباختگان، از ترور رژیم جان سالم به دربردند، بنا به ماهیت محافظه کارانۀ خود، بتدریج برحفظ موقعیت این لحظۀ خود و معاف ماندن شخصی از خطر، متمرکز شدند. برای آنها مبارزۀ جدی و فعالانه برای آزادی هزاران زندانی سیاسی به یک موضوع فرعی، و شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی، یک واقعیت عادی به حساب می آمد. گذشته از این، محافظه کاری و انفعال سیاسی آنها، باید به نوعی از جامعه پنهان می شد. دلیل آن روشن است: عناصر جریان محافظه کار در رأس سازمانهای سیاسی، فاقد روحیه و توانایی فداکاری شخصی بودند. اما بدون وجود فداکاری نیز، پیوند دادن خود به سنتهای گذشتۀ سازمانهای سیاسی، غیر ممکن بود. از این رو شجاعت، تحمل شکنجه و جانباختن زندانیان سیاسی و یا " هواداران"، در واقع تنها سرمایه و امکان حفظ موقعیت و امتیازات این جریان، محسوب می گردید. عناصر باقی ماندۀ تصمیم گیرنده در خارج از زندان، دیگر نمایندۀ حقیقی سازمانهای سیاسی سالهای قبل نبوده، و در کشمکشهای فرقه ای وتقسیم قدرت در مناسبات بستۀ خود، خواست بخش اعظم فعالین قدیمی که در زندانها، و تحت شرایطی غیر انسانی قرارداشتند را در نظر نگرفته، آنها را به گوشت دم توپ فرصت طلبی، بازیچۀ رقابت های فرقه ای، و اشتباهات سیاسی مهلک خود بدل ساختند. زندانیان سیاسی قتل عام شده، که گنجینۀ تجربه، انقلابی گری و هومانیسم در جامعۀ ایران، از انقلاب مشروطیت تا کنون بودند، از سوی عناصر باقی مانده در رأس سازمانهای سیاسی، بطور جدی و مؤثر پشتیبانی نشدند. وجود یک ارتباط دائمی نسبت به سرنوشت آنها، و یک مرکز مؤثر در دفاع از زندانیان سیاسی، مسلماً خطر و خبر کشتارها را خیلی زودتر به زندانیان در بند می رساند، و حداقل امکان یک مقاومت بزرگ، نظیر یک شورش سراسری در زندانها را، محتمل می ساخت. اعضاء و کادر های باقی مانده، درست در همین مقطع، عمدتاً مشغول تسویه حسابهای فرقه ای، سانسور و سرکوب مخالفین نظری، انجام " انقلاب ایدوئولوژیک" و تئوری سازیهای غیر انقلابی، توطئه گری برای نابودی سازمانهای رقیب، جنگ داخلی و درگیری مسلحانۀ درونی، و تخریب انرژی باقی مانده از انقلاب بهمن بودند. آنها در این شرایط دشوار، از یک موضع دموکراتیک- شهروندی، وحدت طلبانه و احساس مسئولیت، نسبت به سرنوشت هزاران زندانی سیاسی، به دور افتادند. عدم وجود یک سیاست متحد کننده، سازمانده و پاسخگو در قبال جامعه در رأس احزاب سیاسی، خود از عناصر مهم تسهیل تصمیم گیری سران جنایتکار رژیم، و از عوامل زمینه ساز کشتار زندانیان بی دفاع بود. اما مناسبات محفلی، رواج لوده گی ایرانی- اسلامی و فضل فروشیهای پوچ تحت عنوان " بحثهای تئوریک "، خود در عین حال، شکل گیری هرگونه سیاست مسئولانه، و تعهد نسبت به سرنوشت توده های مردم را نیز، غیر ممکن می ساخت.
شرایط بین المللی انقلاب ایران در این مقطع نیز، به شدت به زیان جنبش انقلابی، و زندانیان سیاسی در بند بود. اتحاد شوروی و کشورهای متحد آن بعنوان سد اصلی و رقیب جدی در مقابل امپریالیسم جهانی، در معرض یک عقب نشینی بزرگ و فروپاشی کامل قرار داشتند. دولتهای غربی در اوج قدرقدرتی خود در مقابل سوسیالیسم و جنبش های انقلابی، حتی بطور سربسته از کشتار زندانیان سیاسی در ایران، حمایت کردند. دولتها و محافل غیر دولتی در غرب، در مقابل این کشتار بزرگ، سیاست سکوت را در پیش گرفتند، با این چشم انداز که به پاس آن، پس از پایان جنگ در چاپیدن هر چه بیشتر ثروتهای کشور، شریک گردند. گذشته از این، برای دولتهای غربی وجود هرسطحی از پتانسیل انقلابی در ایران، بمعنی ناامن شدن دائمی منطقۀ خلیج فارس برای منافع سرمایه داری جهانی، از طریق یک انقلاب رادیکال در ایران بود. کشتار مبارزین و کمونیستها در ایران، بدون هیچ تردیدی در درازمدت نیز، درخدمت منافع استراتژیک قدرتهای غربی بود. با آغاز ریاست جمهوری جنایتکار حرفه ای رفسنجانی از سال 68، سرمایه داری ایران و کشورهای غربی، امکان تقسیم خوان یغمای پس از جنگ را، آنطور که خود می خواستند، بدست آوردند.
شکست رژیم در جنگ هشت ساله، به تضعیف موقعیت سیاسی آن و به ویژه به بی اعتبار شدن هر چه بیشتر خمینی جلاد در جامعه، منجر گشت. یک چنین شرایطی که می توانست به تدریج به قدرت گیری جنبشهای انقلابی منجر شود، خود به قدر کافی شرایط را برای زندانیان سیاسی حساس ساخت. در چنین اوضاعی، سازمان مجاهدین بدون حداقلی از احساس مسئولیت نسبت به سرنوشت هزاران زندانی سیاسی، با شروع یک عملیات پیشاپیش محکوم به شکست، جرقۀ قتل عام زندانیان بی دفاع را زد. رژیم اسلامی که از اواخر سال 66، بتدریج تلاشهای اولیۀ خود را، برای عملی ساختن این جنایت بزرگ آغاز کرده بود، فرصت طلایی آفریده شده از سوی مجاهدین را فوراً بکار گرفت، و نسل کشی بیسابقه ای را که سالها در پی آن بود، به مورد اجرا گذاشت.
کشتار هزاران زندانی سیاسی مبارز و پرتجربه، یک ضربۀ هولناک و بیش از ظرفیت تحمل آن به انقلاب ایران وارد آورد. با این جنایت بزرگ و غلبۀ کامل جریان انحلال طلبی در سازمانهای سیاسی، شکست انقلاب ایران، به یک واقعیت مسلم و غیر قابل برگشت در آیندۀ نزدیک، مبدل شد. عدم وجود جنبشهای سازمانیافتۀ توده ای، که پیش از آن در زندانها در حال گسترش بود، جامعه را بتدریج از راه حل انقلابی مأیوس و راه را برای نیرو گرفتن جریان ارتجاعی " اصلاح طلبی حکومتی"، هموار ساخت. اصلاح طلبی حکومتی همچنین، با تکیۀ آگاهانۀ سران رژیم بر نتایج سیاسی – اجتماعی کشتار بزرگ سال 67، و شرایط روحی تخریب شده در میان بخشهای رادیکال جامعه، متکی گردید. همۀ آنها که بعد ها جریان اصلاح طلبی حکومتی را براه انداختند، خود از همدستان علنی، و یا ناظرین این جنایت هولناک بودند. آنها در روزهای ارتکاب این بربریت عریان، با عاملین اصلی آن دست به همکاری زده، و یا سکوت در پیش گرفته، برای " حفظ آبروی نظام"، این تبهکاری بزرگ را پوشاندند؛ از آنجا که اصلاح طلبان کنونی، این نسل کشی تاریخی را، از سر گذراندن یک تهدید فوری علیه رژیم اسلامی، و ضامن سربلند کردن تدریجی خود، بعنوان تنها مدعی قدرت در مقابل جناح حاکم در سالهای بعد، می دانستند.
takdehghan2@arcor.de چهاردهم شهریور 1384
* موضع گیری داریوش همایون در مقاله ای در سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی در سال گذشته، در روزنامۀ کیهان لندن. اصل مقاله و اعتراض به آن در سایت گفتگوهای زندان. همین موضع گیری فقط اندکی ملایم تر، در پیام امسال کانون نویسنده گان ایران( تبعید) در نشانی پایین.

** " ... با اینهمه پاره ای از جریانهای سیاسی که آنان دلبسته شان بودند، اگر به فرمانفرمایی می رسیدند شاید با دگر اندیشان، چندان هم مهربانانه مدارا نمی کردند." از پیام کانون نویسنده گان ایران ( در تبعید)، به مناسبت هفدهمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی. نویسندۀ بیانیۀ کانون نویسنده گان، اندکی مؤدبانه تر از سلطنت طلبان، جنایت بزرگ رژیم اسلامی در تابستان 67 را، توجیه می کند. مطمئناً دژخیمانی که حکم این کشتار بزرگ را صادر و طناب دار بر گلوی بهترین فرزندان مردم ایران انداختند، دلیل این جنایت بزرگ خود را، همین جلوگیری از خطر برخورد نه " چندان مهربانانۀ " زندانیان سیاسی، در فردای به قدرت رسیدن احتمالی " پاره ای از جریانهای سیاسی" با"دگر اندیشان" معرفی خواهند کرد. اینکه در صورت چنین استدلالی از سوی دژخیمان، کانون نویسنده گان باید با آنها بحث کند و ثابت کند، که با وجود چنین خطر احتمالی از سوی زندانیان در بند برای " دگر اندیشان" این کانون، اما آنها نمی بایستی به دار آویخته می شدند، دیگر مسئله ای است، که به کانون نویسنده گان و قاتلان فرزندان مردم ایران مربوط است. آنها باید با یکدیگر بحث کنند، تا به یک نتیجه و یا توافقی برسند.


Saturday, September 03, 2005

!بمان مادر


مادر طلعت ساویز در بازگشت از گورستان محل خاکسپاری فرزندانش، و در یک تصادف اتوموبیل، دردناک و غم انگیز جان سپرد؛ پیر و شکسته و دردمند، اما عاشق و امیدوار و زندگی بخش! پیش از او نیز چهار فرزند او، جان سپردند. اما نه در تصادف! بلکه رژیم آدم کشان حرفه ای، رژیم نکبت اسلامی، رژیم هیتلر و خمینی و رفسنجانی، خامنه ای و خاتمی و احمدی نژاد، حق زندگی در این جهان را از آنها سلب کردند. این آن جهنمی است که، نظام نفرت انگیز سرمایه داری، برای شهروند ایرانی خلق کرده است.

مادر طلعت ساویز، هر پنجشنبه عصر را در بهشت زهرا، و هر جمعه صبح را در خاوران بسر برد. کاووس او در مبارزه برای آزادی مردم ایران، در سال 1361، به جوخۀ اعدام سپرده شد. بهنام او در 12 مرداد 1362، به خاک افتاد. بیژن او در 22 مرداد 1362، جان به راه آزادی و انسانیت سپرد، و منوچهر او در تابستان 1367، در مقابل رژیم جلادان ایستاد، و به دار آویخته شد. مادر امروز دیگر، به دیدار فرزندان عاشق خود نمی رود؛ او در کنار بیژن آرمیده است.

Saturday, August 20, 2005

آزمون بزر گ برای مردم ایران


رژیم سرکوبگر اسلامی، با تعیین یک حزب اللهی افراطی بعنوان رئیس جمهور خود، در یک چرخش تند سیاسی، کشور را به سوی پرتگاه هولناکی سوق می دهد، که در بهترین حالت، بمراتب نکبت بارتر از شرایط کنونی خواهد بود. حکومت اسلامی اما در شرایط پیش رو، راهی بجز این نمی شناسد، و دیگر راهی جز این ندارد. رژیمی که هر لحظه در باتلاق تبهکاریهای خود فرو میرود، آشکارا کشور و مردم ایران را هم، آگاهانه به اعماق این باتلاق فرو می کشد. این شرایط فوق العاده حساس و سرنوشت ساز، جنبش کارگری – دموکراتیک در ایران و نیروهای اجتماعی آن را، در معرض یک آزمون بزرگ قرار می دهد.

با تهاجم ارتشهای امپریالیستی به عراق در مارس 2003، اقدامات نهایی برای تجدید تقسیم شرایط سلطه، و تضمین منافع استراتژیک امپریالیسم آمریکا در خاورمیانه وخلیج فارس، آغاز گردید. دولت آمریکا با سود جستن از اقدامات دسته جات تروریستی، که خود آنها را بوجود آورده، آموزش داده و علیه کمونیستها و اتحاد شوروی بکار گرفته بود، برای انجام تغییرات سیاسی جدی در خاورمیانه، دست به کار شد. در این کشمکش، که طرفهای در گیر درآن را، آمریکا، اروپای متحد، روسیه، چین و ژاپن تشکیل میدهند، بر سر منابع انرژی و شرایط سیاسی تضمین آن برای یک تا دو دهۀ آینده، رقابت آشکار و بیرحمانه ای جریان دارد. اما هر تغییر سیاسی جدی در منطقۀ خلیج فارس، بدون تماس با موقعیت ایران و نقش آن در این تغییرات، غیر ممکن است. این در عین حال اهمیت ویژه ای دارد، از آنجا که تاکنون نیز، روابط متعارف و فاقد اصطکاک، بین دولت آمریکا و رژیم اسلامی، شکل نگرفته است.
همۀ شواهد کنونی، از تشدید رویارویی میان رژیم اسلامی، و قدرتهای رقیب آن در جهان، خبر می دهند. از سوی دیگر حکومت اسلامی نیز، به تمرکز هرچه بیشتر قدرت در دست گروه معدودی از سران خود اقدام کرده، به محدود ساختن هر چه بیشتر حقوق اجتماعی مردم، و سیاست تبدیل کشور به یک پادگان نظامی، روی آورده است. اما چنین جهت گیری سیاسی در شرایط فعلی ایران و جهان، حامل پتانسیل تخریبی عظیمی است، که شیرازۀ جامعۀ ایران را فرو پاشیده، زندگی مردم را بطور کامل به اضمحلال، چه بسا دردناک تر از عراق کنونی خواهد کشاند. گذشته از آن، تشدید مبارزات توده ای، که در مقاومت کنونی در کردستان به بهترین شکلی تجلی پیدا کرد، رژیم اسلامی را به وسوسۀ یک قدرت نمایی نابود کننده، با حامیان دیروز خود در جهان انداخته است. حکومت اسلامی از این طریق، به دست یافتن به دوره ای نظیر سالهای جنگ 8 ساله، و استفاده از آن، برای حفظ سلطۀ نکبت بار خود امیدوار است. اما تشدید بحران کنونی، تا درجه ای از توسعۀ خود، و نه در مراحل پیشرفتۀ آن، قابل کنترل و محدود ساختن است. وقتی بنا به گزارشهای موجود، طرحهای حمله به کشور و برخی جابجایی های نظامی ناروشن در کشورهای همسایه، در حال آماده شدن است، این از تعمیق بحران و جهت گیری آن در مسیری متفاوت از ماههای گذشته، حکایت می کند.
مشخصۀ اصلی شرایط بین المللی کشور در لحظۀ کنونی، تغییر تدریجی اما آشکار، در سیاست های امپریالیسم آمریکا، در مناسبات با رژیم اسلامی است. دولت آمریکا علناً به شق دوم در سیاست خود در قبال "مسئلۀ ایران"، در چهارچوب هدف فعلی خود در خاورمیانه عبور می کند؛ و آن به سرانجام رساندن سیاست تغییر رژیم اسلامی، از طریق توسل به اقدامات مستقیم است. حکومت اسلامی در ایران، دیگر به بخشی از الزامات حفظ موقعیت امپریالیسم در منطقه تعلق نداشته، و در جهان غرب کسی آن را نمی خواهد؛ از این رو حذف این رژیم، از دو سال قبل به هدف اصلی دولت آمریکا در خاورمیانه تبدیل گشته، و اشغال افغانستان و عراق را باید بنوعی، بمثابه زمین تمرین اقدامات بعدی قدرت های امپریالیستی، در رابطه با رژیم اسلامی محسوب نمود. بروز تدریجی تنش های جدی در روابط دولت آمریکا و رژیم اسلامی، نمود جدیدی از تغییراتی است، که از مقطع انتخابات ارتجاعی رژیم اسلامی آغاز گردید، و اخیراً با از سرگیری فعالیتهای هسته ای تعلیق یافتۀ آن تشدید گردید؛ این یک تغییر واقعی است، و بر خاتمۀ اقدامات تاکنونی دولت آمریکا، در عین حال بر لزوم به انتها رساندن هر چه سریعتر آن، تا پیش از به پایان رسیدن دورۀ فعلی ریاست جمهوری در این کشور، دلالت می کند. برای انحصارات نظامی و نفتی در آمریکا، دولت کنونی در آن کشور، بهترین شرایط تصمیم گیری منسجم و تمرکز نیرو، برای به سرانجام رساندن سیاست های استراتژیک این جناح در دورۀ کنونی را، در اختیار دارد. جناح مالی – نظامی امپریالیستی، در صورت جابجایی قدرت میان دوحزب حاکم در آمریکا، چنین موقعیت " ایده آلی " را، در رقابت با اروپا، روسیه، ژاپن و چین، دارا نخواهد بود. استراتژی جناح اپوزیسیون در آمریکا، که تکیه گاه عمدۀ آن را سرمایۀ صنعتی امپریالیستی، بوروکراسی اتحادیه ها، و بخشهای اقتصادی وابسته به بازار داخلی آمریکا، تشکیل می دهند، به ادامۀ یک سیاست فرسایشی در برخورد به رژیم اسلامی تمایل دارد. این جناح بر نزدیکی میان آمریکا و اروپا، و تلاش برای ادغام روسیه در این اتحاد متکی بوده، از این طریق بر ایجاد یک قطب نیرومند غربی، در مقابل چین و ژاپن، استوار است. از این رو تغییر در سیاست های امپریالیستی در رابطه با ایران در شرایط حاضر، در عین حال به دینامیزم فعل وانفعالات سیاسی داخلی آمریکا، طی دورۀ 3 سال آتی نیز گره خورده است. انتخابات ریاست جمهوری اخیر، نه فقط به یک دور از حیات رژیم اسلامی پایان داد، بلکه به یک دور از استراتژی امپریالیسم، در مقابل این رژیم نیز خاتمه داد. اما محاسبات رژیم اسلامی تحت سرکرده گی احمدی نژاد، بنا به ماهیت فوق ارتجاعی آن، فرسنگها از یک ارزیابی عینی و درک واقعی شرایط جهانی، فاصله دارد. رژیم اسلامی در اتخاذ تاکتیک های سیاسی خود، هنوز بر فاکتورهای مؤثر در گذشته، بزرگنمایی تضادهای درونی جبهۀ رقیب، اغراق در قدرت "مقاومت" در عراق، و اعتماد غیر قابل اثبات به حمایت " ملی" و جهانی از خود در صورت یک تهاجم خارجی، حساب باز می کند. در حالیکه این محاسبات، در پرتو شرایط کنونی ایران و جهان، با واقعیات بیرونی، واز این طریق با نقش و قدرت تأثیر گذاری عوامل موثر جدید، سازگار نیست. رِژیم اسلامی همچنین نقش عامل " حقوق بشر" در کنار مسئلۀ هسته ای مطرح شده از سوی دولت آمریکا را، جدی نگرفته و آن را " دخالت در امور داخلی"، می نامد. اما موضوع " حقوق بشر"، یک فاکتور حقیقی در مناسبات دو طرف محسوب می شود. طرح این خواست از سوی دولت آمریکا، صرفنظر از دلایل همیشگی آن، یعنی بهبود موقعیت بورژوازی " مدرن" داخلی، وافزایش نقش سرمایه گذاری های خارجی، همچنین بر جدی بودن ضرورت تغییرات سیاسی در عملکردهای رژیم، و از این طریق قابل اعتماد شدن آن در برابر نظامات حقوقی بین المللی متکی است.
دولت آمریکا در سال گذشته، با انتخاب دوبارۀ جرج دبلیو بوش، تمایل خود به یک راه حل صلح آمیز، در انتقال قدرت در ایران را بروز داد. تبدیل شدن عراق به یک باتلاق برای ائتلاف امپریالیستی، حتی خروج نیروهای برخی از قدرت های شریک در آن از عراق، تلاش برای حفظ سیاست مشترک با اروپای متحد، و امید به پیروزی اصلاح طلبان حکومتی در ایران، در اتخاذ این سیاست، نقش اساسی ایفا کردند. از این رو طراحان سیاسی در دولت آمریکا، به حمایت از اقدامات اروپا و آژانس بین المللی انرژی اتمی، پشتیبانی از معاملات اقتصادی و سیاسی اروپا برای مهار ساختن رژیم در دستیابی به سلاحهای هسته ای، و چشم دوختن به نتایج انتخابات رژیم اسلامی، روی آوردند. در چنین شرایطی است که همچنین، طرح رفراندوم قانون اساسی رژیم اسلامی نیز، شکل گرفت. مدافعین این طرح در خارج از کشور، با راه انداختن جنجال بی سابقه ای تلاش کردند، آرزوهای خود در تقسیم پست های نداشتۀ دولتی آینده را، به طرح رفراندوم پیوند زده، آن را به طبقۀ متوسط شهری وقدرتهای بین المللی، عرضه کنند. در این میان اپوزیسیون جمهوری خواه در خارج، به سطحی ترین و عقب مانده ترین روش برخورد سیاسی به مسائل کشور، در غلطید. آنها در بحثهای خود چنان مجذوب کشف جدید خود گشته بودند، که گویا عاقبت راه سرنگونی رژیم اسلامی را به دست آوردند، و آن اینکه از طریق جمع آوری 30 یا 40 هزار امضاء، آنهم از طریق اینترنت، به سراغ رهبر قسی القلب و متحد دیروزی شان بروند، واز او بخواهند، " لطفاً " از قدرت کنار بروند. حتی مشکل نبود، این توهم را در میان هواداران رفراندوم، حدس زد، که آنها این راه حل را می توانستند، خیلی پیش از این کشف نموده، چه بسا از همۀ جنایات تاکنونی این رژیم پلید هم، جلوگیری می کردند! فقط کافی بود، بیانیۀ جهانی حقوق بشر و "میثاق های" آن را با دقت بیشتری می خواندند! جمهوری خواه همدست دیروز رژیم، به تملق گویی افراطی برای کسی نظیر سازگارا، که از موضع یک آخوند حوزۀ " علمیه"، به تازه گی در حال آشنا شدن با برخی مفاهیم قرون وسطایی از دموکراسی بود، توسل جست. آنها در بحثهای خود، به کمونیستها و مبارزین، که هزار هزار در مقابل جوخه های اعدام ایستاده، به حقوق دموکراتیک مردم و رهایی آنان پایبند ماندند تاخته، آنها را بعنوان غیر دموکرات، اما بنیانگذاران سپاه پاسداران، دوم خردادی ها، اکثریتیها و سلطنت طلبان را، دموکرات معرفی نمودند. برای این شبه اپوزیسیون کاسه لیسان احزاب دولتی در غرب، فراخوان طرح رفراندوم قانون اساسی رژیم، به فرصت جدیدی برای یک جنگ صلیبی ضد کمونیستی بدل گشت. آنها که بطرز ساده لوحانه ای، روزهای وکالت و وزارت را برای خود نزدیک می دیدند، دیگر لزومی به رعایت احتیاط و ادب نمی دیدند. آنها دیگر ضروری تشخیص ندادند، از سازمانهای انقلابی و تلاشهای بزرگ جانباختگان کمونیست، حتی بطور تشریفاتی و ظاهری قدرانی کرده، به سهم جنبش کارگری و چپ انقلابی، در پی ریزی یک نظام دموکراتیک در کشور، اشاره کنند. طبق نظرات مبلغین این اپوزیسیون دروغین، کمونیستها باید خود را بعنوان دموکراتهای پیگیر، فوراً منحل می کردند، یک شبه در کنار داریوش همایون، فرخ نگهدار و محسن سازگارا قرار گرفته، از یک طرح ارتجاعی و سراپا بورژوایی، حمایت می کردند؛ در غیر این صورت نیروهای دموکراتیک محسوب نمی شدند. سرکوبگر دیروز و جمهوری خواه امروز، انتظاری غیر از این از یک فعال کارگری و کمونیست این کشور نداشت، و " حقی" جز خود کشی سیاسی برای او، قائل نبود. از این گذشته جریان فوق ارتجاعی سلطنت طلبان، که به لطف جمهوری خواهان و جناح دوم خرداد رژیم، به سردمدار حقیقی طرح رفراندوم تبدیل گشته بود، از طریق سخنرانان ونویسنده گان خود، بیشرمانه حتی از رفراندوم، میان جمهوری و سلطنت دم می زدند. بورژوازی اپوزیسیون که فرصتی برای ابراز وجود و جدی گرفته شدن بدست آورده بود، نشان داد، تا چه میزان ارتجاعی و غیر قابل اعتماد است، که پس از 26 سال که از یک انقلاب توده ای و نابودی سلطنت می گذرد، هنوز هر فرصتی را، به امکانی برای احیاء سلطنت مبدل می سازد. برای قدرتهای غربی، یک اپوزیسیون جدی جمهوری خواه، باید قادر می شد، با برقراری گسترده ترین روابط بویژه با نیروهای رادیکال جامعه، همچنین امکان یک انقلاب را، از این طریق نیز به حد اقل می رساند. در حالیکه جمهوری خواه عصر قاجاریۀ ایرانی، فوراً به سوی سلطنت طلبان و وابستگان به رژیم اسلامی شتافته، و حتی به بلند گویی برای بازگشت سلطنت، و تحکیم دوبارۀ رژیم اسلامی از طریق یک رفراندوم، تبدیل شدند. راست ترین نوع آنان، نظیر فرخ نگهدار حتی زبان به گلایه گشود، که طرح رفراندوم اعلام شده، چپ روی بوده، و باید امکان شرکت طرفداران ولایت فقیه را هم در فراخوان رفراندوم، فراهم می ساخت!! روشن است، امید بستن قدرتهای امپریالیستی به چنین اپوزیسیونی، که نه فقط مستعد تملق گویی، بلکه از شانس بد اربابانشان، با کودنی سیاسی مفرط خود، پیشاپیش شکست هر نقشه ای را تضمین کرده است، بنا کردن بر شن روان است. با شکست این نوع اپوزیسیون، در جلب حمایت برای آلترناتیوی از نوع خود، برای قدرتهای امپریالیستی، راه حل دخالت مستقیم، باز هم به اصلی ترین انتخاب تبدیل می گردد.
چرخش در سیاستهای امپریالیستی در رابطه با رژیم اسلامی، همچنین به شکست اصلاح طلبان حکومتی در انتخابات اخیر و به تبع آن بی اعتبار شدن طرح رفراندوم قانون اساسی رژیم، در این دوره نیز بر می گردد. هر سطحی از پیشروی برای اصلاح طلبان، هنوز برای طراحان سیاست های امپریالیستی، امکانی از تحکیم صلح آمیز موقعیت خود در ایران، در رقابت با سایر گروهبندی های بین المللی را فراهم می ساخت. پذیرش ابتکارات قدرت های اروپایی در مذاکره پیرامون پروندۀ هسته ای رژیم، کشاندن مداوم چهره های اپوزیسیون بورژوایی به مصاحبه با رسانه های غربی، و اعطای انواع جایزه ها و نشان ها به این گروه، همین هدف را دنبال می کرد. اما این امکان دیگر نظیر گذشته، وجود ندارد. اصلاح طلبان حکومتی بعد از 8 سال در رأس قدرت اجرایی، حتی قادر به یک رقابت جدی با حریفان بسیجی، که خود، آنها را مسلح ساخته، و به جان مردم انداخته اند، نشدند. با شکست اصلاح طلبان حکومتی در این نمایش انتخاباتی، موقعیت اروپای متحد در مقابل امریکا در کشمکش پیرامون پروندۀ هسته ای، آشکارا تضیعف گشته، وحساب باز کردن بر روی طرح رفراندوم قانون اساسی رژیم حد اقل در این دوره نیز، کنار گذاشته شد. اما اصلاح طلبان حکومتی، فقط یک شکست انتخاباتی را که همواره، عمیقاً ضد دموکراتیک بود، به نمایش نگذاشتند؛ به این دلیل که اساساً انتخابات در یک رژیم ترور، خود جزئی از سیاست سرکوب، و فقط همدستان رژیم، به نمایش هایی از این نوع، عنوان یک انتخابات دموکراتیک را می چسبانند. از این رو شکست اصلاح طلبان در انتخابات اخیر را قبل از همه، باید در عدم وجود هیچگونه ظرفیت اصلاح طلبی و بطریق اولی، فقدان هر گونه ظرفیت سازگاری با معیارهای رایج در مناسبات بین المللی، ارزیابی کرد. آنهم درست در مقطعی که یک چنین هماهنگی با نظامات به رسمیت شناخته شده، بویژه در مسئلۀ منازعات هسته ای، اهمیت اساسی دارد. به این ترتیب، برای قدرت های غربی نتایج اخیر رقابت های درونی رژیم، نوعی چراغ سبز برای آنها، به ورود مستقیم به یک کشمکش خارج از نرمهای پارلمانی با رژیم اسلامی هم، محسوب می شود. اصلاح طلبان نه فقط شکست خوردند، بلکه به زبان دیگری به قدرت های بین المللی اعلام کردند، که در کنترل جامعه و تحولات سیاسی رادیکال آتی، چه از سوی جناح حاکم کنونی و چه از سوی توده های به جان آمده، دیگر کاری از دست آنها ساخته نیست. هم اصلاح طلبان حکومتی و هم جمهوری خواهان مقیم خارج، با افزودن برخی تبصره ها و انتشار برخی گلایه ها، برای حفظ امتیازات کسب شده در رژیم ترور، و فرار از پاسخ گویی به جنایات خود، در دخالت های امپریالیستی در این یا آن شکل، ذینفع هستند. در کنار آن باید به عامل مهمی در شرایط کنونی، که باز هم به انتخابات اخیر رژیم مربوط است، اشاره کرد: دولت آمریکا که چندین بار پیش از این نیز اعلام کرده بود، برخی تصمیمات پیرامون رژیم اسلامی را، به نتایج انتخابات آن محول ساخته بود. شرایط پس از انتخابات بیان آن موقعیتی است، که تصمیم گیری پیرامون برخورد به رژیم اسلامی را، صراحت بیشتری داده، و آن را به تنها معضل حل نشده در منطقه، مبدل ساخته است. از آن رو که " انتخاب " دوبارۀ جناح اصلاح طلبان، می توانست، به نوعی راه حل نظامی در برخورد به رژیم اسلامی را، غیر ضروری سازد. همچنین هرگونه تحریکات نظامی در شرایط پیش از انتخابات می توانست، نوعی ایجاد مزاحمت از سوی دولت آمریکا، در پروسۀ تغییرات مسالمت آمیز ادعایی در ایران تلقی شود. از این رو بخش بزرگی از موضع گیریهای پیش از انتخابات از سوی دولت آمریکا، بر دامن نزدن به فضای تشنج در مناسبات با رژیم اسلامی، استوار گشت. مسلم است، این محدودیت در برخورد به موضوع، با نتایج پیش آمدۀ انتخابات، دیگر برای دولت آمریکا وجود ندارد. در همین حال موقعیت احمدی نژاد، که عمدتاً از طریق تقلب و بند و بستهای مافیایی بر سر کار آمده، و به همین دلیل نیز از دید دولت آمریکا طرف گفتگوی قابل اعتمادی نیست، دست طراحان امپریالیستی را در تمرکز بر روی طرحهای فعلی خود باز تر می کند؛ صرفنظر از اینکه احمدی نژاد، خود را از آغاز بعنوان نیروی درگیر شدن با قدرتهای حریف، و نه سازش با آنان معرفی می کند. تعیین احمدی نژاد بعنون رئیس جمهوراز سوی دسته جات حاکم نیز، علیرغم عدم اعلام صریح آن اما، خود با وجود امکان حملۀ نظامی از سوی آمریکا، در محاسبات سیاسی سران رژیم نیز، ارتباط دارد. تسلط یک جناح نظامی، و بویژه نیروی بسیج و سپاه پاسداران بر قدرت اجرایی، مطمئناً تلاش رژیم اسلامی، برای ایجاد مناسبترین شرایط، نه فقط در تمرکز هر چه بیشتر بر سرکوب مبارزات روبه رشد مردم، بلکه همچنین ایجاد حداکثر آماده گی نظامی، در صورت وقوع یک تهاجم خارجی نیز هست. سران رژیم اسلامی، تهدیدات کنونی غرب را، یک " بلوف " می نامند، اما در همان حال دست به تجدید سازمان تمام ساختار سیاسی- نظامی خود، برای یک درگیری نظامی با غرب می زنند.
انتخابات در عراق و افغانستان، یک " مشروعیت" سیاسی در هر دو کشور، همچنین توانایی نسبی این دولتها در ادارۀ امور کشور را به دنبال آورده است. اینکه طبقات حاکم در دو کشور، در تثبیت چنین روندی به زمان نیاز دارند، پی ریزی پایه های اولیۀ آن را که هم اینک شاهدیم، رد نمی کند؛ و این بویژه در عراق، اهمیت دارد. در پناه اشغال کشور و جنایات هر روزۀ نظامیان آمریکایی و دسته جات تروریستی، بورژوازی عراق، به بازسازی دستگاه دولتی خود پرداخته، و موقعیت خود در برابر توده های زحمتکش را تحکیم می سازد. هر تحول جدی در سیاست های دولت آمریکا درارتباط با رژیم اسلامی، در عین حال به موقعیت آمریکا در عراق، و سطح ثبات سیاسی و نظامی دولت در این کشور، همچنین سامان گرفتن نسبی، روابط میان مردم کردستان و بخشهای دیگر عراق نیز، مربوط است. مطمئناً آغاز پروسۀ تجزیۀ عراق و عدم وجود یک استحکام اداری – نظامی، مقبولیت طرحهای امپریالیستی در ایران را، برای جمهوری خواهان در خارج، و جناحی از اصلاح طلبان حکومتی، که باید در چهارچوب این طرحها ادارۀ امور کشور را بعهده بگیرند، زیر سؤال می برد.]آنآآ
موقعیت فعلی رژیم اسلامی و محتوای منازعات آن با قدرتهای رقیب در جهان، از عناصر جدیدی از حساسیت و اهمیت برخوردار شده است، که در هفته های گذشته فاقد آن بود. کشمکشهای فعلی رژیم اسلامی بر سر برنامۀ هسته ای آن با قدرتهای غربی، یکی از عناصر تشدید بحران در شرایط جدید است. جناح به قدرت رسیده که پیش از انتخابات اخیر رژیم، مقاصد خود را در صورت به چنگ آوردن پست ریاست جمهوری، اعلام کرده بود، بلافاصله دست به اقدام زده، فعالیت های هسته ای تعلیق یافتۀ سابق را، از سر گرفت. دولتهای اروپا و امریکا فوراً واکنش نشان داده، و امکان ارجاع پروندۀ هسته ای رژیم به شورای امنیت، و برقراری تحریمهای وسیع اقتصادی علیه رژیم را، مطرح ساختند. در مقابل، مسئولین رژیم نیز در آخرین موضع گیریها، غرب را به بستن تنگۀ هرمز تهدید کردند. بنا به اخبار منتشره در رسانه های غربی، طراحان نظامی دولت آمریکا، همچنین طرحهای نظامی ویژه ای را برای حفظ تنگۀ هرمز از تسلط نیروهای رژیم، آماده نموده اند. رژیم اسلامی از چندین هفته قبل برای مقابله با یک تهاجم احتمالی، سازماندهی و آموزش دسته جات ترور اسلامی، برای عملیات "استهشادی" را آغاز کرده است. در کنار تهدیدات واقعی، رژیم اسلامی هنوز امیدوار است، به یک " بازی موش و گربه" با حریفان خود ادامه داده، و از ثمرات این نوع پیروزیها در داخل، جهت حفظ سلطه، و از سر گذراندن این دور از بحران استفاده کند؛ غافل از اینکه در استراتژی جدید امپریالیسم در تسلط کامل بر منطقۀ خلیج فارس، حلقۀ اصلی نه عراق و افغانستان، بلکه ایران است؛ از این رو بمحض آنکه برای طراحان امپریالیستی، نوعی ثبات سیاسی – نظامی، و امکان خروج از باتلاق عراق قابل تصور شود، نوبت به تکمیل این استراتژی، یعنی تعیین تکلیف با رژیم اسلامی می رسد. برای سردمداران نظامی در دولت آمریکا، تجارب وسیع نظامی وسیاسی آنها در عراق و افغانستان، بدون تردید بعنوان یک پیش شرط جدی، در برخورد به رژیم اسلامی، به کار گرفته خواهد شد. شواهد تاکنونی نیز نشان می دهند، تهاجم به عراق و افغانستان، همچنین باید شرایط سیاسی و نظامی لازم، برای اقدامات بعدی در رابطه با ایران را فراهم می کرد؛ اما پیشبرد تغییرات سیاسی در ایران، از طریق استفاده از اشغال عراق و افغانستان بعنوان عامل فشار علیه رژیم، با شکست کامل اصلاح طلبان، به بن بست رسید.
در این میان، دولت آمریکا بتدریج افکار عمومی، همچنین امکانات نظامی و لجستیکی خود را، برای اقدامات بعدی، آماده می سازد. در هفته های گذشته، اخباری حاکی از آغاز بررسیهایی در پنتاگون، پیرامون طراحی یک حملۀ نظامی، حتی اتمی به ایران، علنی گردید. این خبر که نه تکذیب و نه تأیید شد، اما قبل از هر چیز، هدف عادی سازی بحث علنی، و طرح مسئلۀ امکان یک حملۀ نظامی را، دنبال می کرد. رئیس جمهور امریکا، و طراح کهنه کار سیاست های امپریالیستی کیسینجر، آشکارا از امکان راه حل نظامی، در برخورد به رژیم اسلامی، صحبت کرده اند. در طی هفته های گذشته همچنین با استناد به منابع نا روشن، برخی جابجایی ها از سوی نیروهای آمریکایی در یکی از کشورهای همسایۀ شمالی، و سفر غیرمنتظرۀ یکی از مقامات این کشور به آمریکا نیز، گزارش شد. در چند روز اخیر دولت آمریکا از نقشه های خود در خروج تدریجی از عراق، از اواخر سال جاری میلادی خبر داد؛ که این خود در عین حال از موقعیت باثبات تر آن در عراق، ضرورت آزاد ساختن نیرو، و تمرکز بر اهداف دیگری حکایت می کند. هر چند جناح " شیعیان " در دولت کنونی عراق، با طرح خواسته های کاملاً غیر منتظره در بحثهای تدوین قانون اساسی، اما احتمالاً با هدف کند ساختن طرح خروج ارتش امریکا، واکنش نشان دادند. در عین حال نباید فراموش کرد، معضلات نظامی امریکا در عراق، نه فقط احتیاط در گشودن یک جبهۀ جدید، بلکه بهمان میزان، عجله در گشودن یک جبهۀ جدید برای جبران شکست های خود در عراق را هم، بعنوان یک آلترناتیو در مقابل طراحان استراتژی سیاسی دولت آمریکا قرار می دهد. مقالات اخیر در برخی از روزنامه های بزرگ غربی، حتی از وجود نقشه های دقیق حملۀ سنگین هوایی و موشکی به مراکز هسته ای، نظامی و مراکز قدرت سیاسی رژیم، سخن می گویند. اطلاعات و تحلیل های منابع دولت آمریکا، در همین حال به کاهش عملیات انتحاری در عراق نیز اشاره می کنند؛ یک چنین ادعایی چه واقعی و چه از سوی منابع اطلاعاتی جعل شود، تظاهر به موقعیت بهتر آنها در عراق را مد نظر دارد. در اینحال یکی از دولت هایی که در عراق نیروی نظامی مستقر ساخته است (السالوادور)، اقدام به افزایش نیروهای خود در عراق کرده است. اما هدف از این اقدام در شرایط تلاش ارتش آمریکا برای کاهش نیروهای خود در عراق، روشن نیست. شواهد جسته و گریختۀ کنونی، در کنار یکدیگر بر وجود، و یا کار بر روی یک نقشۀ عملیات نظامی مشخص، در رابطه با ایران، گواهی می دهند.
در چند روز اخیر نیز بطور ناگهانی، برخی اعضاء و مقامات مؤثر از یکی از احزاب سیاسی فرانسه، با مسئولینی از سازمان مجاهدین دیدار و گفتگو کردند. در کنار آن همچنین در هفته های گذشته، اخباری از ضرورت خارج ساختن تدریجی سازمان مجاهدین، از لیست موسوم به سازمانهای تروریستی در نزد دولتهای غربی منتشر گشت. این تحولات از تغییر موضع تدریجی غرب نسبت به این سازمان، و در شرایط کنونی از امیدواری به آن، به عنوان یک آلترناتیو سیاسی احتمالی خبر می دهند. در 2 روز گذشته یکی از مسئولین این سازمان در یک مصاحبۀ مطبوعاتی در لندن، با اشاره به اطلاعات افشاء شدۀ سابق از طریق مجاهدین، مبنی بر وجود فعالیتهای هسته ای در ایران، نسبت به کم توجهی آژانس بین المللی انرژی هسته ای در این زمینه، اعتراض کرده، به تقویت موضع آمریکا در مقابل اروپای متحد، در برخورد به فعالیتهای هسته ای رژیم، پرداخت. مسئول اصلی سازمان مجاهدین در پاریس نیز، با تأکید بر نقض توافقنامۀ پاریس از سوی رژیم اسلامی، خواهان ارسال فوری پروندۀ هسته ای رژیم اسلامی، به شورای امنیت سازمان ملل گردید.
امپریالیسم آمریکا در وارد آوردن یک ضربۀ نظامی احتمالی به رژیم اسلامی، بر حمایت طبقۀ متوسط شهری و بورژوازی بزرگ، سلطنت طلبان، سازمان مجاهدین، جمهوری خواهان در خارج، جناح محافظه کار در کردستان و احزاب قومی – ارتجاعی، حساب می کند. سلطنت طلبان، سازمان مجاهدین و مدافعین انواع فدرالیسم، بیشترین نفع را در یک تهاجم نظامی به کشور دارند. فدرالیسم در ایران با هر پیشوند وپسوندی، و در شرایط یک جامعۀ سرمایه داری، چیزی جز تجدید سازمان قومی جامعه نیست، و این نه از طریق حمایت توده های زحمتکش، بلکه فقط از طریق حمایت جناح هایی از بورژوازی، و قدرتهای امپریالیستی، عملی است. هر چند در کردستان، به دلیل سنتهای مبارزاتی چپ و دموکراتیک احزاب مدافع فدرالیسم، و پیوند طولانی آنها با مبارزات سایر توده های مردم ایران، نمی توان از آنان به عنوان مدافعین حقیقی دخالتهای امپریالیستی نام برد.
بخش بزرگی از بورژوازی متوسط ایران و لایه هایی از خرده بورژوازی شهری نزدیک به آن، که "دموکراسی" را از جبهۀ دوم خرداد، و "مدرنیسم" خود را از سلطنت طلبان، و رسانه های ارتجاعی آنان، کسب کرده اند، به چیزی جز مقابله با یک انقلاب توده ای فکرنمی کند. همۀ دارایی سیاسی آنان را، ارتجاعی ترین نوع ضد کمونیسم، و انکار هر گونه ابتکار شورایی توده های کارگر می سازد. این نیروی ارتجاعی که خود در اشکال گوناگون، در کشاندن کشور به وضعیت بن بست کنونی، نقش مؤثری ایفا کرده، امروز آشکار و شرمگین، به یک تهاجم همه جانبۀ ارتشهای امپریالیستی، چشم دوخته است؛ تا از یک طرف از گسترش جنبشهای توده ای جلوگیری کند، و از طرف دیگر یک سلطۀ پارلمانی– ارتجاعی را، در پناه حمایت قدرتهای بین المللی، بر جای رژیم فاشیستی فعلی بنشاند. بورژوازی لیبرال ایران از هر نوع آن، چه در داخل و چه در خارج، به لحاظ سیاسی یک نیروی عمیقاً ارتجاعی، و مطلقاً غیر قابل اعتماد است. آنها نه فقط داوطلبانه، صلیب آهنین خود را بر دوش می کشند، بلکه توده های زحمتکش را نیز، به تکرار این خود کشی سیاسی چندین باره در تاریخ جدید کشور، فرا می خوانند. حتی جناح چپ آن، یعنی روشنفکران، نویسنده گان و هنرمندان، به دسته جات ضد کارگری – ضد دموکراتیک، نظیر انواع اصلاح طلبان داخلی و خارجی متوسل شده، از این طریق، کارگران را از دست زدن به ابتکارات مستقل سیاسی، و ایجاد یک نظام دموکراتیک- شورایی، منع می کنند.
جامعۀ ایران اما هنوز، یک دخالت نظامی امپریالیستی را جدی نمی گیرد؛ و این در وجود یک سری روحیات و عادات ویژۀ شهروند ایرانی نیز، ریشه دارد. برای بسیاری از مردم، "ایران مسئلۀ مهمی است، نقش و جایگاه ویژه ای در جهان دارد، تاریخ آن سراسر تمدن و جهان گستری است، ایران نظیر هر کشوری نیست و حملۀ نظامی به آن، سراسر جهان را درجنگ و بحران فرو می برد". یک چنین تصوراتی از خود، هم نادرست و هم آغشته به توهمات ناسیونالیستی است، و برای یک بررسی سیاسی جدی در قرن بیست و یکم، فاقد اهمیت است. اتفاقا تاریخ ایران، هم در دورانهای قدیم و هم در دوران توسعۀ صنعتی، بر وجود تهاجمات خارجی، اشغال بدون دردسر کشور در شرایط بی تفاوتی سیاسی، و فرسوده گی روحی مردم دلالت دارد. در جنگ دوم جهانی، در مدت کوتاهی کشور به طور کامل، به اشغال ارتشهای متفقین در آمد. حکومت رضا شاه که به اخطاریۀ قدرتهای بین المللی وقعی نگذاشته بود، حتی قادر نشد، 24 ساعت در مقابل تهاجم به کشور، مقاومت کند. هیچ بخشی از جامعه، نه بورژوازی، نه خرده بورژوازی شهری، نه کارگران و نه دهقانان، دست به یک مقاومت جدی در مقابل تهاجم خارجی نزدند. روشن است دلایل این تهاجم و شرایط بین االمللی آن، امر بزرگ مبارزه با فاشیسم و ضرورت حمایت از آن، با شرایط کنونی تفاوت دارد؛ واز یکسان بودن مقطع کنونی با دورۀ مورد بحث، نمی تواند سخنی باشد. اما هر دو دورۀ تاریخی گذشته وکنونی، دارای یک نقطۀ مشترک می باشند: مردم از رژیم حاکم بیزار بوده، و مطلقاً حاضر نبودند، تحت عنوان دفاع از کشور، در مقابل ورود ارتشهای خارجی دست به مقاومت بزنند. نفرت اکثریت قاطع مردم ایران از رژیم اسلامی، از نفرت آنها از رژیم رضا شاه اگر بیشتر نباشد، مسلماً کمتر نیست. مردم زمانی در مقابل یک تهاجم خارجی دست به مقاومت می زنند، که چیزی برای از دست دادن داشته باشند. رژیمی که ابتدایی ترین حقوق دموکراتیک مردم را لگد مال می کند، قاتل و تیر خلاص زن را، بعنوان رئیس جمهور و وزیر منصوب می کند، در خصوصی ترین زوایای زندگی مردم دخالت کرده، دست به سرکوب وتحقیر روزمرۀ مردم زده، و فقر و فلاکت هولناکی را بر توده های مردم تحمیل کرده است؛ درجامعه انگیزه ای برای مقاومت در مقابل یک تهاجم خارجی، باقی نمی گذارد. انتخابات اخیر رژیم همچنین، آشکارا شرایط استیصال حاکم بر روحیات مردم را منعکس ساخت، و چنین شرایط روحی، مناسبترین زمینه برای دخالت های خارجی است.
از این گذشته، این تصور که تهاجم به ایران منجر به یک بحران بزرگ نفتی شده، و یا روابط قدرتهای بین المللی با یکدیگر قطع شده، و صدمه می بیند، تصوری است یکسره نا درست. نظام امپریالیستی که هم اینک چین و روسیه نیز به آن تعلق دارند، علیرغم همۀ تناقضات و رقابت های درونی، نظامی یکدست و دارای منافع مشترک بنیادی است. این نظام، نظام صاحبان قدرت و ثروت در جهان است، که به مرور زمان، مکانیزم های حل و یا تخفیف دوره ای بحران ها را نیز ایجاد، و در شیوۀ سلطه گری خود، ادغام نموده است. هم بحرانهای سرمایه داری و هم تلاطمات مالی - اقتصادی ناشی از عملکردهای سیاسی دولتها، مقولاتی شناخته شده بوده، و تصمیم گیرنده گان حاکم در کمال خونسردی، بر اساس معیار ها وتصمیمات کما بیش استاندارد و جا افتاده، بسراغ آنها می روند: آنها نیازی به کشاندن مردم به خیابانها، و سوار شدن بر امواج هیجانات آنها ندارند؛ بقدر کافی نهاد و ارگان و امکان تصمیم گیری و عمل، در سطح ملی و بین المللی، در اختیار دارند.
عامل دیگری که به عنوان مانعی، در مقابل یک تهاجم امپریالیستی به ایران، مطرح می شود، موضوع مخالفت و حتی قیام ملتهای دیگر، به دلیل حمله به یک کشور " اسلامی"، و یا انجام حملات تروریستی در جهان، از سوی دسته جاتی از این نوع است. مثال عراق و افغانستان، آشکارا نشان داد، که در جهان یک جنبش توده ای اسلامی، برای دفاع از یک کشور " اسلامی "، شکل نمی گیرد. جنبش های اجتماعی بر زمینۀ عوامل مشخص در هر کشور، و با تکیه بر منافع اقتصادی – سیاسی نیروهای اجتماعی معینی شکل می گیرند. این یا آن راهپیمایی اعتراضی در مقابل یک سفارتخانۀ غربی، که تازه هزاران پلیس و گارد امنیتی " خودی "، به دور آن حلقه زده اند، یک جنبش اجتماعی حقیقی نیست؛ یک جنبش انقلابی و مردمی که جای خود دارد. از این رو دلخوش کردن به مقاومت " امت اسلامی"، که خود جریانی ارتجاعی- ضد دموکراتیک بوده، و از سوی قدرتهای غربی نیز جدی گرفته نمی شود، نه ارائۀ یک ارزیابی واقعی از اوضاع پیش رو، بلکه نوعی تبلیغات سیاسی – مذهبی، و جلب حمایت برای رژیم اسلامی است.
"جنگ ادامۀ سیاست، با وسایلی دیگر است"، و شرایط کنونی در خاورمیانه می رود، تا از طریق برخورد دو سیاست هژمونی طلبانه، باز هم در مقابل چشمان همۀ مردم جهان، نتایج رقابت های دسته جات ارتجاعی را عریان سازد. درمنطقۀ خلیج فارس یک قدرت هژمونیک، بمثابه ژاندارم خلیج فارس، دیگر وجود ندارد؛ و شرایط تاریخی شکل گیری مجدد آن نیز، به سر رسیده است. جنگ 8 سالۀ ارتجاعی و سپس تهاجم ارتش رژیم سابق عراق به کویت نیز، قادر به حل سرنوشت قدرقدرتی یکی از دولتها، در منطقۀ خلیج فارس نشد. از این رو پس از اشغال کویت، این دخالت مستقیم امپریالیسم امریکا است، که معضل هژمونی در این منطقۀ حساس، و تضمین جریان انرژی برای جهان سرمایه داری را، تعیین می کند. هم اینک در یک طرف، امپریالیسم آمریکا که مصرانه برای تسلط کامل بر منطقه، همۀ موانع را با توسل به تهاجم نظامی، از سر راه بر میدارد قرار دارد؛ در طرف دیگر رژیم اسلامی، که برای تداوم سرکوب فاشیستی در ایران، به گسترش تروریسم اسلامی در خارج اقدام کرده، همچنین به تلاش جهت تجهیز خود به سلاحهای هسته ای، با چشم انداز ارعاب توده های مردم در کشور، و مقابله با موقعیت هژمونیک آمریکا و اسرائیل در خلیج فارس و خاورمیانه، دست می زند. اصطکاک این دو سیاست ارتجاعی، شرایط را به سمت شعله ور شدن آتش یک جنگ ارتجاعی، و از این طریق ادامۀ تلاشهای طرفین درگیر برای تحقق اهداف خود، اینبار از طریق جنگ، سمت می دهد. اگر جامعۀ ایران درشرایط کنونی و درست در شرایط کنونی، قادر به ایجاد یک آلترناتیو دموکراتیک- انقلابی نگردد، قدرت گیری آلترناتیو بورژوایی- امپریالیستی وکشاندن کشور به عرصۀ جنگ و گسیختگی، قوی ترین احتمال است. یک تهاجم خارجی به ایران، کشور را به سوی جنگ داخلی و فروپاشی می کشاند؛ حتی یک تهاجم محدود نیز بسرعت، با واکنش های بعدی رژیم اسلامی و سرکوب هر چه بیشتر مردم، دینامیزم تشدید بحران را آزاد کرده، و مداوماً بر دامنۀ دخالت خارجی تا تعیین تلکیف نهایی، خواهد افزود. یک چنین شرایطی برای جنبش کارگری و چپ ایران نیز، فاجعه بار خواهد بود. در پی هر شکلی از دخالت امپریالیستی، ابتکار عمل در مبارزه با رژیم اسلامی، بطور کامل به دست نیروهای بورژوایی، چه بسا سلطنت طلبان افتاده، چپ انقلابی( نظیر آلمان پس از جنگ) بطور نهادی به یک نیروی غیر مؤثر تبدیل شده، و شرایط نکبت بار کنونی برای طبقۀ کارگر ایران، ابدی می گردد. هیچ میزانی از افشاء گری پیرامون مقاصد تجاوزکارانۀ امپریالیستی در این شرایط دیگر، پشیزی ارزش ندارد؛ و کسی در این جهان برای این تحصن و آن بست نشستن، در مقابل سفارتخانه های امپریالیستی در خارج، و یا طومارهای چندین هزارنفری، کمترین اهمیتی قائل نخواهد شد. جهان هزاران نمونه از تظاهرات و اعتراضات، بر علیه اشغال عراق را به چشم دید. هزاران طومار و سخنرانی و فیلم و مقاله وسند افشاگری، علیه جنایات ارتشهای امپریالیستی، تجاوز آشکار قدرتهای غربی را همراهی کردند. دولتهای رقیب آمریکا، سازمان ملل، ارگانهای تابعه و دبیر کل آن هم علناً، اعتراضات نوشتند و خواندند، و سرانجام به بایگانی سپردند. اما هیچیک از این اقدامات، کمترین تأثیری در سیر رویداد های واقعی نگذاشت. دلیل آن روشن است: مگر قرار بود قدرتهای حاکم بر جهان از طریق اعتراضات جناحهایی از بورژوازی، که خود از همین اشغالگریها نان می خورند، و سرمایه به هم می زنند، تغییر سیاست دهند؟ زمانی که مکانیزم نظام پارلمانی، یعنی سلطۀ قانونی سرمایه، برای جامعه پذیرفته شده است، پس اعمال قدرت و هرنوع جنایتی هم، از این طریق امکان پذیر و قانونی است. فقط باید، دولت "منتخب مردم"، آن را ضروری تشخیص دهد، و با نیازهای منافع ملی، و یا بهانۀ الزامات صلح جهانی توجیه کند. آنها که به مردم امید می دهند، که قدرتهای غربی، قادر به اقدامات نظامی در ایران نیستند، چون جهان با آن مخالفت خواهد کرد، بی تأثیر بودن مخالفت های جهانی با تهاجم به عراق را، نادیده می گیرند.

جامعۀ ایران باید بر توانایی و امکان اصلی نجات خود، یعنی دخالتگری فعال مردم متشکل در نهاد های مستقل توده ای و قبل از همه، سازمانهای مستقل کارگری، دانشجویی، معلمان و پرستاران، بعنوان فعالترین بخشهای جامعه، متکی شود. تنها سازمانهای توده ای، که متعلق به مردم هستند، و شرایط فعالیت آنان را نیز، مردم مبارز خود تعیین می کنند، قادرند اهرمهای کشاندن کشور به سوی نابودی را، از دست رژیم حاکم و رقیبان جهانی آن خارج ساخته، راهی برای خروج از بحران مهلک کنونی یافته، و کشور را در مسیر برپایی یک نظام حقیقتاً دموکراتیک، و متکی بر منافع اکثریت مردم ایران، سوق دهند.